![]() |
![]() |
|
|
به نام خدا در زمستان بهاران آمد آدم از بحر دوران آمد بوي نسل شقايق پيچيد بوي عطر شهيدان آمد بهمن خونين جاويدان تا ابد زنده بادا قرآن سلامُُ هِيَ حتّي مَطلعِ الفَجر - 28 سال طلوع فجر مباركباد. از سمت كاشان كه به طرف نطنز حركت مي كنم در 30 كيلومتري و نزديكاي نطنز و در كنار جاده كارخانه اي را مشاهده مي كنيم.بله اين همان كارخانه و يا بهتر بگويم قسمتي از سلسله كارخانه هاي توليد سوخت هسته اي مي باشد كه تا سرانجام در نيروگاه بوشهر تبديل به برق گردد. دستاوردي بومي حاصل تلاش ملت و دولتها و رهبري رهبران عزيزش.كه مي توان دل به آينده اي روشن داشت. روز 22 بهمن يعني روز تثبيت حق هسته اي ملت ايران به همان دليل انتخاب آزاد ، ما خود را مسئول عمل خويش مي دانيم و انشالله در راهپيمايي همين روز با شكوه هر چه تمامتر شركت خواهيم نمود تا با اتحاد خود مشت محكم ديگري بر دهان دشمنان ياوه گوي خود بزنيم. و در انتها نكته مهم از نظر من اينه كه : دستيابي به 3000 سانتريفوژ يا فلان داروي پزشكي و يا ... نمي تواند هدف ما را تشكيل دهد چرا كه معتقديم هدف چيز ديگه اي است و اين پيشرفتها و فتح اين قله ها ابزاري هستند براي رسيدن به اون هدف. هدف مي تواند زير بار زور نرفتن هيچ ملتي باشه. هدف مي تواند پيشرفت و منافع پيشرفت براي همگان بطور مساوي باشه. هدف مي تواند رفع تبعيض و انحصار طلبي و مستقل بودن باشه. و .... اينهاست كه دشمن زير بارش نمي ره. و در كل هدف ما: كل ارزشهاي انساني است زير سايه تعاليم خدا و پيغمبر. ***
براي اطلاع علاقه مندان سخنراني آقاي ازغدي در زير آورده مي شود. موضوع: انسان ، هدف پيشرفت يا پيشرفت هدف انسان حسن رحيم پور ازغدي دانشگاه شيراز پاييز 85 ... تفاوت ما سر چيه؟ سر اينهاست كه ما پيشرفت را قبول داريم .تصرف و تسلط بر طبيعت را قبول داريم.اما اين را ما هدف في نفسه نمي دانيم.از اينجا به بعد تفاوتها آشكار مي شود.مامعتقديم هيچ كدام از اينها نه جامعه و نه مفهوم پيشرفت و تصرف در اينها هيچيك از اينها بالاتر و مهمتر از خود انسان نيست. دعوا سر اينه كه آيا اصالت پيشرفت يا اصالت انسان؟ ما طرفدار اصالت انسانيم.ما هر دو مي گوييم پيشرفت،تحول و نوگرائي و توسعه. دو تا تز است.يكي مي گه هدف انسان بايد پيشرفت باشه (اين تز اونهاست).يك تز ديگه مي گه هدف پيشرفت بايد انسان باشد. اينهايي كه مي گويند هدف انسان توسعه است با انسان برخورد ابزاري كرده اند.همين يك جمله اصل و كليد همه دعواهاست.اونوقت هزاران شاخه از اين اصل متولد شده. هم خود تصرف و پيشرفت هم تصرف در جهان و پيشرفت در سنت اسلامي توصيه شده اند.اما اصالت با خود انسان است و رشد او.تسلط و تصرف بر جهان خودشان اصالت ندارد. ما دو تا تئوري پيشرفت داريم. اگر از ما پرسيدند شما با پيشرفت و توسعه مخالفيد يا موافق؟ ما دو تا نظريه توسعه داريم.يكي اونه كه بهش مي گويند development ،توسعه،ترقي،پيشرفت ،نو آوري،مدرنيسم از نوع خاصي كه اونها ازش بحث مي كنند.و يكي هم نظريه اسلامي –توحيدي پيشرفت هست. مبناي نظري پيشرفت به نظر ما بايد توحيدي و انساني باشد نه سكولاريستي.و قيود و شهود انسان و جهان را هر دو را بايد ببينيم و فقط به شهودش اكتفا نكنيم. بنابراين ما دو ايده ترقي داريم. يكي بر اساس اصالت دنيا و يك ايده ديگر بر اساس اصالت انسان. اينو از اين جهت مي گويم كه ما ديده ايم دوستان را كه دارند بحث مي كنند درباره غرب گرائي و مدرنيسم و ... وسطاش حواسشون پرت مي شه.حرف درست زدن كافي نيست بايد توي گفتگو و مناظره با ديدگاههاي مختلف بايد تو رينگ موقعيت درستي هم انتخاب كني يعني جاي درستي وايستي.ممكن است مشت زن خوبي باشد تو بحث نظري، اما جاي خوبي را انتخاب نكرده باشد و جاي بدي وايستاده باشد.يكي از جاهاي بد در اين مبارزه فكري اينه كه شما بريد جايي وايستيد ،اونها مدام بگويند پيشرفت و ما مدام حرفهايي بزنيم كه از توش ارتجاع و واماندگي و واپسگرائي ازش بيرون بياد.و بگويند ما مي گوييم پيشرفت كنيد جلو برويد اينها هِي مي گويند آخرين پيامبر هزار سال پيش آمده شما متوقف شويد تو همان 1000 سال پيش و نه علم جلو بره و نه تجربه جلو بره، نه هيچ چيز ديگه.