تبليغاتX
بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم اَللهّمَّ كُن لِوَليِّكَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ عَلي آبائِه في هذِهِ الّساعه وَفي كُلِّ ساعَة وَليّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيناً حَتّي تُسكِنَهُ أرضَكَ طوعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً منتظران یوسف فاطمه

به نام خدا

 

چند وقت پيش تو كنفرانس دعاي عهد(هر روز 10 دقيقه مانده به شش صبح) با يكي از دوستان بحثي بود راجع به اينكه ما ايراني هستيم و بايد زبان دعا ها و مسايل ديني هم به فارسي گفته بشود و آيا ما مسلمان ايراني هستيم يا ايراني مسلمان؟ و ...

 

مي خواستم بگويم:

اين ملت دين خود  را با معيار حق و عدالت و نه زبان و نژاد و ..انتخاب كرده است.چون شعار اسلام عزيز مبارزه با ظلم و ناعدالتي بوده است.

و اگر هم از ديد احساسات ملي بنگريم بواسطه آنكه اسلام رنگ خاصي نداشته و مربوط به همه بوده مورد اقبال ايراني جماعت قرار گرفته است.

و نيز به زبان عربي نه به عنوان زبان قوم عرب بلكه به ديد زبان يك دين نگاه مي كرده و با خلوص نيت در راه پيشبرد آن تلاش و كاركرده است.خدماتي كه حتي خود عرب زبان هم به اين زبان نكرده!

همچنين ايراني از صميم قلب از تمام امكاناتش اعم از زبان فارسي و احساسات ملي و تمدن كهن و عظيمش پس از آنكه آنرا از خرافات بواسطه اسلام زدود به پيشبرد اين تمدن نو پا كمك كرده است.

به اميد روزي كه دوباره  اين تمدن اسلامي را  در قله هاي پيشرفت چنانكه در گذشته بوده شاهد باشيم.و اين اميد  با پيروزي انقلاب اسلامي و تلاش اين ملت و ديگران روز به روز در دل امت مسلمان زنده تر مي گردد.

التماس دعا..

 

شهادت حضرت جواد الائمه را تسليت مي گويم.

 و نيز شب يلدا مبارك باشه.

 

 

 

 

مسلمان ايراني و ايراني مسلمان

 

 

براي روشنتر شدن بحث بهتره به كتاب زير مراجعه بشود كه خلاصه اش اينجا آورده مي شود.

 

خلاصه كتاب  خدمات متقابل اسلام و ايران - شهيد مطهري

 

 

مقدمه

 

در حدود نود و هشت درصد از ما مردم ايران مسلمانيم  .

ما مسلمانان ايرانی به اسلام به حكم اينكه مذهب ماست ايمان و اعتقاد داريم‏ و به ايران به حكم اينكه ميهن ماست مهر می‏ورزيم .

از اينرو سخت علاقه‏ منديم كه مسائلی را كه از يك طرف با آنچه به آن ايمان و اعتقاد داريم و
از طرف ديگر با آنچه به آن مهر می‏ورزيم پيوند دارد روشن درك كنيم و تكليف خود را در آن مسائل بدانيم .

 

 عمده اين مسائل در سه پرسش ذيل خلاصه‏ می‏شود :

1 - ما هم احساسات مذهبی اسلامی داريم و هم احساسات ميهنی ايرانی ، آيا دارای دو نوع احساس متضاد می‏باشيم ، يا هيچگونه تضاد و تناقضی ميان‏ احساسات مذهبی ما و احساسات ملی ما وجود ندارد ؟

2 - دين ما اسلام آنگاه كه در چهارده قرن پيش به ميهن ما ايران وارد شد چه تحولات و دگرگونيها در ميهن ما به وجود آورد ؟ آن دگرگونيها در چه‏ جهت بود ؟ از ايران چه گرفت و به ايران چه داد ؟ آيا ورود اسلام به‏ ايران برای ايران موهبت بود يا فاجعه ؟

3 - ملل بسياری به اسلام گرويدند و در خدمت اين دين در آمدند و در راه‏ نشر و بسط تعاليم آن كوشيدند و با تشريك مساعی با يكديگر تمدنی عظيم و باشكوه به نام تمدن اسلامی به وجود آوردند

 

 

معيارهاي همبستگي ملي

(چه عواملي باعث نزديكي اين وجدان جمعي است؟)

 

از ديد غرب

(معيارهاي كلاسيك)

 

 

تعريف كلاسيك غربی اين است كه اين وجدان جمعی زاييده شرايط اقليمی ، نژادی ، زبان مشترك ، سنن و آداب تاريخی و فرهنگ مشترك است . ولی‏ دقت بيشتری در واقعيتهای فردی و اجتماعی بشر نشان می‏دهد كه اين عوامل‏ نقش بنيانی و درونی در تكوين وجدان جمعی ندارند و نمی توانند برای هميشه‏ مايه و ملاط چسبندگی و پيوستگی افرادی از ابناء بشر تحت يك مليت گردند

زبان

بديهی است كه در اولين مراحل تكوين يك مليت ، زبان و سنن مشترك‏ عامل معارفه و نزديكی افراد به هم و كانالی برای ارتباط قلوب و عواطف و در نتيجه رشد شعور جمعی و ملی است .

ولی به گذشته ملتها كه مراجعه‏ می‏كنيم عامل زبان مشترك را نه يك عنصر سازنده بلكه عاملی محصول مليت‏ می‏يابيم . زبان هيچيك از ملتها از ابتدای تكوينشان ، به صورت فعلی‏ نبوده ، بلكه پس از جمع شدن و پيوند يافتن قلوب جماعت در سرزمينی معين‏
،
زبان آنها هم با ايشان به وجود آمده تكامل پيدا كرده و قواعد و اصول‏ آن گسترش يافته و در طی قرنها ، با برخورد با زبانهای ملل ديگر تغيير شكلها و تحولاتی ممتد به خود پذيرفته تا به حد امروزی رسيده است .

