رهبرى در فرهنگ اسلامى از ديدگاه شهيد مطهرى
سيد صمصام الدين قوامى
1. تعريف رهبرى
2. خاستگاه رهبرى
3. ضرورت رهبرى
4. اصول رهبرى
5. شرايط رهبرى<
ايمان و اعتقاد به هدف
همدردى
جلب علاقه و محبت افراد
ظرفيت تحمل عقايد مخالف
6. روش رهبرى
7. رهبرى و حقوق مردم
«اصل رهبر براى مردم، نه مردم براى رهبر»
8. جايگاه خطير رهبرى
از جمله مباحثى كه استاد شهيد مطهرى در آثار خود به خوبى به آن پرداخته، مسأله رهبرىِ اسلامى است كه به شكلى ريشهاى و بر اساس معارف پايهاىِ دين، به تنقيح آن همت گماشته است. ايشان رهبرى را مرادف امامت معرفى مىكند؛ همانگونه كه نبوّت وراهنمايى را به يك معنا مىداند. براين اساس، رهبرى برخاسته ازاصول دين و امرى مبتنى بر اعتقادات بنيادين اسلامى است و با توجه بهجايگاه ويژهاى كه امر رهبرى درنظريههاى نوينِ مديريّت پيدا كرده،تا آنجا كه آنرا عنصرى فراتر ازمديريّت مىدانند (در عين حال كهدرخلالمباحث مديريّت طرحمىشود) ضرورت پردازش نظريه رهبرى دراسلام جلوه بيشترىمىيابد ومىتواند كمك خوبى به مديريتپژوهان نيز به حسابآيد.
اصلىترين نظريه و ديدگاه استاد شهيد در خصوص رهبرى را مىتوان در «يادداشتهاى رهبرى و مديريّت» ايشان جستجو كرد كه در حقيقت هسته مركزى بحث به حساب مىآيد و شاخ وبرگ مطلب را در آثار ديگرش يافت. آن شهيد عزيز، منابع مورد نظر خود در بحث رهبرى را با ارجاع به آنها روشن نموده و كارپژوهشگر را آسان كرده است. وى در اين يادداشتها مطالب ويژه رهبرى را از ساير آثار خويش برگزيده و با دادن نشانى، به محقّق اين امكان را مىدهد كه به توسعه بحث در چهار چوب ديدگاه استادِ شهيد همت گمارد.
استاد شهيد مطهرى در اين زمينه مىنويسد:
«رهبرى و مديريّت در عرف امروز، با همه توسعه و شمولى كه پيدا كرده است، اگر بخواهيم مرادف و همانندى براى آنها در مصطلحات اسلامى پيدا كنيم، بايد بگوييم: ارشاد [2] و رشد يا هدايت و رشد. قدرت رهبرى همان قدرت بر هدايت و ارشاد است در اصطلاحات اسلامى» [3]
اين تعريف، در مقابل آن حجم از تعاريف طبقه بندى شده، مىتواند روشن كننده غوامض باشد. پردازش استاد شهيد نسبت به تعريف خويش، بر اين روشنگرى مىافزايد. ايشان در تعريف رشد كه هسته اصلى تعريف است، مىنويسد:
«رشد در اصطلاح عرف و معمولىِ ما، يك كيفيت جسمى است و وصف اندام است، قامتها واندامها در اصطلاح و در عرف امروز فارسى، متصف به صفت رشد مىشود ولى در اصطلاح فقه اسلامى يك كيفيت روحى است يعنى نوعى بلوغ است در مقابل بلوغ جسمى. مىگويند كودك پس از بلوغ جسمى، بايد بلوغ روحى نيز پيدا كند تا ثروت را در اختيارش بگذاريم ومىگويند تنها بلوغ جسمى براى ازدواج كافى نيست، رشد؛ يعنى بلوغ روحى نيز لازم است. مقصود از رشد و بلوغ روحى شايستگى و قدرت تشخيص، درك سود و زيان و لياقت اداره وبهره بردارى است به عبارت ديگر، رشد عبارت است از شايستگى و لياقت براى نگه دارى واستفاده و بهره بردارى صحيح از وسائل و سرمايههاى حيات.» [4]
در جاى ديگر مىافزايد:
«يكى از سرمايهها و بلكه مهمترين سرمايهها، سرمايههاى انسانى است و اداره اين سرمايه، نگهدارى آن، هدر ندادن آن، استفاده و بهرهبردارى صحيح از آن، رشد (است).» [5]
در جاى ديگر مىافزايد [6]
«رشد بهره بردارى از سرمايههاى انسانى و اداره و به كار گرفتن آنها و پرورش دادن آنها و بهره بردارى از آنها و سامان دادن و سازمان دادن به آن نيروها و آزاد كردن و حرارت بخشيدن و از سردى افسردگى و جمود خارج كردن آنها و باز كردن آنها؛ يعنى پاره كردن زنجيرهاى معنوى و روحى آنها كه (...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إصْرَهُم وَ الاغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِم...). [7] اين چنينرشدى همان است كه امروز به نام مديريّت و يا رهبرى ناميده مىشود.»