امتناع تفكر ديني.نمي شه آدم هم متدين باشه هم فكر كنه.هم متدين باشه هم فكر آزاد داشته باشه. اونوقت خيلي از دوستان اشتباه مي كنند مي خواهند اين ايده مادي به اسم نو گرائي را نقد كنند بدون اينكه توجه داشته باشند يك ادبيات ضد تحول به خودشان مي گيرند.اين در حاليه كه ما متعلق به اصالت يك سنت فكري هستيم كه اساسا در اون حكم شرعي كرده به تحول. ديني كه به شما مي گويند امروزش و ديروزش مثل هم باشه.و ملتي و فدري كه فرداش و امروزش در يك موقعيت انساني و از نظرِهم مادي و هم معنوي يكي باشه اين داره عقب مي رود . مثل يخي كه در حال ذوب شدن است يعني سرمايه است كه داره از دستت مي رود.يعني فردا بايد تو از امروز يك گام جلوتر باشي و همچنين جامعه. اونوقت اين دين به اصالت تحول و تكامل داره دعوت مي كنه،موضع ضد پيشرفت بهش مي دهند.اين همان طرح و پروژه اي است كه از اون طرف براي ما تدارك ديده اند و يه عده اي هم اين طرف حواسشون نيست. ببينيد توي ايده اسلامي پيشرفت ما به شناخت بشري احترام مي گذاريم.به درك بشر و منافع بشر ، به ظرفيت بشر. اينطور نيست كه درديدگاه ما انسان داره قرباني مي شود.انسان نديده گرفته مي شود.درك و شعور و عقل و شناخت بشر تحقير مي شود.نه ابداً همچنين چيزي نيست. مثلا چند نفر از غرب اومده بودند و بحث مي كردند و البته در موضع مسيحي متدينش نبودند و از موضع لائيك و لائيسيته صحبت مي كردند. مي گفتند اختلاف ما با شما سر انسان شناسي است. گفتم اين حرف كاملا درست است.منتها تفسيري كه از اين اختلاف كرد يك چيز ساختگي بود. مي گفت:شما معتقديد كه انسان صغير است.احمق است.انسان قدرت تشخيص مصالح خودش را ندارد.بايد همينطوري بشيند منتظر خدا و پيغمبر.ما معتقديم كه انسان بالغ و عاقله و .. خودش تشخيص مي دهد و اراده آزاد بايد داشته باشد. گفتم : در اينكه اختلاف سر انسان شناسي است حرف كاملا درستي است.دعواي ما سر اين است كه انسان چيست؟ منتها تفسيري كه از اين انسان شناسي كرديد يك تفسير ايدئواوژيك بود. گفتند:تفسير ما از اين دو تفاوت چيه؟ گفتم:اگر در تفكر ديني و اسلامي انسان را ما موجود نابالغ مي دانستيم ،اگر خداي اين دين انسان را موجود بي كفايت مي دانست ،هزاران پيامبر نمي فرستاد تا با اين انسان سخن بگويند. اصلا از اينكه خدا پيامبران را فرستاد تا با اين انسان سخن بگويند اينه كه خداوند براي شعور انسان و براي درك انسان اعتبار قائل است. ما معتقديم قدرت تشخيص را خود خداوند به انسان داده است.تو ديني كه ما ازش دفاع مي كنيم عقل در كنار وحي جزو منابع دين است.ما به ديني معتقديم كه هر گزاره و هر دستوري كه به نام دين صادر بشود ولي خلاف صريح عق(البته مستقلات عقليه و بديهيات عقليه، نه اون چيزهايي كه به نام عقل و هيچ برهاني پشتش نيست) باشه از حجيت و اعتبار ساقط است. و اين حكم ديني محسوب نخواهد شد. گفتم: فرق ما و شما تو اين نيست كه تو گفتي اتفاقا در اين نكته : ما اين را مي گوييم كه انسان قادر است به تشخيص مصلحت خودش و چون انسان قادره به تشخيص مصلحت خودش خداوند پيامبران را فرستاده تا با او سخن گويند. انسان چون اراده آزاد دارد مسئوليت معنا دارد برايش. اصلا مكتبي كه صحبت از عمل و صحبت از پاداش و جزا مي كند و از مسئوليت صحبت مي كند يعني انسان معتقد به چيه؟ به اراده آزاد. وقتي انسان اختيار و اراده ندارد پس چرا مسئوليت داشته باشد.(شما افترا زديد به اين طرف)هر دوش غلطه. خداوند انبيا را مي فرستد براي بشر كه هم براي او و هم براي سرنوشت او اهميت قائل است.او را داراي قدرت تشخيص مي داند.بهش مي گويند پيامبرانم مي آيد با تو سخن مي گويند تو داوري كن و تصميم بگير و انتخاب را به عهده ما گذاشته است. اين كه مي گه ان ما شاكراً و اما كفوراً اين يعني چي؟ اين كه قرآن صريحا مي گويد شما يا كافريد يا شاكر يعني انتخاب با شماست.يعني آزاد. اين كه پيامبران را براي شما فرستادم افلا تعقلون اين همه با شما سخن گفتنيم فكر نمي كني؟ اين يعني چي؟ مگر براي ديوانه پيامبر مي فرستند.مگر براي موجودي كه قدرت تشخيص مصالح خودش را ندارد براي او مگر براي ديوانه پيامبر مي فرستند.