اگر در دوره های معينی از تاريخ يك ملت ، مثلا در مبارزه استقلال ، زبان يا سنن معينی جلوه و ظهور بيشتر يافته و سمبل و شعار آرمان ملی‏  می‏گردد ، چنانكه زبان هندی به هنگام مبارزه استقلال طلبی هند و زبان عربی‏ به دوران جنگهای آزادی بخش الجزاير چنين نقشی داشته‏اند ، ولی اين جلوه و ظهوری موقت است و تنها حكم انگيزنده توده ملت را دارد .

 

نژاد

تحقيقات تاريخی و جامعه شناسی نشان می‏دهد كه همه نژادهای بشری ، در صورت حضور شرايط اجتماعی و اخلاقی معين ، می‏توانند از تمام خصوصيات‏ انسانها برخوردار شوند .

مشتركات ناشی از خصوصيات نژادی ، اغلب بيش از آنكه عامل ربط دهنده‏ و پيوند شود و مايه استحكام وجدان جمعی و همبستگی ملی گردد ، يا جدايی و تنافر می‏آفريند يا مليتی ضعيف و ناپايدار می‏سازد . اقوامی كه از ابتدا اهل جنگ و ستيز و حمله و غارت بودند عمرشان به نزاع و ستيز با هم يا با ديگران گذشته است تا اينكه يا مضمحل شدند و يا در طول تاريخشان عوامل‏
ربط دهنده ديگری از مقوله های اخلاقی واجتماعی پيدا شده و مايه جمع شدن و وحدت ايشان گرديده است " « و كنتم‏ اعداء فألف بين قلوبكم »" و بعكس آن

 

سنن

در بين ملتهای گوناگون سنتهای ملی مشترك بسيار ديده می‏شود . سنتهايی‏ كه گاه همچون زبان و نژاد وسيله شناخت و تميز مليتها از هم می‏گردد . اما اين سنن تا چه اندازه در تكوين ملتها نقش و تأثير داشته اند ؟رسوم و سنن و حتی فرهنگها نتيجه و محصول فعاليت ارادی و آگاهانه انسانهای گذشته‏ است و اگر از گذشته تا حال رابطه و پيوندی بين افراد و واحدهای جامعه‏
نبود ، اين سنن هرگز نسلا بعد نسل منتقل نمی شدند . تا مليت و وجدان جمعی‏ نباشد ، سنت و فرهنگی منتقل نمی گردد ، پس سنتهای ملی موجود هم خود محصول مليت است و حيات و فعاليت انسانها ، نه مايه و پايه آن .

 

شرايط اقليمی و طبيعی :

اصولا تكامل موجودات زنده در جهت آزادی از طبيعت و محيط بيرونی و نيز از غرايز درونی بوده است . در اجتماعات اوليه‏ عناصر اقليمی و طبيعی و بعدها عاطفی و خانوادگی و قبيلگی ، در بافت‏
وجدان جمعی عامل اساسی بود . ولی در جامعه رشيد و تكامل يافته كه عناصر ديگری وارد صحنه تأثيری بر روی روابط وجدانی و اجتماعی افراد انسان می‏شود ، نقش و اثر عوامل طبيعی من جمله شرايط اقليمی ناچيز و ناچيزتر می‏گردد .

امروزه كشورها و ملتهای بسياری را در منطقه‏ای معين و شرايط اقليمی و طبيعی مشابه می‏يابيم كه نه فقط با هم يك مليت را نمی‏سازند بلكه‏ اختلافات و تضادهای زيادی نيز دارند ، مليت هند و را با مليت مسلمان در شبه قاره هندوستان می‏يابيم كه با شرايط اقليمی و طبيعی مشابه زيست‏
می‏كنند ولی هرگز آن پيوند جمعی را كه حاكی از يك مليت باشدندارند ، يا ملت انگليسی و ايرلندی را مشاهده می‏كنيم كه عليرغم سوابق‏ تاريخی و نژادی و زبان ، تفاهم و توافق سازنده يك مليت در ميان آنها وجود ندارد .

 

هميشه عاملی اساسی تر و مخفی تر در وجدانهای مردم رو به بيداری و زنده‏ شدن می‏رود و موجب حيات و تظاهر خارجی آن گاه به لباس زبان و زمانی به‏ پوشش سنن ملی معينی جلوه می‏كند . غرض از تحقيق و پويندگی حقيقت اين‏ است كه از اين تجليات و ظهور و نمودهای خارجی به سوی واقع مكنون حوادث‏ و اشياء هدايت شويم .

 

 

پس معيار اصلي همبستگي چيست؟

(در جستجوي معيار اساسي)

 

مرزهای واقعی

حال كه عوامل مؤثر در پيدايش وجدان جمعی و همبستگی ملی طبق تعريف كلاسيك غربی آن اصالت خود را از دست‏ داده‏اند ، آيا می توان ادعا كرد كه اصولا تفكيك و تمايزی بين واحدهای‏ اجتماعی بشری موجود نيست و همه مليتها می‏توانند و بايد در يكديگر حل‏ شوند و ملت واحدی بسازند ؟

تجربه تاريخی و شواهدی كه از مبارزات و تحولات اجتماعی كسب شده ، نشان می‏دهد كه به هر حال ، در عالم انسانها ، اصناف و شعبی وجود دارند ، اصنافی كه از يكديگر متمايزند و راههای مشخصی از يكديگر دارند و امكان‏ ادغام و اضمحلالشان در يكديگر طبيعة وجود ندارد .