با قدرى دقت در تعريف بالا و پردازش آن، كه مىتواند «نظريه رشد» قلمداد شود. نقطه اشتراك تمامى تعاريف طبقه بندى شده، كه عبارت شد «از يك فرآيند نفوذ، كه بدان وسيله نفوذ ارادى رهبر به پيروان اعمال مىگردد.» [8] در اين تعريف ديدهمىشود، بلكه فرآيند نفوذ را هم و حتى برآيند آن را نيز مشاهده مىكنيم.
همانگونه كه گفته شد، منشأ و اساس رهبرى، اصل امامت است؛ استاد مىنويسد:
«ميان نبوّت و امامت فرق است، اوّلى راهنمايى است و دومى رهبرى، همچنانكه راهنمايى دينى نوعى رهنمايى است كه از افق غيب بايد رسيده باشد؛ يعنى راهنما بايد غيبى باشد. رهبرى نيز اين چنين است و اينكه پيامبر خدا(ص) و برخى پيامبران ديگر، هم راهنما بودهاند و هم رهبر و ختم نبوّت، ختم راهنمايى الهى است نه ختم رهبرى الهى... وظيفه نبى تبليغ است؛ (وَ ما عَلَى الرَّسُول ألّا البَلاغ) ولى وظيفه امام اين است كه ولايت و سرپرستى ورهبرى كند بر كسانى كه رهبرى او را پذيرفتهاند.» [9]
«نبوّت از نوع راهنمايى و امامت از نوع رهبرى است و اين دو، مورداً عامين من وجه هستند. ممكن است كسى فقط راهنما باشد و رهبر نباشد؛ مانند همه مبلغان درست ما (روشن است آنانكه تبلغشان نادرست است از بحث خارجاند) اينها كنارى ايستاده و راه وچاه را به ديگران ارائه مىكنند و مىگويند «تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال»، ممكن است به عكس، كسى رهبر باشد ولى راهنما نباشد؛ يعنى راهى است آشكار و هدفى است مشخص ولى نياز به نيرويى است كه قدرتها را متمركز و متشكل كند وسازمان بخشد و نيروهاى خفته را بيدار و ناشكفته را به سوى سازندگى و ابتكار بسيج كند. همچنانكه ممكن است يك شخص در آنِ واحد، هم رهبر باشد هم راهنما.» [11]
در عبارات بالا امامت مرادف رهبرى گرفته شده؛ يعنى راهى كه نبى و پيامبر نشان داده است، توسط رهبر و پيروان رهبر طى مىشود. شايد بتوان گفت كه نبوّت «ارائه طريق» و امامت «ايصال إلى المطلوب» است. [12]
اين بحث كه پيش از انقلاب در حسينيه ارشاد، توسط استاد بيان شده، تحليلى است از امامت در مقابل عالمان اهل سنت كه امامت را منحصر در حكومت و رهبرىِ سياسى - اجتماعى مىدانند كه در آن نياز به نص نيست، تا تنصيص پيامبر نسبت به امامِ بعدى را نفى كنند. [13] استاد در كتاب امامت و رهبرى، كه ملهم امامتِ مرحوم محمد تقى شريعتى است، [14] سعى بر اين دارد كه از كتاب خلافت وامامت را فراتر و كاملتر از مبناى رهبرى ظاهرى يا حكومت بداند. او مىنويسد:
«حكومت يكى از شاخههاى امامت است. امروز اين اشتباه خيلى تكرار مىشود؛ تا مىگويند امامت، متوجّه مسأله حكومت مىشوند، در حاليكه مسأله حكومت از فروع و يكى از شاخههاى خيلى كوچك مسأله امامت است.» [15]
در كتاب ولاءها و ولايتها، ايشان براى امامت چهار شأن ولايى قائل شدهاند، [16] كه عبارتند از: «ولاء محبت، ولاء مرجعيت، ولاء زعامت و ولاء تصرف» كه مراد از ولاء محبّت، دوست داشتن امام است كه توسط پيامبر(ص) خواسته شده [17] ومراد از ولايت مرجعيت، همان برترى و تسلّط علمى است كه امام دارد و همگان در مسائل خود بايد به ايشان رجوع كنند و سوم ولاء تصرف است كه نوعى ولايت تكوينى است كه به اذن خدا مىتواند در عالم وجود تصرف كند و نهايتاً ولاء زعامت است كه در حقيقت شاخه رهبرىِ اجتماعىِ امامت است كه اين مقاله، آن را مطمح نظر خود دارد. ولى به هر حال مسأله رهبرى تبلور وتجلّى امامت به معناى عام است. استاد اصرار دارد كه اهل سنت امامت را منحصر در بعد ولاء زعامت كردهاند تا بگويند نياز به تنصيص نبى(ص) نيست؛
«با اين معنا از امامت، حق با اهل سنت است. حضرت حجت در زمان غيبت كه نمىتوانند زمامدار مسلمين باشند» [18]
با معناى فراگير از امامت كه استاد بيان مىكنند، رهبرى اجتماعى در عين اصولى بودن، مىتواند از فروع محسوب شود. به هر حال خاستگاه رهبرى در فرهنگ اسلامى ريشه در فرهنگ وسيع و عميق امامت دارد و از شعبههاى ولايت و هدايت توحيدى است كه در نبوّت و امامت تجلّى مىيابد و ظاهرترين شكل آن، رهبرى اجتماعى است. بر اين اساس، رهبرى اسلامى داراى چنين پشتوانه غنىِ باطنى و معنوى بوده و متصدّيان آن بايد از چنين اعتقادات و التزامات علمى و عملى برخوردار باشند.
استاد در حاشيه كتاب «از كجا آغاز كنيم» [19] مىنگارند:
«يكى از نتايج منطق ديالكتيك اين است كه نياز جامعه را به هدايت و رهبرى نفى مىكند. حداكثر نياز جامعه به روشنفكر ورهبر طبق اين منطق اين است كه توده را واقف به ناهنجاريها وتضادها و نابرابريها بكند و تضاد موجود در جامعه را وارد شعور توده نمايد تا حركت ديالكتيكى ايجاد شود. و چون حركت جبرى است و عبور از «تز» و «آنتى تز» و «سنتز» لايتخلّف است، جامعه خود به خود راهش را طى مىكند و به تكامل منتهى مىگردد.»
و سپس در پاسخ مىگويند: [20]
«جامعه بيش از هر چيز نياز به رهبرى و هدايت و امامت دارد، لازمه جبرى تضادها تكامل نيست، تكامل بدون هدايت و پيشوايى و رهنمايى و رهبرى غير ميسّر است.»