مگر براي موجودي كه قدرت تشخيص مصالح خودش را ندارد براي او پيام مي فرستند. و از كسي مسئوليت مي خواهند كه معتقدند او حق انتخاب و قدرت انتخاب و اراده آزاد دارد. گفتم: پس فرق ما در اين نيست كه انسان را موجود داراي قدرت تشخيص و اراده و آزاد مي دانيد و ما نمي دانيم.چون انسان را داراي قدرت انتخاب و تشخيص مصالح خودش و مفاسدش مي دانيم و معتقديم كه خدا براي همين پيامبران را براي انسان فرستاده گفت: پس فرق ما در چيه؟ گفتم : فرق ما و شما در اينه كه ما معتقديم بايد مرز بين انسان و خوك پررنگ بشه ولي شما معتقديد مرزي اين وسط وجود نداره. گفتم: فرق ما اينه كه ما براي انسان كرامت قائليم شما براي انسان نمي توانيد كرامت الهي قائل باشيد فرق ما با شما اينه كه ما فلسفه داريم براي برتر بودن انسان و انسان تربيت شده و ... شما هيچ فلسفه اي براي اين نداريد. فرق ما و شما اينه كه ما حقوق بشر را مي توانيم مقدس بدانيم و مناشا الهي و توحيدي قائليم شما حقوق بشر را نمي توانيد مقدس بدانيد. فرق ما و شما اينه كه ما مي توانيم به نام آزادي و عدالت سوگند بخوريم چون با سرنوشت بشر سر و كار ديني دارد شما نمي توانيد سوگند بخوريد. مسئله واقعا همينه: تجربه را بايد مقتنم داشت.برخلاف ايده مادي پيشرفت تو ايده اسلامي پيشرفت ما تجربه را محترم مي شماريم ولي اصالت را به تجربه نمي دهيم و منحصرا به حس تجربه نمي دانيم.اعتبار تجربه بلي اما اصالت تجربه نه.اعتبار عقل آري اكتفا به عقل نه(انحصار در او نه).احترام به تجربه بشري و عقل بلي ولي نفي مفاهيم فرا بشري و نفي حقيقت فرابشري نه. اختلاف ما سر اينه. احتلاف ما و شما سر اين نيست كه شما عقل را قبول داريد و ما نداريم. اختلاف ما سر چيز ديگه اي است. كا سه سطح از عقلانيت را قبول داريم شما يك سطحش را قبول داريد.يعني ما عقل به توان سه را قبول داريم اما شما عقل به توان يك را.براي اينكه ما سه سطح براي عقلانيت را قبول داريم. عقل اول: عقل ما بعدالطبيعه( متافيزيك-عقل توحيدي) عقلي كه با او مي شود خدا را شناخت و سراغ حركت به سمت خداوند را دريافت.اين عقل متافيزيك در غرب رد شده.شما مي دانيد مثلا از كانت به بعد، متافيزيك عقل محال است.اين عقلِ يك،از صحنه معرفت حذف شده.اونها براي اين اعتبار معرفتي نمي دانند. و لذا فلسفه به مفهوم سنتي عقل ، آنتولوژيكيش مفهومي در غرب ندارد و كسي اون فلسفه را نمي پذيرد. گفتم ما به عقلِ يكم قائليم شما گذاشتيدش كنار. عقلِ دو:عقل در حوزه اخلاق.ما روايت داريم مثلا هر كسي حرص مي زنه سفيه است. و اخلاق رذيله علامت سفاهت عقلي است و اخلاق فاضله علامت عقلانيت است. گفتم: عقلش دو را هم تو فلسفه اخلاق مدرن گذاشتيد كنار.يعني از اون وقت كه اخلاق را اومديد نسبي و قرار دادي كرديد يا پوزيستيويتي كرديد يعني براي اخلاق و ارزشها منشا عقلي قائل نيستيد.عقل دو را هم گذاشتيد كنار.ما معتقديم. عقلِ سه: را بهش چسبيده ايد و خوبم ازش كار مي كشيد.تحسين هم داره.و اون عقل ابزاري.ابزار ساز.همين همين روح مدرنيته هست به اصطلاح. تو تحاولات ما تعبير مي شه به عقلِ معاش و عقل معاد.شما عقل معاد را تعطيلش كرديد و عقل معادش را خوب چسبيديد.يك عده از ما هستند به عنوان دفاع از عقل معاد به عقل معاش حمله مي كنند. ما اينها را قبول نداريم. تز اسلامي پيشرفت چيه؟ "توجه اكيد به عقلانيت ابزاري زير سايه عقل معاد"
عقلِ 1 و عقلِ 2 و عقلِ3 هر سه .ما به هر سه اعتقاد داريم. البته در عمل به هيچكدومش عمل نمي كنيم.ما مسلمونها و شرقيها و ... عقل ابزاري مي دانيد چيه؟همين مشكلات شهري ، اقتصادي،مديريتي كه پدر ما را در آورده.هزار سال ديگه هم بگذره همين طور واي مي ايستيم و همديگر را نگاه مي كنيم.اين يعني عقل ابزاري نداريم و ضعيفه. اونوقت خيلي ها رو ديده ايم كه هر چي در آيات كلمه عقل آمده هم به معاد اشاره دارد .اين نيست صدها روايت من خودم پيدا كردم و يادداشت كردم درباره عقل ابزاري هست.يعني همين عقل معاش،كه آقا مشكلات اقتصادي تون ،مشكلات مديريتي تون را مشكل ارتباطتان را مشكل ترافيكتان و مديريتي تون و مشكل آزمايشگاهيتون را حل كنيد.بشينيد فكر كنيد و حل كنيد.