هدف كشف عوامل و عناصری است‏ كه وجدان ملی را می‏سازد و روابط و عواطفی بين دسته ای از مردم برقرار می‏كند تا يك ملت به وجود آيد .

ديديم كه عوامل متعارف زبان و فرهنگ و سوابق تاريخی و نژادی ، گرچه‏ در مبادی تكوين يك ملت مؤثرند ، ولی نقش اساسی و هميشگی ندارند . بدين‏ جهت است كه می گوييم نقش اين عوامل اصالت ندارد ، نه جوهر بلكه‏ اعراضند . زيرا مردمی كه يكزمان برای استقلال و حيثيت مبارزه می‏كردند ، پس از وصول به منظور ، به حسب انتظارات و داعيه هايی كه در سر دارند ، با منافع و مطامع مورد نظرشان ، باز به دسته های حاكم و محكوم و بهره ور و محروم تقسيم می‏شوند و مبارزه ملی به صورت مبارزه داخلی و طبقاتی در می‏آيد . جدايی و مبارزه ای كه بين مردمی با يك فرهنگ و زبان و نژاد در می‏گيرد ، همان مردم و افرادی كه قبلا وجدان جمعی در آنان به وجود آمده بود ، ولی اكنون كه روابط عوض شده است ، وجدان جمعی هم می‏ميرد و محو می‏شود
.
پس به هر حال ، مايه و پايه تكوين يك واحد ملی يا يك ملت و ارتباط و پيوندی كه بين عواطف و دلهای افراد برقرار می‏شود ، و در نتيجه آرمان و ايده‏آلهای مشتركی به وجود می‏آورد چيست ؟

 

عامل اصلي همبستگي ملي

 

 

 

درد مشترك، عامل وحدت

اين مردمی كه در اطراف و اكناف عالم ارتباطات قلبی و آرمانی با يكديگر پيدا می‏كنند ، چه چيز مشتركی دارند كه آنان را به هم پيوند می‏دهد ، و در مقابل ، آنان را از همسايه‏ها و هموطنهای خود می‏برد ؟

اين عامل درد مشتركی است كه آنها دارند : درد از ظلم و تجاوز و استعمار .

 

وقتی به تمام دردهايی كه تا اين زمان موجب و موجد ملتها گرديده است‏ رسيدگی و آنها را با هم مقايسه كنيم عامل مشتركی در آنها می‏يابيم :

آدمی وقتی در برابر ظلم و جنايت و كفر و فساد قرار گرفت ، و از آنها رنج برد شوق عدالت و حقيقت در او بيدار می‏شود .

و اينهاست كه جمع كننده است

 

 

 

اسلام چه مي گويد؟

ما در جستجوی عوامل اساسی موجد وجدان مشترك بوديم و به عنصر درد و طلب مشترك در برابر سيطره و استثمار انسان ، يا مؤسسات بشری ، از انسان رسيديم و ديديم كه اين اشتراك درد آن زمان جمع كننده‏ای پايدار می‏شود كه داعيه عدالت و حق و تقوی ( به‏ قول نويسندگان غربی : داعيه های انسانی و مترقی ) خمير مايه آن باشد .

همين مايه و جوهر است كه همچون خود حيات ، زنده و فزاينده و حيات بخش‏ است و همين جوهر است كه چون به قالب جماعتی از مردم تزريق شد ، آن را به حركت و پويايی و تكامل دسته جمعی و فرهنگ سازی و سنت آفرينی‏ می‏انگيزد كه همه اينها ظواهر استقلال و تمايز يك ملتند .

 

 

اسلام به پيروان خود می‏گويد كه اين اختلاف رنگها و نژادها و زبانها كه‏ در ملتهای روی زمين می‏بينی و آنها آن را ملاك جدايی و تفرقه ساخته اند ، چيزی اصيل و جوهری نيست . در مجموع ، آن مردمی عزيز و شريف ترند كه در راه تكامل انسانيت قدم بردارند . رنگها و زبانها و سنتهايی كه در ميان‏ ابناء بشر مشاهده می‏كنی ، همچون اختلافی كه در خود طبيعت به چشمت می‏خورد
جلوه های گوناگون يك حقيقت و شمه‏ای از غنا و كثرت در وجود است ، كه‏ هر گلی رنگ و بويی دارد و خواص و فوايدی ، كه همه در راه حركت آدميت‏ به سوی مبدأ اعلای خود ارزيابی و تقدير می‏شوند . اين اختلاف و تفاوتها نه‏ تنها مايه جدايی و دشمنی نتوانند بود ، بلكه برخورد و آشنايی ( تعارف ) اينان است كه تكامل مادی و معنوی می‏زايد .

 

« يا ايها الذين آمنوا هل ادلكم علی تجارش تنجيكم من عذاب اليم 0 تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبيل الله باموالكم و انفسكم ، ذلكم‏ خير لكم ان كنتم تعملون »( 12 ) .

