تبليغاتX
بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم اَللهّمَّ كُن لِوَليِّكَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ عَلي آبائِه في هذِهِ الّساعه وَفي كُلِّ ساعَة وَليّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيناً حَتّي تُسكِنَهُ أرضَكَ طوعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً منتظران یوسف فاطمه

با تشكر از شيدا  كه اين اشعار بسيار زيباي آقاي شفق تو بخش نظرات گذاشته بودند.اينجا مي گذارم كه همه بخونند و لذت ببرند.

 

 

                        تكيه گاه

 

عشق بجز کوي تو جايي نداشت        جز به ولاي تو ، رجايي نداشت

بي نفس پاک تو هرگز نسيم                 رايحه عقده گشايي نداشت

تا به خيال تو نيفتاده بود                     در سر خود لاله هوايي نداشت

خانه دل تا زتو روشن نشد                  پنجره رو به خدايي نداشت

اي شب يلداي غمت دير پاي               صبح وصال تو وفايي نداشت

هجر تو آتش به دل (حجر )زد               (مروه ) بدون تو (صفايي)نداشت

گر چه بجز اشک جگر سوز ما               درد فراغ تو دوايي نداشت

گرچه زسنگيني بار گناه                      ناله ما راه به جايي نداشت

چشم به باغ کرمت دوخته                   هر که چو من برگ ونوايي نداشت

کاش که آيينه ي رخسار تو                   گرد غم کرب وبلايي نداشت

مرغ شباهنگ به لب غير از اين              ذکر مناجات ودعايي نداشت

کي به شب هجر دهد خاتمه                نفْس محمد، نفَس فاطمه

 

 

                                       ***

 

 

باغ شکوفا تر از اين مي شود               گل چمن ارا تر از اين ميشود

يوسف زهرا که شود جلوه گر               عشق،فريبا تر از اين مي شود

جلوه چو طاووس بهشتي کند              اينه ،شيدا تر از اين ميشود

مهر وعطوفت شود آيين خلق              عاطفه زيبا تر ار اين ميشود

آب زيک چشمه خورد گرگ وميش        چشمه گوارا تر از اين ميشود

رتجبر، آن روز شود گنچ بر                   رزق مهيا تر از اين ميشود

گر چه دلش مزرعه داغ هاست            لاله ، شکيبا تر از اين ميشود

مرد خدا در سفر معرفت                     مرحله پيما تر از اين مي شود

گوهر جان روشن ودل تابناک               روح مصفا تر از اين ميشود

مي رسد از خود به خدا آدمي             مرتبه ، والاتر از اين ميشود

ما که بر آنيم که صبح وصال                پلک سحر واتر از اين ميشود

کي به شب هجر دهد خاتمه             نفْس محمد نفَس فاطمه

 

 

                                       ***

 

 

کاش زکويت خبري داشتم                 کاش به پاي تو سري داشتم

کاش که مانند سماواتيان                  تاله صاحب اثري داشتيم

تا به هواي تو بگيريم اوج                    کاش که ما بال وپري داشتيم

طلعت زيباي تو پيداست ، ما              طالع بيداد گري داشتيم

کاش به سيماي دل افروز تو              رخصت عطف نظري داشتيم

در سفر عشق، خدا شاهد است       زاد ره مختصري داشتيم

راحله شوق کجا ؟ ما کجا                 شب همه شب چشم تري داشتيم

هر نفس از خويش برون مي شديم     هر دم از اين باغ بري داشتيم

در هوش ديدنت از موج ها                 خاطر آشفته تري داشتيم

منتظر سر زدن آفتاب                        ما که شب بي سحري داشتيم

کي به شب هجر دهد خاتمه             نفْس محمد نفَس فاطمه

 

 

                                       ***

 

 

تو اي تجلي عصمت ظهور خواهي كرد      به جام لاله شراب طهور خواهي كرد

به يك اشاره ي ابرو به يك كرشمه چشم     توآب وآيينه را غرق نور خواهي كرد

تو قلب سوته دلان را به هم كني نزديك       به يك اشاره كه از راه دور خواهي كرد

دلم شكيب ندارد ولي يقين دارم                تو سنگ را به نگاهي صبور خواهي كرد

نشسته منتظر رجعتت ستاره ي صبح         قسم به كعبه كه روزي ظهور خواهي كرد

 

 

                                       ***

 

 