خيلي توصيه تو اينها داريم. نتيجه اي كه در اين بحثمان مي گيريم اينه كه: چشم انداز ما بسيار مهم است كه براساس چه منابع معرفتي ساخته بشود.يعني تفسير درست از انسان و جهان.ملاحظه شهود و غيبت هم انسان و هم جهان.بر اين اساس ساخته بشود.نه بر اساس توهم و دروغ و خرافه.چه خرافه هاي سنتي چه خرافه هاي مدرن. ما يك ايده پيشرفتي كه در دنيا تبديل مي شه به تنها الگوي پيشرفت و توسعه و مدرنيزه شدن و اين حرفها پيشرفتي است كه مبناي نظام سرمايه سالار وزر محور و اصالت دنيايي است.فلسفه يك زندگي سراسر مادي است كه با نفي وحي و آخرت و ابديت انسان و تحريف مفهوم خداوند و اخلاق بنا شده و .. و الان برادران و خواهران كمترين نتيجه اي كه بايد اينجا بگيريم اين است كه ما بدانيم كه دست كم دو نظريه پيشرفت داريم.ما دو تا الگوي توسعه داريم.حوزه و دانشگاه بايد بتواند مرزها و ماهيت اين دو تا رو در خصوص علوم اجتماعي و انساني شفاف كنند.يكي نظريه توسعه لذت مدار و يكي نظريه توسعه انسان محور. اون ايده توسعه اي كه بر اساس لذت و مصرف ، مبناي نظري اش اصالت دنياست و سكولار اون ايده ي پيشرفتي كه اصالت را به دولار مي دهد.ترقي و پيشرفت و development و اينها را گره مي زند به حرص و با حيوانيت.انسان مسخ شده است. كه تعبير زيبايي كه در قرآن است كه دوستان ديده اند راجع به زر اندوزان و ربا خواران.اون اينه: مي گويد: اونها مثل ديوانگان راه مي روند روي زمين. يعني عقلشان كار نمي كند.يعني مسخ شده اند. تو ترمولوژي اون نوع توسعه به اين حالت عقلانيت مي گويند.عقلانيت ربا خواران.در حاليكه اين عقلانيت نيست.نفسانيت است.انسان مسخ شده يعني انسان با سيرت خوك و صورت انسان.ايده مادي توسعه دنبال پرزورش خوكه نه پرورش انسان. ما بايد دنبال مدلي از پيشرفت و ترقي باشيم كه خروجي آن انسان باشد با همه شكوهش.اينه دعوا. و الا اينكه از عقل بايد استفاده كرد عقل ابزاري ، مهندسي جامعه و مهندسي گام به گام، تلاش و ... لااقل ما تو تئوري قبول داريم حالا تو عمل مشكلاتي داريم ولي تو تئوري قبول داريم. اون پيشرفت و توسعه كه ابعاد مادي و معنوي انسان را هم عقلش رو هم نفسش را هم طبيعت هم ما ورا طبيعتش را هم نزديك هم دورش را هم فرد و هم جامعه انساني را هم حق هم تكليفش را هم دنيا همن آخرتش را هم بدن و هم روحش را هر دو را ببيند اون پيشرفت حقيقي انساني و در خور انسان است. اين ايده و نوگرائي و ترقي را شما ها تو دانشگاهها بايد بتوانيد جز به جز هم علوم انساني و هم اجتماعي باز سازي كنيد و هدف و وظيفه اصلي نزديكي حوزه و دانشگاه بايد يك چيزي تو همين مايه ها باشد. اين اولا(كه هر دو بُعد را بايد در نظر گرفت) اما ثانياً: (نكته دوم فرق ما با آنها) اگر هم محصول اين توسعه و پيرفت را كه مي گوئيد كه عبارتند از رفاه و آموزش و تفريح و آزادي .اينها همه مظاهر انساني خوبي هستند .منتها اختلاف دوم ما با شما اينه كه اين مزايا بايد براي همه باشه نه براي يك طبقه خاص. سرمايه داري همين جوري بوجود آمده.يك اقليت برخوردار و يك اكثريت برده. منتها چون سرمايه داري به سرِ عقل آمده (به تعبير ماكس) يك امتيازاتي هم مي دهد براي اينكه شورشي نكنند والا اعتقادي ندارند به اون. فرقهاي ديگه اي هم هست.حالا اين دو تا رو داشته باشيد. 1-هر دوبُعد انسان را ببينيم 2-مزاياي مادي هم كه قرار است توسعه و پيشرفت ايجاد كند و بياورد براي همه نه براي يك طبقه خاص.نمي گم به همه عينا و ميليمتر به ميليمتر و كليشه اي و ماساوي مساوي..ولي بالاخره اين برخورداريها بايد همگاني باشه. فرهنگ قرآني چي مي گه: انما المومنون اخوه اين كه مومنين مي گه مومن با هم برادر و خواهرند منظور اين نيست كه فقط لفظا بگيم برادر و خواهر.هر چند اينش را هم ديگه به هم نمي گيم.اوايل همه برادر و خواهر بودند باهم.بعد شديم شهروند.لذا هيچ كس برادر و خواهر هم نبود.اول انقلاب همه به هم مي گفتند برادر و خواهر هم همديگر را برادر صدا مي زدند.برادر رضا، برادر تقي ، برادر ... ، غير برادر نبود تو فرهنگ اسلامي همه برادرند.توسعه تو فرهنگ اسلامي يعني اين.برادر با برادر چطوريه!خواهر با خواهر چطوريه!.