و بدين ترتيب بنای مليت شما و عامل سازنده وجدان مشترك در شما ، ايمان به خدا ( داعيه ) و جهاد شما ( درد مشتركی كه اثر عملی يافته و به‏ مرحله قيام و فدای نفس رسيده است ) خواهد بود

 

 

در قرن اول هجری ، اصول و داعيه های توحيد و اسلامی آنچنان آشكار و روشن‏ به مردم ابلاغ گرديد كه تمام مردم متمدن آن روزگار با جان و وجدان خويش‏ پذيرای آنها شدند . و به زودی يك ملت مشترك يا " بين الملل " اسلامی‏ به وجود آمد . ولی اين وحدت به زودی به تفرقه بدل شد ، چرا كه سر رشته‏ داران آن زمان نخواستند يا نتوانستند مفاهيم واقعی داعيه های اسلامی را
درك كنند . از بين الملل اسلامی به عنوان يك امپراطوری و خلافت عربی‏ برداشت شد و اين مخالفت صريح اصول اسلامی بود . به همين جهت وحدت به‏ دست آمده به زودی شكست خورد و به دنبال آن تحولات و ضعفها و انحرافات‏ ديگر پديد آمد ، تا آنكه مسلمين به تدريج به خواب رفتند .

 

همزمان با اين خواب ، غرب مسيحی بيدار می‏شد . با استفاده های سرشار از سنتهای اجتماعی و فرهنگی و علمی اسلامی ، غرب تمدن خود را بنا نهاد ، تمدنی كه صرف نظر از استفاده های علمی از سنتهای اسلامی ، از مايه های‏ دنيا پرستانه و ثروت و تجاوز و حكومت دنيا ، نشأت می‏گرفت .

 

 

***

 

 

 

بخش اول اسلام از نظر مليت ايرانی

 

 

ما و اسلام .
ملت پرستی در عصر حاضر .
واژه ملت .
كلمه ملت در اصطلاح امروز فارسی .
مليت از نظر اجتماعی .
تعصبات ملی .
ناسيوناليسم .
مقياس مليت .
انترناسيوناليسم اسلامی .
داعيه جهانی اسلام .
مقياسهای اسلامی .
اسلام ايرانيان .
خدمات ايرانيان به اسلام از كی شروع شد .
شكست ايرانيان از مسلمانان .
ناراضی بودن مردم .
نفوذ آرام و تدريجی .
زبان فارسی .
مذهب تشيع .

 

 

مليت از ديد احساسات ملي نه اسلامي...

 

چون طرف سخن ما كسانی هستند كه با مقياس احساسات ملی و ايرانی با ما سخن می‏گويند ، ما عجالتا با احساسات شيعی و حتی با احساسات اسلامی خودمان كاری نداريم ، تنها از جنبه افتخارات ملی مطلب‏ را محل بحث قرار می‏دهيم .

 می‏خواهيم ببينيم با منطق احساسات ملی ، آيا بايد اسلام را امری خودی به‏ شمار آوريم يا امری بيگانه و اجنبی ؟ آيا با مقياس مليت ، اسلام جزء مليت ايرانی يا خارج از آن است ؟ .

 

 

از اين رو بايد بحث خود را در دو قسمت ادامه دهيم : اول درباره‏ مقياس " مليت " يعنی ملاك اينكه چيزی را جزء مليت يك قوم يا خارج‏ از مليت يك قوم قرار دهيم چيست ؟ قسمت دوم درباره اينكه طبق اين‏ مقياس ، آيا اسلام از نظر مليت ايرانی يك امر " خودی " است يا يك‏ بيگانه و اجنبی ؟

 

 

مليت از نظر اجتماعی

(اسلام مليت پرستي را بطور كامل محكوم نمي كند)

 

نژاد سامی و آريايی و غيره به صورت جدا و مستقل از يكديگر فقط در گذشته‏ بوده است ، اما حالا آنقدر اختلاط و امتزاج و نقل و انتقال صورت گرفته‏ است كه اثری از نژادهای مستقل باقی نمانده است .
 

به هر حال در عصر حاضر دم زدن از استقلال خونی و نژادی خرافه‏ای بيش‏ نيست .

ناسيوناليسم(ملت پرستي) را نبايد به طور كلی محكوم كرد . ناسيوناليسم اگر تنها جنبه مثبت داشته باشد ، يعنی موجب همبستگی بيشتر و روابط حسنه بيشتر و احسان و خدمت بيشتر به كسانی كه با آنها زندگی‏ مشترك داريم بشود ضد عقل و منطق نيست و از نظر اسلام مذموم نمی‏باشد .

بلكه اسلام برای كسانی كه طبعا حقوق بيشتری دارند ، از قبيل همسايگان و خويشاوندان ، حقوق قانونی زيادتری قائل است .

 

مقياس مليت

در ابتدا چنين به نظر می‏رسد كه لازمه ناسيوناليسم و احساسات ملی اين‏ است كه هر چيزی كه محصول يك سرزمين معين يا نتيجه ابداع فكر مردم آن‏سرزمين است ، آن چيز را از نظر آن مردم بايد ملی بحساب آيد و احساسات‏ ملی و ناسيوناليستی ، آنرا در برگيرد و هر چيزی كه از مرز و بوم ديگر آمده است بايد برای مردم اين سرزمين بيگانه و اجنبی به شمار آيد .
ولی اين مقياس ، مقياس درستی نيست ، زيرا ملت از افراد زيادی تشكيل‏ می‏شود و ممكن است فردی از افراد ملت چيزی را ابداع كند و مورد قبول‏ ساير افراد واقع نشود و ذوق عمومی آنرا طرد كند بدون شك چنين چيزی نمی‏ تواند جنبه ملی به خود بگيرد .