«اساسىترين مسائل ارباب امامت اين است كه مولود چه نيازى است؟» [21]
«مسأله ديگر مسأله نياز به رهبر و رهبرى است كه اين بيت القصيده و زير بناى تعليمات انبياءاست در مذهب شيعه مسأله امامت مبتنى بر اصل نياز به رهبرى يك مقام معصوم و فوق خطا است.» [22]
«حديثى معروف كه از ورقه نقل كردهايم، از رسول خدا(ص)است كه فرمود: اگر دو نفر (يا سه نفر) در سفر بوديد، يكى را به عنوان رييس و مدير خود انتخاب كنيد» نشان مىدهد كه اسلام نياز انسان به رهبرى و نظم را تا چه اندازه اهميت مىدهد.» [23]
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهى
«هلك مَنْ ليس له حكيمٌ يرشده...» [24]
«بشر به رهبرى هم نياز دارد. نيازمند است به افراد يا گروه يا دستگاهى كه قوا و نيروهاى وى را بسيج كنند. حركت دهند. سامان و سازمان بخشند.» [25]
«اين سرمايههاى انسانى؛ يعنى انسانها، نيازمند به مديريّت و رهبرى و اكتشاف و استخراج هستند؛ همچنانكه نفت نيازمند اكتشاف و استخراج و تصفيه و بهره بردارى است. بشر به عكس حيوانات كه مجهز به نيروى خودكار غريزهاند، فاقد غريزه است و در هدايت نيازمند به تحصيل و اكتساب و به عبارت ديگر نيازمند به راهنمايى و رهبرى است و مسأله نيازمندى بشر به رهبرى اساس تعليمات انبيا و فلسفه بعثت انبيا است. بعثت رسول الله بر اساس فلسفه نيازمندى بشر به راهنمايى و رهبرى و مديريّت است.» [26]
عبارات پيشين، ضمن تبيين مجدد خاستگاه رهبرى، ضرورت و نياز به رهبرى را به خوبى روشن مىكند. به ظاهر، افزون بر طرفداران نظريه ديالكتيك كه نياز به رهبرى را زير سؤال مىبرند و پاسخ خود را از استاد گرفتند، خوارج نهروان نيز از جمله مخالفان نياز به رهبرى هستند. ايشان در مقاله دهم از سلسله مقالات سيرى در نهج البلاغه [27] تصريح مىكنند كه نظر خوارج مبنى بر اينكه قرآن كافى است و نيازى به حكومت و دستگاه مديريّت و رهبرى نيست، غلط است و با اشاره به جمله اميرالمؤمنين(ع) [28] كه به آنها فرمود:«مردم را از فرمانروايى نيك يا بد چارهاى نيست» نتيجه مىگيرد كه [29] «دستگاه حكومت از آن جهت «حكومت» ناميده مىشود كه حافظ امنيت داخلى و خارجى است و مجرىِ قانون است و از آن جهت «امامت» ناميده مىشود كه مشتمل بر رهبرى است، نيروها را به حركت در مىآورد و بسيج مىكند و سازمان مىبخشد و استعدادها را شكوفا مىكند.» بنابراين، از ديد استاد شهيد، نياز به حكومتى كه به رخ خوارج كشيده شد، در باطن همان نياز به رهبرى است.
جالب است كه استاد پاسخ مخالفان جديد (طرفداران ديالكتيك) و قديم (خوارج) را در نياز به رهبرى با يك آهنگ پاسخ مىدهد و آن نياز انسانها به هدايت و راهنمايى است كه بعثت انبيا هم به همين اساس از طرف خداوند صورت گرفته است.
استاد در تبيين اصول رهبرى، اعتناى زيادى به كتاب «ديباچهاى بر رهبرى» اثر دكتر ناصرالدين صاحب الزمانى دارد و با نقل كلمات ايشان، به اصول 3 گانهاى در رهبرى اشارهمىكند: [30]
1- اهميت انسان و ذخاير سرشار و نيروهاى نهفته او.
2- نياز به رهبرى براى اكتشاف و استخراج اين ذخاير (عدم كفايت غريزه).
3- شناخت قوانين و مكانيسمهاى پيچيده روح انسان (به عنوان كليد رمز تسلّط بر دلها).