در روايات داريم: يعني مثل يك برادر و خواهر بايد به داد همديگر برسند. مي شه يك خواهري ببيند كه خواهرش گرسنه است مشكلي دارد ولي از كنارش راحت عبور كند.مي شه يك برادري ببيند برادرش مشكل دارد ولي از كنارش بي تفاوت عبور كند. نمي تواند. پيشرفت و توسعه در فرهنگ قرآن يعني اينكه مفهوم برادري به اصطلاح ور نيفتد. همه با هم پيشرفت كنيم.اختلاف بين مان نيفتد ما يك كاروانيم.قافله مومنين و قافله انسانها يك قافله اند.يك عده اون جلو تخت گاز نروند و يك عده اون عقب نتوانند قدم از قدم بردارند. اينها را بايد بهش توجه كنيم اما نه فقط در شعار بلكه در مديريت.اگر محصول پيشرفت رفاه و امنيت و آسايش و .. هست اين براي همه باشد. نوام چامسكي كه حتما اسمش را شنيده ايد.از روشنفكران منتقد است و لذا محذوف هست.و يهودي هم هست اما ضد صهيونيسم ولي با اين وجود آدم منصفي هست.چند تا كتاب نوشته اصلا در آمريكا خيليا نمي شناسندش .اينها به روشهاي پيچيده اي حذف شده اند از منظر عمومي.يك بحثي هست كه ازش مي پرسند ،آقا آزادي در اونجا چطوريه؟ مي گه آزادي و دموكراسي هست ولي براي طبقه خاصي هست.بقيه توهم مي كنند و خيال مي كنند كه براي اونها هم هست.مي گه اونها كاري كرده اند كه توهم آزادي مي كنند در حاليكه آزادي به معناي واقعي براي اقليت خاصي است.دموكراسي اي كه ما مي گوييم ازاديش براي طبقه سرمايه دار است .دموكراسي هم كه به مفهوم حكومت مردم بر مردم هست اونجا در واقع يعني به مفهوم حكومت سرمايه داران بر مردم است.حكومت هم دو حزبي نيست.درواقع يك حزبي است.و بازار حزب سرمايه دارهاست.منتها دو تا فراكسيون دارد.فراكسيون جمهوري خواه و دموكراتها. بعد مي گويد از من بپرسيد فرق جمهوري خواهان با دموكراتها در چيه؟ مي گويم: همانقدر اينها فرقشان با هم جدي است كه پپسي كولا و كوكا كولا هست! در واقع يك چيزند تنوع و تكثر و... اينها نيست.حكومت مردم بر مردمي نيست.اينها صحنه را قشنگ ظاهرش را ساخته اند و اينها همه كاره اش هستند و بقيه هيچ كاره .اينها زندگي مي كنند و مردم تماشا .اينها تصميم مي گيرند و بقيه بايد عمل كنند.اينه وضعيت. ولي ما معتقديم تو تئوري اسلامي توسعه و پيشرفت ، رفاه براي همه آزادي براي همه ، شادي و لبخند براي همه، تفريح براي همه، رشد براي همه، امنيت براي همه، آزادي براي همه.بر اساس برادري و برابري.نه برابري مكانيكي مثلا سانت به سانت البته با يك تفاوتهاي طبيعي عادلانه.اينها جزو موكدات اسلامي است. رواياتي را يادداشت كرده ام كه چون وقت نيست نمي گويم.بايد بعدا منتشر كنيم تا دوستان ببينند كه دو تا فرق حداقلي اين دو تئوري توسعه و پيشرفت در چيست؟ خلاصه اش: ما با اون پيشرفت و توسعه اي كه براي تبديل انسان به خوك و پرورش خوك برنامه ريزي مي كنند يا در جهت نابرابري و ناعدالتي دارند رشد مي كنند با اون تئوري پيشرفت حتما مخالفيم. اگر اين مخالفت اسمش ارتجاع و عقبگردطالبانيسم و اين حرفهاست اين صفات را مي پذيريم.اين صفات را داشته باشيم بهتره تا تن بديم به يك كارگاه بزرگ پروش خوك به اسم پيشرفت و توسعه و اونم خوكهايي كه نابرابرند يعني يك عده آخورهاشون پر باشه و يك عده هم وايستاده باشند نگاه كنند كه اينها چطوري مي خورند. ماترجيح مي دهيم مرتجع و مخالف چنين پيشرفتي باشيم كه در آن شكوه انسان ناديده گرفته شده باشد.تو فرهنگ ديني از انسان تعبير مي شود به خليفه الله.اينقدر انسان بلند و با شكوهه كه حقايق قرآني مي گويد كه خداوند همه حقايق و اسما را به او آموخت و به فرشتگان گفت در برابر او سجده كنند.شما اين شكوه انساني را ببينيد چقدر مقامش بالاست و چقدر كرامت دارد و ارزش دارد. و حالا اسم اونها اُمُنيسم است و ما ضد اُمُنيسم! بنابر اين عرضم را جمع كنم اينكه هدف نبايد گم شود و عوض گردد.آب و سراب نبايد اشتباه گرفته شود. هدف انساني و روش انساني نبايد جاي خودش را بدهد به جهانبيني حيوانات و اين تفاوت بايد بماند.همه زير سايه .ولي هم محترمند هم معتبر.در عين حال اميد به آينده بايد تقويت شود و اگر اين اميد نباشد تلاش و كار براي فردا نخواهد بود.هركس دعوت كند جامعه را به اينكه آقا همين وضعي كه داريم عاليه، 20 هست، هر كس اين كار را كند يك دعوت ضد اسلامي است.