 

 

و برعكس ممكن است يك سيستم اجتماعی در خارج از مرزهای‏ يك كشور به وسيله افرادی از غير آن ملت طرح شود ، ولی افراد آن كشور با آغوش باز آن را بپذيرند ، بديهی است در اينجا نمی توانيم آن سيستم‏ پذيرفته شده را به خاطر آنكه از جای ديگر آمده است بيگانه و اجنبی‏ بخوانيم و يا مدعی شويم كه مردمی كه چنين كاری كرده‏اند بر خلاف اصول‏ مليت خود عمل كرده و در ملت ديگر خود را هضم كرده‏اند و يا بالاتر ، مدعی‏ شويم كه چنين مردمی خود را تغيير داده‏اند . بلی در يك صورت آن چيزی كه از خارج رسيده است بيگانه و اجنبی خوانده‏ می‏شود و پذيرش آن بر خلاف اصول مليت شناخته می‏شود و احيانا پذيرش آن‏ نوعی تغيير مليت به شمار می‏آيد كه آن چيز رنگ يك ملت بالخصوص داشته‏ باشد و از شعارهای يك ملت بيگانه باشد . بديهی است كه در اين صورت‏ اگر ملتی شعار ملت ديگر را بپذيرد و رنگ آن ملت را به خود بگيرد ، بر خلاف اصول مليت خود عمل كرده است ، مثلا نازيسم آلمان و صهيونيزم يهود رنگ مليت‏ بالخصوصی دارد ، اگر افراد يك ملت ديگر بخواهند آن را بپذيرند بر خلاف‏ مليت خود عمل كرده‏اند .

 

اما اگر آن چيز رنگ مخصوص نداشته باشد ، نسبتش با همه ملتها علی‏ السوا باشد ، شعارهايش شعارهای كلی و عمومی و انسانی باشد و ملت مورد نظر هم آن را پذيرفته باشد ، آن چيز اجنبی و بيگانه و ضد ملی شمرده نمی‏ شود

 

به اين دليل ، دانشمندان و فيلسوفان و پيامبران به همه جهانيان تعلق‏ دارند ، كه عقايد و آرمانهای آنها محصور در محدوده يك قوم و ملت نيست‏ .

خورشيد از ملت خاصی نيست و هيچ ملتی نسبت به آن احساس بيگانگی نمی‏ كند ، زيرا خورشيد به همه عالم يك نسبت دارد و با هيچ سرزمينی وابستگی‏ مخصوص ندارد . اگر بعضی از سرزمينها كمتر از نور خورشيد استفاده می‏كنند ، مربوط به وضع خودشان است ، نه به خورشيد ، خورشيد خود را به سرزمينی‏ معين وابسته نكرده است .

پس معلوم شد صرف اينكه يك چيزی از ميان يك مردمی برخاسته باشد ، ملاك خودی بودن آن نمی‏شود . و صرف اينكه چيزی از خارج مرزها آمده باشد ، ملاك اجنبی بودن و بيگانه بودن آن نمی‏شود .

 همچنانكه سابقه تاريخی ملاك عمل نيست ، يعنی ممكن است ، ملتی قرنهايك سيستم خاص اجتماعی را پذيرفته باشد و بعد تغيير نظر بدهد و سيستم‏ نوينی را به جای آن انتخاب كند .
مثلا ما مردم ايران در طول بيست و پنج قرن تاريخ ملی ، مانند بسياری از كشورهای ديگر ، رژيم استبدادی داشتيم و اكنون كمی بيش از نيم قرن است‏ كه رژيم مشروطه را به جای آن انتخاب كرده‏ايم رژيم مشروطيت را ما ابداع‏ و ابتكار نكرديم ، بلكه از دنيای خارج به كشور ما آمده است . ولی ، ملت‏ ما آنرا پذيرفته و در راه تحصيل آن فداكاريها كرده است .

 

 

اساسا اگر اينگونه امور را به اعتبار ابداع كنندگان و پيروان معدودشان‏ ملی به حساب آوريم عواطف و احساسات اكثريت را ناديده گرفته‏ايم . از مجموع مطالبی كه گفته شد دانسته می‏شود كه از نظر احساسات ملی و عواطف قومی نه هر چيزی كه از وطن برخاست جنبه ملی پيدا می‏كند ، و نه هر چيزی كه از مرز و بوم ديگر آمده باشد بيگانه بشمار می‏رود ،

 

بلكه عمده آن‏ است كه ، اولا بدانيم آن چيز رنگ ملت بالخصوصی دارد ، يا بی رنگ است‏ و عمومی و جهانی است ، ثانيا آيا ملت مورد نظر ، آن چيز را به طوع و رغبت پذيرفته است يا به زور و اكراه ؟

اگر هر دو شرط جمع شد آن چيز خودی و غير اجنبی به شمار می‏رود و اگر اين‏ دو شرط جمع نشد ، خواه فقط يكی از اين دو موجود باشد و خواه هيچ كدام‏ موجود نباشد ، آن چيز بيگانه شمرده می‏شود . به هر حال عامل " اينكه اين‏ چيز از ميان چه ملتی برخاسته است " نه سبب می‏شود كه الزاما آن چيز خودی و ملی محسوب شود و نه سبب می‏شود كه اجنبی و بيگانه شمرده شود .
اكنون ، بايد وارد اين مبحث بشويم كه آيا اسلام در ايران واجد دو شرط هست يا نيست ؟ يعنی آيا اولا اسلام رنگ ملت مخصوصی مثلا ملت عرب را دارد يا دينی است جهانی و عمومی و از نظر مليتها و نژادها بی رنگ ، و ثانيا آيا ملت ايران به طوع و رغبت اسلام را پذيرفته است يا خير ؟

 

 

بدين ترتيب

آيا اسلام واجد اين دو شرط مليت هست يا خير؟

 

 

 

(شرط اول)

1- آيا اسلام رنگ ملت مخصوصی را دارد؟

 

 

اين مسئله مسلم است كه در دين اسلام ، مليت و قوميت به معنايی كه‏ امروز ميان مردم مصطلح است هيچ اعتباری ندارد ، بلكه اين دين به همه‏ ملتها و اقوام مختلف جهان با يك چشم نگاه می‏كند ، و از آغاز نيز دعوت‏ اسلامی به ملت و قوم مخصوصی اختصاص نداشته است ، بلكه اين دين هميشه‏ می‏كوشيده است كه به وسايل مختلف ريشه ملت پرستی و تفاخرات قومی را از
بيخ و بن بر كند .