ما وسر کوي تو يابن الحسن                سير گل روي تو يابن الحسن

سلسله جنبان همه عالم لست           سلسله موي تو يابن الحسن

منظره چشم نواز دل است                  منظر نيکوي تو يابن الحسن

روح ببخش به همه کاينات                   لعل سخنگوي تو يابن الحسن

فرش نزول برکات خداست                  مخمل گيسوي تو يابن الحسن

آبروي مهر ووفا را خريد                       سايه ي ابروي تو يابن الحسن

شهر مدينه است پر از عطر تو              مکه دهد بوي تو يابن الحسن

شهپر شاهين عدالت بود                   سنگ ترازوي تو يابن الحسن

گر تو بيايي بدهد ،فاطمه                   تکيه به بازوي تو يابن الحس

دست دعا سوي خدا مي بريم        دست(
شفق)سوي تو يابن الحسن

کي به شب هجر دهد خاتمه             نفْس محمد نفَس فاطمه

 

 

 

 

 

 

 

حس و حالي داست داد كه كتب برخي افراد برجسته رو خلاصه كنم كه در ادامه كتب شهيد مطهري اين بار خلاصه كتاب مسئله شناخت ايشان آورده مي شود.اميدوارم بدردتون بخوره.

 

  

خلاصه كتاب مسئله شناخت شهيد مطهري 

 

 

مقدمه

 

امروز كمتر مسئله‏ای به اندازه مسائل مربوط به مسئله شناخت ، مهم شناخته می‏شود ، چرا ؟

 

 امروز فلسفه‏های اجتماعی ، مكتبها ، ايدئولوژيها و ايسم‏ها اهميت فوق‏العاده‏ای‏ پيدا كرده است و هر كسی كه می‏خواهد نوعی تفكر داشته باشد و زندگی خودش‏ را بر اساس يك منطق منطبق كرده باشد ، دم از مكتب و ايدئولوژی می‏زند .

 

 

 

رابطه ايدئولوژی و جهان بينی

( ايدئولوژی زاده جهان‏بينی است)

 

ايدئولوژی می‏گويد : چگونه بايد بود ، چگونه بايد زيست ، چگونه بايد شدو..

اينها همه " چرا " دارد . تو می‏گويی اينچنين باش ، چرا بايد اينچنين‏ باشم و آن چنان نباشم ؟ می‏گويی اينچنين زندگی كن ، چرا اينچنين زندگی كنم‏ ؟ چرا آنچنان زندگی نكنم

هر طور كه ما در مورد جهان‏بينی فكر كنيم ناچار ايدئولوژی ما تابع جهان بينی ما خواهد بود . مثلا امكان ندارد كه انسان ، جهان را ماده محض بداند و انسان را مادی محض ، ولی برای زندگی در جهان جاويد هم‏ فكر كند

اين است كه می‏گويند ايدئولوژی زاده جهان‏بينی است .

 اگر بخواهيم به تعبير علمای قديم خودمان‏ بيان كنيم ، بايد اينطور بگوييم كه ايدئولوژی حكمت عملی است و جهان‏بينی‏ حكمت نظری ، حكمت عملی زاده حكمت نظری است ، نه حكمت نظری زاده‏
حكمت علمی .

 

 

ريشه اختلاف جهان‏بينی‏ها

 (شناخت)

 

اينجا فورا يك سئوال ديگر مطرح می‏شود : چرا جهان‏بينی‏ها مختلف است ؟
چرا يكی مادی فكر می‏كند و ديگری الهی ؟ جواب اين است كه او جهان را به گونه‏ای می‏شناسد و اين به گونه ديگر ، شناخت او از جهان اينگونه است و شناخت اين از جهان به گونه ديگر

 

 

***

 

امكان شناخت

 

اولين سخن در باب شناخت اين است كه اصلا آيا شناخت ممكن است ؟ آيا می‏شود جهان را شناخت ؟ آيا می‏شود انسان را شناخت ؟ آيا می‏شود هستی را شناخت ؟ عده‏ای از بيخ منكرند
،
می‏گويند شناخت برای بشر غير ممكن است ما بايد ببينيم كه قرآن در اين باره چه می‏گويد ؟

 

 

زيان آورترين تحريف تاريخ

(داستان آدم در مورد شناخت)

 

در تورات ، تحريفی واقع شده است كه من خيال نمی‏كنم در جهان تحريفی به‏ اندازه اين تحريف به بشريت زيان وارد كرده باشد .

می‏دانيم كه هم در قرآن و هم در تورات داستان آدم و بهشت به اين صورت مطرح است كه آدم و
همسرش در بهشت حق دارند از نعمتها و ثمرات آن استفاده كنند و يك‏ درخت هست كه نبايد به آن درخت نزديك شوند و از ميوه آن بخورند . آدم‏ از ميوه آن درخت خورد و به همين دليل از بهشت رانده شد . اين مقدار در قرآن و تورات هست .