صداي اسلام اينه كه در هر وضعيتي و در هر جامعه اي هستي ببيني خوبه نسبت به جوامع ديگه خوبه اما اين اخلاق خوب نيست.كسي كه معتقده وضع ما و جامعه من از نظر روحي و عقلي ايده آل است اين يك تفكر ضد اسلامي و پيشرفت هست. اين تفكر ازش جمود بيرون مياد ما بايد مدام دنبال عيبهاي خود باشيم و صادقانه بگوييم ما اين خطاها و اشتباهات را داريم اينجاها مشكل داريم منتها آيه ياس نخوانيم.مايوس نشيم از اينكه اين اشكال را داريم نتيجه نگيريم كه همون نوكر كه باشيم بهتر است.بلكه شروع كنيم و به اين جمع بندي برسيم كه خب اينها را اصلاح كنيم و حركت كنيم و جلو برويم. اين جور مي شود كه دنبال زخمهاي يك بدن گشت و دنبال ضعفها و زخمهاي يك جامعه گشت. يكي دنبال زخم مي گرده تا روش نمك بپاشه و يكي اينه كه دنبال زخم مي گردد تا علاجش كنه. ما بايد دنبال زخم بگرديم براي علاج مسئله. در روايات داريم: ياس از جنود شيطان است.اصلاً هر جمله مايوسانه مستقيما از دهان شيطان بيرون آمده است.قرآن مي گويد لا تيئسوا من روح الله.. مايوس نشويم.ارزشهايي مثل توكل و زهد كه بحث مي شود براي تنبلي نيست بلكه براي اميد بخشي آمده است.اينكه مي گويند توكل كنيد به خدا يعني اينكه اميد داشته باشيد كه خداوند پشت شماست.اونكه مي گه توكل داشته باش يعني ولش كن بشين يك گوشه.اين توكل نيست.توكل اسلامي يعني اينكه تو پشتت به كوه بند هست.خدا با توست.حركت كن.نگو نمي شه .نگو نمي توانم. من براي اينكه باز دوستان فكر نكنند اينها چيزهايي است كه امروز داره بحث مي شه استفاده مي كنم از اينجا و به آثار كلاسيك خودمان يعني مال قدما نه متاخر. آثار كلاسيك ما هم حكما و فيلسوفان ما هم بحث فلسفه سياست كرده اند و هم فلسفه اخلاق.متكلمين ما به مسئله جامعه سازي چطوري نگاه كرده اند. جامعه سازي را چطور به انسان سازي و اينها ربط دادند و تفكيك نكردند.اين تفكيك مبناي تئوري ليبرالي توسعه است.چون اون تئوري چي مي گه؟.تئوري اي كه مي گويد سياست از اخلاق جداست از دين جداست فرضا هم حالا اون را هم داريم هر چند اون هم مشكوك است بعضي هاشون مي گويند اصلا روحي وجود ندارد روح از عوارض جسم است.اونوقت نمي گويند خود اين جسم از عوارض چيست؟ اونهاييشون هم كه كوتاه مي آيند مي گن خيلي خب آقا روح داريم جسم هم داريم.اخلاق ، حقوق روح را متكفّل باشد .حقوق و قانون ، حقوق جسم را متكفّل باشد.ما حقوق جسم را ادا كنيم .دموكراتيكش كنيم.حقوق روح را هر كسي خودش صلاح بداند ادا كند. اينه تئوري اي كه مبناي اون development هست. نظريه اي كه غيب انسان و جهان را در كنار شهودش نمي بيند.حالا ديدگاه ما (فلاسفه و متكلمين ما): جسم و روح نه سرنوشتشان از هم جداست نه حقوقشان از هم جداست.كاري نيست كه در اون كار شما حقوق جسم را داريد ادا مي كنيد به حقوق روح مرتبط نباشد و بر عكس. هر عملي كه شما داريد در دنيا انجام مي دهيد هم به حقوق جسمتان مربوط است هم به حقوق روحتان.هم براي دنياتان موثر است هم آخرتتان.هم در غيب تو ريشه دارد هم در شهود تو.هم تو مُلك انعكاس دارد هم در عالَم مَلَكوت. مثلا چند تا از قدما: فارابي كه شايد بنيان گذار فلسفه سياسي به شكل آكادميك در جهان اسلام باشد و شيعه هم هست ايشان در رساله مبادي آرا و مدينه الفاضله. اونجا كه درباره مدينه فاضله يعني تمدن انساني و متعالي در برابرش انواع مدينه ها را مي آورد.مدينه جاهله يعني شهر جاهليت كه من دعوت مي كنم دوستان را كه ديدگاه هاي فارابي را ببينند.ايشان بر خلاف افلاطون با اين كه از بعضي مطالب او بحث مي كند و يا نواميس افلاطون را تلخيص كرده.شما مي بينيد در كتاب جمهوري افلاطون بحث فلسفه سياسي از تعريف عدل و رابطه عدالت و دولت شروع مي شود .اصلا شروعش از اينجاهاست. انگار قبل از او بحث جدي ديگري نمي شه. ولي فارابي بحث فلسفه سياسي را مي آيد از توحيد شروع مي كند از وجود شناسي و آنتولوژي شروع مي كند.چون انسان نياز دارد به زندگي جمعي و تشكيل مدينه (تمدن سازي) بعد جالبه از همين جاها فرق ها شروع مي شود.