استاد اين اصول را با عبارات گوناگون، در چند جاى آثار مربوط به رهبرى بيان مىكند ودر حقيقت نياز انسان به رهبر و راهنما، به حكم اين سه اصل است كه غير از ملاك نياز به حكومت است. [31]
استاد در يك عبارت به شكل اجمال به هر سه اصل اشارهمىكند:
«نياز به مديريّت (رهبرى) انسانها، بيش از حيوانات است، گلّه گوسفند، ادارهاش با يك چوپان بى سواد است كه مراتع را بشناسد، آبخورها را بشناسد، مانع تفرّق شود، مانع گرگ شود، احياناً اگر گوسفندى مريض شد معالجه كند، اما گوسفند دنياى مرموز روحى ندارد، گوسفند نيروهاى سرگردان ذخيره شده ندارد، گوسفند قوانين پيچيده روحى كه لازم است شناخته شود، ندارد. گوسفند خليفة اللّه و مظهر صفات و اسماء و صفات الهى وداراى احسن تقويم نيست، به همين دليل بيش از آنچه گوسفند نيازمند به چوپان است، انسان نيازمند به رهبر است و بيش از تفاوت سطحى چوپان و گوسفند تفاوت سطحى رهبر انسان با خود انسان لازم است؛ يعنى راهنمايان و رهبران الهى.» [32]
...
...
در مجموع، استاد معتقد است كه تا اهميت انسان دانسته نشود، راز و رمزش ناشناخته مىماند، نياز و رهبر خواهى او محرز نگردد، نمىتوان رهبرى واقعى انسانها را مدعى شد - و رهبرى در فرهنگ اسلامى، در سيره عملى و نظرى معصومين(ع)مبتنى بر اعمال اين اصول سه گانه بوده و هر كس مىخواهد با فرهنگى اسلامى رهبرى كند، بايد اين اصول را مراعات كند و براى مراعات اين اصول، راهى جز مطالعه سيره معصومين و دستورات آنها در مقام رهبرى نيست، بايد اين سيره نظرى و عملى معصومان مطالعه شود تا شناخته شود و با اقتباس از آنها، به رهبرى انسانها پرداخت و خود و آنها را به رشد و تعالى سوق داد.
الف. پيش قدمى
ب. همدردى (زندگى در سطح عامه)
ج. قدرت سازمان بخشى
د. شناخت لياقت افراد براى كارهاى محوله
ه. مؤمن ساختن افراد به هدف كلى اجتماعى
و. جذب و علاقه و محبت به افراد.
ز. شناخت وضعيت زمانى
ح. ايمان و اعتماد به هدف
ط. ايمان و اعتماد به موقعيت، عدم ترديد و دو دلى، اعتماد به نفس (رسول خدا و ايمان و موفقيتش در رسالت - ايضاً ايمان امام حسين به نتيجه كارش)
ى. حسن تشخيص
ك. سرعت تشخيص
ل. قاطعيت
م. تصميم (عدم ترديد و دودلى در انتخاب كارها، همچنانكه نسبت به اصل هدف نيز نبايد مردّد و دو دل باشد)
ن. شهادت و عدم هراس از عواقب اقدام
س. پيش بينى
ع. اقدامات احتياطى براى شكست
ف. ظرفيت تحمل عقايد مخالف؛ سعه صدر (آلة الرئاسة سِعَة الصّدر)
ص. شهامت قبول مسؤوليت شكست
ق. تقسيم مناسبت كار و نيروى انسانى
ر. از همه بالاتر قوّت اراده و شخصيت و تحت تأثير قرار دادن ارادهها و تسخير ارادهها كه بى اختيار از اراده او تبعيت كنند و اين با نوعى قدرت القا و تلقين همراه است. اين جهت بود كه رسول خدا را داراى قدرت مرموز جادو مىدانستند، حال آنكه عظمت شخصيت بود.
استاد تقريباً تمام شرايط پيشگفته را از كتاب ديباچهاى بر رهبرى [45] نقل مىكند، البته با قدرى اختلاف و به دنبال آن برخى شرايط منفى را نيز از آن منبع مىآورد
و در پايان، نويسنده كتاب مىنويسد: «هر كسى كه شرايط بالا را فاقد باشد، قادر نخواهد بود نيروهاى شگرف و ناشكفته خلقها را به سوى سازندگى و ابتكار بسيج دهد و بى سامانيها را سامان بخشد.» [46]
از آنجا كه روش استاد شهيد اين است كه در پايان هر يادداشت، اگر نقدى داشته باشد صريح مىنويسد، مشخص مىشود كه شرايط مندرج در كتاب ديباچهاى بر رهبرى، مورد پذيرش ايشان است.