 

 

 

(شرط دوم)

2-آيا اسلام خودي حساب مي شود؟

( اسلام در ايران پذيرش ملی داشته است يا خير ؟)

 

به عبارت ديگر آيا پيشرفت اسلام در ايران به خاطر محتوای عالی و انسانی و جهانی آن بوده است و ايرانيان‏ آنرا انتخاب كرده‏اند ، يا همان طور كه برخی اظهار می‏دارند آيين مزبور را بر خلاف تمايلات مردم ايران به آنان تحميل كرده‏اند ؟ .

 

در حدود چهارده قرن است كه ايرانيان مذاهب سابق خود را كنار گذاشته و آيين مسلمانی را پذيرفته‏اند در خلال اين قرون صدها ميليون ايرانی با مذهب‏ اسلامی زاده شدند و پس از گذراندن دوران زندگی با همين آيين جان به جان‏ آفرين تسليم كردند .

 

 

***توضيح بيشتر شرط دوم***

 

 

 

شكست ايرانيان از مسلمانان

مسئله برخورد مسلمانان با دولت ايران و سرانجام پيروز شدن آنان بر حكومت ساسانی يكی از مسائلی بود كه عظمت و واقعيت اسلام را در نظر ايرانيان بهتر جلوه گر می‏ساخت .

 

ايرانيان آنروز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسائل جنگی و چه از نظر كثرت جمعيت ، و چه از نظر آذوقه و تجهيزات و امكانات ديگر ، برتری‏ فوق العاده ای نسبت به مسلمانان داشتند .
اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آنروز در سطحی كه ايرانيان و روميان‏ آشنا بودند ، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور كامل نمی‏دانستند

ناراضی بودن مردم

 

معمولا هجوم دشمن سبب اتحاد بيشتر و از ميان رفتن اختلافات داخلی می‏شود ، اما اين به شرطی است كه يك روح زنده در آن مملكت كه از مذهب يا حكومت آنان سرچشمه بگيرد وجود داشته باشد .

 

بی علاقگی مردم ايران نسبت به حكومت و دستگاه دينی و روحانيتشان ، سبب می‏شد كه سربازان آنها در جنگها باميل و رغبت عليه مسلمانان نجنگند و حتی در بسياری از موارد به آنها كمك كنند

 

 

نفوذ آرام و تدريجی

هر چه روزگار ميگذشت بر علاقه و ارادت ايرانيان نسبت به اسلام و بر هجوم روز افزون آنان به اسلام و ترك كيشها و آيينهای قبلی و آداب و رسوم‏ پيشين افزوده می شد .
بهترين مثال ، ادبيات فارسی است . هر چه زمان گذشته است تأثير اسلام‏ و قرآن و حديث در ادبيات فارسی بيشتر شده است نفوذ اسلام در آثار ادبا و شعرا و حتی حكمای قرون ششم و هفتم به بعد بيشتر و مشهودتر است تا شعرا و ادبا و حكمای قرون سوم و چهارم . اين حقيقت از مقايسه آثار رودكی و فردوسی با آثار مولوی و سعدی و نظامی و حافظ و جامی كاملا هويدا است .

 

چه عاملی سبب شد كه قرنها بعد از زوال سيادت سياسی عرب ، مردم ايران‏ گرايش بيشتری نسبت به اسلام نشان بدهند ؟ آيا جز جاذبه اسلام و سازگاری‏ آن با روح ايرانی چيز ديگری در كار بوده است ؟

 

 

 

زبان فارسی

يكی از مسائلی كه بهانه قرار داده شده تا آيين مسلمانی را بر ايرانيان‏ تحميلی نشان دهند اين است كه می‏گويند : ايرانيان در طول اين تاريخ زبان‏ خود را حفظ كردند و آنرا در زبان عربی محو و نابود نساختند .

شگفتا ! مگر پذيرفتن اسلام مستلزم اين است كه اهل يك زبان ، زبان خود را كنار بگذارند و به عربی سخن گويند ؟ شما در كجای قرآن يا روايات و قوانين اسلام چنين چيزی را می‏توانيد پيدا كنيد ؟

اصولا در مذهب اسلام كه آئين همگانی است مسئله زبان مطرح نيست . ايرانيان هرگز در مخيله شان خطور نمی كرد كه تكلم و احيای زبان فارسی‏ مخالف اصول اسلام است ، و نبايد هم خطور می‏كرد .

اگر احيای زبان فارسی به خاطر مبارزه با اسلام بود چرا همين ايرانيان‏ اين قدر در احيای لغت عربی ، قواعد زبان عربی ، صرف و نحو عربی ، معانی‏ و بيان بديع و فصاحت و بلاغت زبان عربی كوشش كردند و جديت نمودند ؟

هرگز اعراب به قدر ايرانيان به زبان عربی خدمت نكرده اند .

 

اگر احياء زبان فارسی به خاطر مبارزه با اسلام يا عرب يا زبان عربی‏ می‏بود مردم ايران به جای اين همه كتاب لغت و دستور زبان و قواعد فصاحت‏ و بلاغت برای زبان عربی ، كتابهای لغت و دستور زبان و قواعد بلاغت برای‏ زبان فارسی می‏نوشتند ، و يا لااقل از ترويج و تأييد و اشاعه زبان عربی‏
خودداری می‏كردند .