فارابي مي گويد ما مدينه تشكيل مي دهيم يعني دور هم جمع مي شوند و تمدن مي سازند با هدف نيل به كمال يعني تكامل معنوي و انساني را فلسفه و غايت اصلي مدينه سازي و تجمع مي داند. بر خلاف آن برويد ديدگاه افرادي امثال جان لاك – توماس هابس – ماكياولي كه اينها بنيان گذاران فلسفه سياسي مدرن در غرب هستند و پدران سكولاريسم در دنيا هستند . اونها مي گويند مسئله فلسفه اجتماع و دور هم جمع شدن امنيت است.يا غلبه بر گرسنگي است . يا مسئله مالكيت است. (نكته كانوني اش اين حرفهاست) و از اين جاها شروع مي كنند. پس تفاوت فارابي با اينها را ببينيد به عنوان يك متفكر مسلمان. تعبيرش اين است : سياست ابزار نيل به سعادت است .يعني نمي تواني بين سياست و سعادت جدايي بياندازي نمي تواني بگويي قدرت و حكومت فقط براي پيشرفت است.موضع حكومت و نقش حاكميت سرمايه و قدرت در رابطه با مفهوم سعادت و نجات انسان ، رشد انسان و تكامل انسان بايد نسبتش معلوم باشد. اينها حرفهاي جديدي نيست. اون مباني اي كه اين بچه ها برايش شهيد شدند ببينيد ريشه هايش از كجاهاست. اول از فلسفه آفرينش مي گويد و اينكه ما بايد فلسفه آفرينش را بچينيم.اجتماع را بايد رويش بنا كنيم.فلسفه سياست را و بعد تكليف حق حاكميت را معلوم كنيم. حكمت عملي و حكمت نظري به هم مربوط است.فارابي در تعريف سعادت يا كمال مي گويد: عبارت است از علم به مبدا. هيچ سعادتي تحقق پيدا نمي كند مگر اينكه بدانيم نقطه نخستين كجا بوده است. چي از كجا شروع شده و تتا نداني از كجا آغاز شده اين، و از كجا شروع شده همه چيز، نمي تواني اين سعادت و تكامل را تعريف كني.وقتي نتواني تكامل را معني كني نمي تواني تعيين تكليف كني براي سياست و اقتصاد و حق حاكميت.هر كاري كه كني رو هوا كرده اي و تو تاريكي. مي گويد كمال و سعادت علم به مبدا است و كار حاكميت چيه؟ اين تئوري كه دارند ترجمه مي كنند و به ما حاكم شده در دنيا مي گه فلسفه حاكميت چيه؟ كار حكومت مي گه فقط ايجاد امنيت است.ژاندارم امنيت(نظام ليبرالي) است براي حكومتي ها و سر مايه دارها .يعني اونايي كه قدرت تو جامعه دستشان است. فارابي چي مي گه: كار اصلي حكومت رسوخ دادن حكمت نظري و عملي در جامعه است.حكومت بي طرف در فرهنگ و بي طرف در بازار و اقتصاد ما نداريم.كار حكومت بستر سازي است براي آنكه هر كسي به اندازه وُسع و لياقت خودش به كمالات برسد.در همه مراتب اجتماع انساني.مقياس داريم.يكي مقياس جامعه كوچك(مي گويد جامعه صغري- وُسطي- عُظمي يعني كوچك –ميانه – بزرگ در مقياس شهري – ملي – بين المللي) هر سه مقياس اين فرمول بايد روي آن اجرا شود. بعد از اينها هست كه مي آيد وارد بحث حق حاكميت مي شود. از عضو رئيسي يعني رئيس اول مدينه شروع مي كنه بعد رئيس دوم ..: رئيس اول واضع نواميس ايت يعني قانون گذارِ اين بايد كاملترين افراد باشد و وظيفه اش كمك كند به تكامل جامعه بعد مي گويد رئيس 2 نگهبان مقررات است بر سنتي كه رئيس اول گذاشته. اين جا قسمت جالبي دارد كه خيلي مناسب بحثهاي مدرن امروزي تو فلسفه سياسي هست اين كه: برابر مدينه فاضله مي گويد مدينه هايي داريم .شهرها و تمدن هاي غير انساني.تمدنهاي ثابت .مضادّات مدينه فاضله.بعد مي رسد به جامعه اي كه نام مي برد به نام مدينه جاهله يعني تمدن جاهليت. بعد مثال مي آورد مي گه خود تمدن جاهليت دو نوعش را مثال مي زنه كه شمامل %95 جكومتهاي فعلي جهان امروز هست. مي گه يك مدينه جاهله مدينه تقليديه است كه بر اساس غلبه و زور اداره مي شود.يعني نوعي از نظامات ديكتاتوري كه در دنيا وجود دارد(حالا البته بين ديكتاتوري استبدادي و توتاليته يك فرقهايي هست). نوع دومش جالب هست مي گه جماعت يا جامعه حُرّه: يعني جامعه آزاد و ليبرال آن هم مدينه جاهله است.فارابي مي گويددر واقع جامعه ليبرال هم يك تمدن جاهليت است .هم توتاليته و هم استبدادي هر دو شهر جاهلي هستند.و اين تقسيم خيلي تقسيم زيبايي است. يك نمونه هم از بوعلي عرض كنم. همين طور است مي آيد علم عملي را از معرفت نفس(خودشناسي) و سياست نفس يعني اخلاق شروع مي كند مي گويد اول تكليف مهندسي شخصيت يعني اخلاق را روشن كنيم .مي پرسه آيا سعادت فردي جز به اجتماع صالح و سالم بدست مي آيد يا نه؟ يك سوال راديكال است عليه فرد محوري است. كه مي گويد در جمع مي تواند بدون حقوق ديگران به تكامل برسد نه در تنهايي.