براي توضيح بيشتر هر قسمت به كتاب كه آخر اين كادر آورده شده رجوع شود....
استاد در اين زمينه معتقد است:
«شيوه رهبرى، ممكن است مستبدانه، تحميلى و صددرصد فردى باشد و ممكن است شورايى و هم انديشانه و همكارانه باشد.
البته در افراد عادى لازمه شيوه فردى و مستبدانه اين است كه فرد تمام دستورها وسياست لازم را خود به پيروان خود ديكته كند و به مشورت تن ندهد، تشويق و يا توبيخ اتفاقى پيروان در درجه اول منوط به دادرسى و احساس شخصى خود او باشد و به قول «ديباچهاى بر رهبرى» صفحه 77: رهبر خود سالار باشد» [68]
و لازمه رهبرىِ مشورتى و همكارانه اين است كه رهبر راه حلهاى لازم را از خلال پيشنهاد پيروان خود كشف كند و به قول آن كتاب (ديباچهاى بر رهبرى) مردم سالار باشد.
ولى علاوه بر آنچه در بالا گفته شد؛ يعنى قطع نظر از نياز رهبر به اينكه راه حلهاى مشكلات خود را از پيشنهادهاى پيروان خود كشف كند، رهبرى مشورتى مستلزم شخصيت دادن به پيروان و به حساب آوردن آنها است و هرگونه حقارتى را از آنها دور مىسازد و اين جهت، بيشتر آنها را به همكارى و پيروى تشويق و نيروهاى آنها را بسيج مىسازد.
ايشان معتقدند «آيه كريمه (فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّه لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلبِ لا نْفَضُّوا مِنْ حَولِك فَاْعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِر لَهُمْ وَ شاوِرهُم في الامْرِ فَإذا عَزَمتَ فَتَوكَّل عَلَى الله...) [69] نقش رهبرىِ خلّاق و فعّال رسول اللّه(ص) را روشن مىكند.» [70]
از جمع دو عبارت بالا مناسبترين شيوه در رهبرى از نظر استاد، همان شيوه شورايى و هم انديشانه است كه نمونه بارز آن در رهبرى خلّاق و فعّال رسول اللّه(ص) جلوهگر است.
در يكى از مقالاتِ كتاب «سيرى در نهج البلاغه» در اين رابطه آمده است:
«احتياجات بشر در آب و نان و جامه و خانه، خلاصه نمىشود. يك اسب يا يك كبوتر را مىتوان با سير نگهداشتن و فراهم كردن وسيله آسايشِ تن، راضى نگهداشت ولى براى جلب رضايت انسان عوامل روانى به همان اندازه مىتواند مؤثر باشد كه عوامل جسمانى.» [71]
حكومتها ممكن است از نظر تأمين حوايج مادىِ مردم يكسان عمل كنند، در عين حال از نظر جلب و تحصيل رضايت عمومى يكسان نتيجه نگيرند، بدان جهت كه يكى حوايج روانى اجتماعى را بر مىآورد و ديگرى چنين نمىكند.
يكى از چيزهايى كه رضايت عموم بدان بستگى دارد، اين است كه حكومت با چه ديدى به توده مردم و به خود مىنگرد با اين نگاه كه آنها برده و مملوك و خود مالك و صاحب اختيار است؟ و يا با اين نگاه كه آنها صاحب حقاند و او خود، تنها وكيل و امين و نماينده است؟ در صورت نخست هر خدمتى انجام دهد، از نوع تيمارى است كه مالك يك حيوان براى حيوان انجام مىدهد و در صورت دوم از نوع خدمتى است كه يك امين صالح انجام مىدهد. اعتراف حكومت به حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى كه مشعر بر نفى حاكميت آنها باشد، از شرايط اوليه جلب رضايت و اطمينان آنان است.