 

ايرانيان نه توجه شان به زبان فارسی به عنوان ضديت با اسلام يا عرب‏ بود و نه زبان عربی را زبان بيگانه می‏دانستند ، آنها زبان عربی را زبان‏ اسلام می‏دانستند نه زبان قوم عرب ، و چون اسلام را متعلق به همه می‏دانستند زبان عربی را نيز متعلق به خود و همه مسلمانان می‏دانستند .

حقيقت اينست كه اگر زبانهای ديگر از قبيل فارسی ، تركی ، انگليسی ، فرانسوی ، آلمانی زبان يك قوم و ملت است زبان عربی تنها زبان يك‏ كتاب است . مثلا زبان فارسی زبانی است كه تعلق دارد به يك قوم و يك‏ ملت ، افرادی بيشمار در حيات و بقای آن سهيم بوده‏اند . هر يك از آنها
به تنهايی اگر نبودند ، باز زبان فارسی در جهان بود . زبان فارسی زبان‏ هيچكس و هيچ كتاب به تنهايی نيست نه زبان فردوسی است و نه زبان رودكی‏ و نه نظامی و نه سعدی و نه مولوی و نه حافظ و نه هيچ كس ديگر ، زبان همه‏ است ولی زبان عربی فقط زبان يك كتاب است به نام قرآن . قرآن تنها نگهدارنده و حافظ و عامل حيات و بقای اين زبان است . تمام آثاری كه به‏ اين زبان به وجود آمده در پرتو قرآن و به خاطر قرآن بوده است علوم‏ دستوری كه برای اين زبان به وجود آمده به خاطر قرآن بوده است .

كسانی كه به اين زبان خدمت كرده اند و كتاب نوشته اند به خاطر قرآن‏ بوده است ، كتابهای فلسفی . عرفانی ، تاريخی ، طبی ، رياضی ، حقوقی و غيره كه به اين زبان ترجمه يا تأليف شده فقط به خاطر قرآن است . پس‏ حقا زبان عربی زبان يك كتاب است نه زبان يك قوم و يك ملت ،
اگر افراد برجسته ای برای اين زبان احترام بيشتری از زبان مادری‏ خود قائل بودند از اين جهت بود كه اين زبان را متعلق به يك قوم معين‏ نمی دانستند بلكه آنرا زبان آيين خود می‏دانستند و لهذا اين كار را توهين‏ به ملت و مليت خود نمی شمردند . احساس افراد ملل غير عرب اين بود كه‏ زبان عربی زبان دين است و زبان مادری آنها زبان ملت .

 

مولوی پس از چند شعر معروف خود در مثنوی كه به عربی سروده است :

اقتلونی اقتلونی يا ثقات

ان فی قتلی حيوش فی حيوش

می‏گويد :

پارسی گو گر چه تازی خوشتر است

عشق را خود صد زبان ديگر است

مولوی در اين شعر زبان عربی را بر زبان فارسی كه زبان مادری اوست‏ ترجيح می‏دهد ، به اين دليل كه زبان عربی زبان دين است .

سعدی در باب پنجم گلستان حكايتی به صورت محاوره با يك جوان كاشغری‏ كه مقدمه نحو زمخشری می‏خوانده است ساخته است . در آن حكايت از زبان‏ فارسی و عربی چنان ياد می‏كند كه زبان فارسی زبان مردم عوام است و زبان‏ عربی زبان اهل فضل و دانش .
حافظ در غزل معروف خود می‏گويد :

اگر چه عرض هنر پيش ياربی ادبی است زبان خموش ولكن دهان پر از عربی است از قراری كه مرحوم قزوينی در بيست مقاله نوشته است ، يكی از عنكبوتان‏ گرفتار تارهای حماقت كه از بركت نقشه های استعماری فعلا كم نيستند هميشه‏ از حافظ گله مند بوده است كه چرا در اين شعر زبان عربی را هنر دانسته‏ است ؟ !

 

اسلام چنانكه پيش از اين گفتيم به ملت يا قوم و دسته مخصوصی توجه‏ ندارد كه بخواهد زبان آنها را رسمی بشناسد و زبان قوم ديگر را از رسميت‏ بيندازد .

 

 

 

 

 

 

 

***

 

بخش دوم خدمات اسلام به ايران

موهبت يا فاجعه ؟
اظهار نظرها .
نظام فكری و اعتقادی :
اديان و مذاهب .
آيين زردشتی .
آيين مسيحی .
آيين مانوی .
آيين مزدكی .
آيين بودايی .
عقائد آريايی .
ثنويت زردشتی .
آتش و پرستش .
نظام اجتماعی .
نظام خانوادگی .
نظام اخلاقی .
كتابسوزی ايران و مصر
كارنامه اسلام در ايران .

 

 

 

***

بخش سوم خدمات ايران به اسلام

گستردگی و همه جانبگی خدمات .
تمدن كهن ايرانی .
صميميت ايرانيان نسبت به اسلام .
انگيزه‏ها .
فعاليتهای اسلامی ايرانيان .
عكس‏العملها .
نشر و تبليغ اسلام .
سربازی و فداكاری .
علم و فرهنگ .
نخستين حوزه علمی .
نخستين موضوع .
آغاز تدوين و تأليف .
علل و عوامل سرعت .
قرائت و تفسير .
حديث و روايت .
فقه و فقاهت .
ادبيات .
كلام .
فلسفه و حكمت .
عرفان و تصوف .
ذوق و صنعت .
دو قرن سكوت .