مي شه فقط حريم فردي را بهش اصالت بدهيم ؟.اين يك سوال مهمي است كه بوعلي مطرح مي كند كه به نظر من نقد همين انديكاليته امروزي هست. پس از مهندسي شخصيت و اخلاق فردي بايد شروع كنيم بعد مسئله تدبير منزل(مديريت خانواده) و مهندسي اقتصادي خانواده (سياست دخل و خرج) شروع كنيم.اصلا بگوييم مديريت خانواده جزو حكمت است.وقتي يك خانواده را نتواني درست اداره كني جامعه را نمي تواني درست اداره كني. به شما بگويم اگر اقتصاد خانواده درست نشد اقتصاد جامعه درست نخواهد شد.يعني اقتصاد خانواده در كشور ما خراب است.همه اش بر مبناي اسراف و عدم محاسبه است. طبيعي است اقتصاد جامعه جداي از اقتصاد خانواده قابل اصلاح نيست. در مرحله سوم بياييم سراغ تدبير مدينه يعني مهندسي اجتماع و مديريت مسئله سياسي بعد مي گه سه مرحله را بدون ارتباط دادن با نبوت نمي شود. يا اِبن باجه در كتاب حكومت كامل يا مدينه فاضله بحث كه مي كند مي گويد:اگر جامعه درست انساني تشكيل شود اون جامعه دو تا شغل از توش حذف مي شود. يكي پزشك يكي قاضي جامعه اي كه انساني بشه و درست تدبير بشه هم مهندسي شخصيت هم خانواده هم جامعه ديگه احتياج به طبيب و قاضي ندارد هم در خوراك معتدل هستند كه شامل پرخوري و كم خوري نمي شود و هم جامعه در رفتارشون نسبت به همديگر متعادل هستند و جنگ و دعوا به هم نمي كنند. مي گه چنان جامعه اي نياز به طبيب و قاضي نخواهد داشت چون ساكنانش قانع و ميانه رو و عادل خواهند بود. كه در كتاب رساله تدبير المتبحر بحث مي كند. مي خواهد بگويد جهت اين باشد.و يك مرتبه بوجود نمي آيد اينها. مي گه بايد به اين سمت رفت. نظريه اسلامي پيشرفت اينه. ابن خلدون پدر جامعه شناسي سياسي شهري هست.پدر كسي است كه تحليل تاريخ مي كند بر اساس مفاهيم جامعه شناختي مي گويد انسان اجتماعي است و جز به تعاون به سعادت نمي رسد.اين نظريه را بگيريد در مقابل نظريه ها و مباني ليبرال دموكرات كه مي گويد اصل اينه كه بين افراد بشر تنازع است نه تعاون.مي گن چون اصل بر تنازع است و هر كسي به فكر منافع خودش هست و بايد باشد يعني يك معادله وحشت بين هم بر قرار است .ما مي آييم براي اينكه همديگر را پاره پاره نكنيم قرار داد اجتماعي ببنديم بگيم هر چي اكثريت گفت. كه اصلا كاري به حكيم و حكما ندارند و حكيمانش اشرافش هستند. ابن خلدون هم تعبيرش اينه كه حاكم مجري دين و سياست هر دو است.انساني كه در حكومت و اخلاق سياست فاسد شد انسانيتش تباه مي شود. ديدگاههاي ديگري هم در ابن باره هست.فرصت نيست بگم.همچنين بعد از فلاسفه و متكلمين و .. مثلا: ابن مُسكويه – ابوالحسن عامري – غزالي – خواجه نصير – ماوَردي – تا مياد به فقها شيخ مفيد – علامه حلّي –شيخ طوسي – مرحوم نراقي – متاخرين: آيت الله بروجردي – امام خميني – طباطبائي نتيجه: ما در برابر جريانهايي كه پيشرفت را اصلا مهم نمي دانند در برابر اونها موضع مي گيريم. ما به پيشرفت و توسعه و نوگرائي حتما معتقديم. اما دو نوع تئوري پيشرفت حداقل داريم.يكي اينكه غيب و شهود انسان را نمي بيند يكي اينكه غيب و شهود انسان را هر دو را مي بيند. يكي قسمتي از انسان را مي بيند .ديگري همه انسان را مي بيند. يك تئوري پيشرفت را براي طبقات خاص مي خواهد و ديگر تئوري پيشرفت و منافع پيشرفت براي همه و بدون تفكيكش از مسائل معنوي انسان. ما معتقد به دومي هستيم. اينها مباني اي است كه بر اساس اونها فداكاري شده.از دوران انبيا و اوليا تا امروز كه ادامه داشته و خواهد داشت. پايان. حسن رحيم پور ازغدي دانشگاه شيراز پاييز 85 والسلام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 6:26 توسط عليرضا صدوقی |
|
|
صفحه نخست ايميل عليرضا آرشيو |
| درباره وبلاگ |
در این غروب بی کسی
در این کوچه پس کوچه های حیرانی در این لحظات دلواپسی در این ثانیه های صبوری در این سالهای مهجوری دل ها به هوای تو در تلاطم است. از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی. در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم. مهدی جان |
| نوشته هاي پيشين |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|