ايشان معتقد است رهبرى در فرهنگ اسلامى كاملاً بر عكساست:
«در منطق قرآن امام و حكمران، امين و پاسبان حقوق مردم ومسؤول در برابر آنهاست، از اينرو (حكمران و مردم) اگر بنا است يكى براى ديگرى باشد، اين حكمران است كه براى تودهمحكوم است نه توده محكوم براى حكمران. سعدى همين معنى را بيان كرده، آنجا كه گفته است:
گوسفند از براى چوپان نيست
بلكه چوپان از براى خدمت اوست.» [76]
ايشان در همين باره مىنويسد: «برخى معتقدند علت اينكه پيامبران حنيف، همه يا اكثرشان مبعوثان چوپان بودهاند، اين است كه عملاً تمرين رهبرى كنند و مخصوصاً فاصله فكرى آنها با امت، آنان را از رهبرى مأيوس نكند، ولى البته هر رهبرى فطرى غير معصوم، نيازمند به تجربه و تعلم و اكتساب است، وقتى كه پيامبران تمرين چوپانى مىكنند تكليف ديگران روشن است.» [80]
بديهى است نظريه استاد در مورد چوپان و گوسفند براى رهبرى و مردم، متضمّن توهين به مردم نيست بلكه در راستاى همان اصل حياتى (رهبر براى مردم) است.
استاد در اين خصوص مىنويسد:
«اما مطلبى كه مسخره است و از بىخبرى مردم، حكايت مىكند، اين است كه هر كس كه مدتى فقه و اصول خواند و اطلاعات محدودى را در همين زمينه كسب كرد و رسالهاى نوشت، فوراً مريدها مىنويسند «رهبر عالىقدر مذهب تشيع» به همين دليل، مسأله مرجع به جاى «رهبر»، يكى از اساسىترين مشكلات جهان شيعه است و بايد ان شاءاللّه در يك مقالهاى تحت عنوان «يكى از مشكلات اساسى روحانيت» اين مطلب را ذكر كنيم، نيروهاى شيعه را همين نقطه جمود جامد كرده است كه جامعه را، كه حداكثر صلاحيت آنها در ابلاغ فقه است به جاى رهبر مىگيرند و حال آنكه ابلاغ فتوا جانشينى مقام نبوّت و رسالت (در قسمتى از احكام) است اما رهبرى جانشينى مقام امامت است (كه هم عهدهدار ابلاغ فتوا است و هم عهده دار زعامت مسلمين.)» [81]
عبارات فوق مرزبندى دقيق رهبرى و مرجعيت را نشان مىدهد و نيز برترى مقام رهبرى بر مقام مرجعيت را بيان مىكند. و در حقيقت بيانگر مطلبى است كه اگر خوب درك شود، از خلط وظايف و اختيارات جلوگيرى مىگردد.
به هر حال، از ديد استاد، رهبرى از شاخههاى شجره طيّبه نبوّت و امامت است كه به ريشه توحيد استوار است و حالتى مقدس به خود مىگيرد و شرايط خاصى براى تصدّى آن وجود دارد و با همه عظمت، در خدمت مردم و براى مردم است و با آنها مشورت مىكند. مستبد نيست و مثل چوپان و راعى است كه رعيت و ملت را به سمت تعالى هدايت مىكند و رشد مىدهد و اصولاً رهبرى اسلامى يعنى رشد و ارشاد.
پىنوشتها
[1]. فصلنامه مصباح، ش4 - 3، ص145، مقاله «پديده رهبرى»، حسن عابدى جعفرى.
[2]. البته ارشاد در اصطلاح متصوفه كه به معناى رهبرى و دستگيرى است (پاورقى از استاد).
[3]. امامت و رهبرى، ص209 (انتشارات صدرا، چاپ نهم، 1368).
[4]. همان مدرك.
[5]. همان مدرك، 221
[6]. همان مدرك، 222
[7]. اعراف: 157
[8]. فصلنامه مصباح، شماره 4 - 3، ص158(كه پيشتر اشاره شد).
[9]. امامت و رهبرى، ص28
[10]. همان مدرك، ص 29
...
...
براي توضيح بيشتر هر قسمت به كتاب كه در زير آورده شده رجوع شود....
دريافت كتاب رهبري در فرهنگ اسلامي از ديدگاه شهيد مطهري |