 

***

عناوين اين دو فصل  در بالا آورده شد براي تفصيل بيشتر به كتاب لطفا رجوع كنيد.

 

اما در دو پاراگراف :

 

 

 

 

همچنانكه قبلا گفتيم ما نه در صدد تشريح خدمات تمدن كهن ايرانی به تمدن‏ جوان اسلام هستيم و نه اين كار در صلاحيت ماست . هدف ما از نقل مطالب‏ گذشته كه از مسلمات تاريخ است اين است كه دو نكته را تأكيد كنيم :

يكی اينكه ايران قبل از اسلام از تمدنی برخوردار بوده است و اين تمدن‏ يكی از مايه‏های تمدن اسلامی است .

 

ديگر اينكه اسلام به ايران حياتی تازه بخشيد و تمدن در حال انحطاط ايران‏ به واسطه اسلام جانی تازه گرفت و شكلی تازه يافت . اين دو نكته قابل‏ انكار نيست . طالبان خود می‏توانند به منابع و مدارك فراوانی كه در هر دو زمينه هست مراجعه كنند .

 

پايان

 

 

 

دريافت كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران شهيد مطهري

 

 

والسلام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 5:42  توسط عليرضا صدوقی | 
 
صفحه نخست
ايميل عليرضا
آرشيو
درباره وبلاگ
در این غروب بی کسی
در این کوچه پس کوچه های حیرانی
در این لحظات دلواپسی
در این ثانیه های صبوری
در این سالهای مهجوری
دل ها به هوای تو در تلاطم است.
از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی
وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی
در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده
تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی.
در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم.
مهدی جان

مهمترين نوشته ها
حجاب
امر به معروف و نهي از منكر
شيرين ترين خاطره زندگيم
* كتابهاي رايگان
* پيامبر اعظم
زن-شهيد مطهري
مسئله شناخت-شهيد مطهري
بسيج
* مجموعه صوتي-دانلود
رهبري-شهيدمطهري
مسلمان ايراني يا ايراني مسلمان- مطهري
* پيامبر امـّــي
حجاب2
پيشرفت
پيوندهاي روزانه
صبح سفيد
علي(ويژگيهاي حضرت مهدي_عج)
فريدون(عشق پاك الهي)
منتظرگل نرگس(بوستان منتظران عزيز زهرا)
ز.سلطاني(حوزه علمیه فاطمه الزهراء _شهید دقایقی )
روياالسادات(معصومين)
تشنه معرفت
رضا(يوسف زهرا)
سينا(غايب)
سيد عبدالله(بسم رب الشهدا و الصديقين)
سيد حسن(آموزش عربي)
پايگاه اطلاع رسانی حزب الله شهرکرد
ياسرخدمتي(السلام عليك يازينب كبري)
رويا السادات(ادبيات)
انتظار(ظهور)
سيدروح الله نوربخش(هيئت ديوانگان حسين)
م.يزدي و ثنا ثبوري(فاطمه الزهرا سلام الله عليها)
سيدمحمد(ابوالفضل سلام الله عليه)
سيدمحمدجوادحسيني(نوشته هاي سيد)
سيد(سقاي كربلا)
آواي انتظار(اوخواهدآمدباكوله باري ازعدالت)
ياس سفيد(ياس فاطمي)
محبين بقيه الله(هيئت ختم صلوات بقيه الله استان يزد)
خادم الزينب(آلاء)
محمدمهدي حاجي پروانه(كتابهاي رايگان براي شما)
يادداشتهاي يك طلبه امروزي
يه دوست(سوغات عاشقي)
عاشق مهدي صاحب الزمان(عج)
عبدالمهدي(منتظرم تا كه او برگردد)
پرنده عاشق(ايران سرزميني آباد)
سيده حميده(قرارمون ساعت عشق)
پروانه مهاجر
قافله عشق(چفيه يعني عشق)
گمنام(غروب شلمچه)
محبان آقا(منتظران ظهور)
مريم السادات رضوي(پنجره فولاد)
واله اهل بيت(اي كه اميرحرم دل توئي)
يه منتظرمثل تو(شميم يار)
آواي انتظار(يوسف گمگشته)
ملكه عذاب(عذابهاي جهنم)
محمدجوادرضايي(مجرنما)
فائزه(پيداي پنهان)
مريم(پيامبر آسماني)
پريسا پشنگ(حضرت محمد_ص)
نورا(سرزمين نور)
سارا(سلام علي آل ياسين)
يك بجا مانده(شلمچه)
سعيد(عشق)
سعيد(نسيم ظهور)
حاج آقا داودي(خاطرات باور نكردني يك حاج آقا)
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پيوندها
منتظران یوسف فاطمه
وبلاگ عصر
ماه گرفته
بامداد سعادت
صاحبان درفش سیاه
گره گم
خورشید مغرب
لحظه
صفحات انتظار...
هفت شهر عشق
انا مجنون الحسین(ع)
شیعه یعنی...
نابغه قرن بیست
منتظران وعاشقان آقا
صیغه...)
عجایب خلقت
دردسرزندگی
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی(عج)
گفتار صادقانه
بین الحرمین
میر مهر
آخرالزمان وظهور مهدی موعود(عج)
..::.. لينكهاي ..::..
عليرضا صدوقي_(سابقين)
مرضيه السادات _ (قلم)
ستار...پسر خاله عزيزم
احمدرضاجهانديده_(كاكوشيرازي)
شيدا _ (آن سفركرده)
آواي انتظار_(يوسف گمگشته)
مريم مولايي(همــا راضـي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال كيوان

<BGSOUND src="http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/tavashih06.wma" loop=infinite>

كد نوا