 مسئله اين است كه آن درخت چگونه درختی است ؟

 از خود قرآن و قرائن قرآنی و از مسلمات روايات اسلامی بر می‏آيد كه آن ميوه ممنوع ، به‏ جنبه حيوانيت انسان مربوط می‏شود نه به جنبه انسانيت انسان ، يعنی يك‏ امری بوده از مقوله شهوات ، از مقوله حرص ، از مقوله حسددر تورات دست جنايتكاران تحريف ، آمده است قضيه را به اين‏ شكل جلوه داده است كه آن درختی كه خدا به آدم دستور داد كه نزديك آن‏ نشو ، مربوط است به جنبه انسانيت آدم نه جنبه حيوانيت آدم دو كمال برای آدم وجود داشت و خدا می‏خواست آن دو كمال را از او دريغ كند : يكی كمال معرفت و ديگری كمال‏ جاودانه بودن . خدا نمی‏خواست اين دو را به آدم بدهد . آدم از " درخت‏ " يعنی درخت شناسايی ( درخت شناخت ) چشيد و چشمش باز شد و [ با خود
گفت ] تا به حال كور بوديم ، تازه چشممان باز شد ، تازه می‏فهميم خوب‏ يعنی چه ، بد يعنی چه . خدا به فرشتگان گفت : ديديد ! ما نمی‏خواستيم او از شجره معرفت و شناخت بهره‏مند شود اما خورد و چشمش باز شد ، حالا كه چشمهايش باز شد خطر اينكه‏ از درخت جاودانگی هم بخورد و جاودانه نيز بماند هست ، پس بهتر است او را از بهشت بيرون كنيم .
اين فكر و اين تحريف برای دين و مذهب به طور عموم بسيار گران تمام شد گفتند : پس معلوم می‏شود ميان دين و معرفت تضاد است : يا آدم بايد دين داشته باشد امر خدا را بپذيرد ، يا بايد از درخت معرفت بخورد چشمهايش باز شود ، يا بايد دين‏ و مذهب داشت ، امر خدا را پذيرفت و كور بود و نشناخت ، يا بايد شناخت ، عصيان كرد ، زيرا امر خدا زد ، دين را كنار گذاشت و رفت اين‏ معصيت را مرتكب شد تا چشمها باز شود .

 " من يك روز زندگی كنم چشمهايم باز باشد بهتر است از اينكه يك عمر چشمهايم بسته باشد و كور باشم كه بعد می‏خواهم در بهشت زندگی كنم " ، " من جهنم با چشم باز را ترجيح می‏دهم بر بهشت با چشم بسته " . اين است كه شما می‏بينيد كه در دنيای اروپا يك مسئله فوق‏ العاده مهم ، مسئله تضاد علم و دين است .

 

قرآن و داستان آدم

اما قرآن هرگز چنين حرفی نمی‏زند .

قرآن داستان نزديك شدن آدم به آن‏ درخت را بعد از داستان " « و علم ادم الاسماء كلها ثم عرضهم علی الملائكه‏ فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان كنتم صادقين »"  ذكر كرده است ، يعنی آدم پيش از آن كه به بهشت برود و به او بگويند اينجا بمان ، چشمش‏ باز شده بود و همه حقايق عالم را آموخته بود ، آدم بود و در بهشت بود نه‏ يك حيوان چشم بسته‏ای در بهشت بود كه با خوردن آن ميوه چشمش باز شد .
آدم بود كه رفت به بهشت . آدم را از اين جهت بيرون كردند كه‏ از آدميت خارج شد ، با آنهمه علم و معرفت اسير هوی ( 1 ) و هوسش شد ، اسير يك حرص شد ، اسير يك وسوسه و طمع شد . به او گفتند اينجا جای آدم‏ است . آدم نا آدم شد كه از بهشت سقوط كرد . آدم به لوازم شناخت خود ،
به لوازم شناسايی خود عمل نكرد .
اين است كه در منطق اسلام آدم به اين دليل از بهشت رانده شد كه به آن‏ درجه چهارم شناخت خود عمل نكرد ، يعنی شناخت ، بعد جهان‏بينی پيدا كرد ، بعد ايدئولوژی پيدا كرد ، و بعد ايدئولوژی ، او را به عمل ملتزم كرد ، به‏ اينجا كه رسيد ، پايش لغزيد ، گفتند : برو بيرون . ولی تورات می‏گويد از
اول به او گفتند شناخت پيدا نكن ، چون شناخت پيدا كرد و چشمهايش باز شد به او گفتند برو بيرون ، و آن درخت ، درخت معرفت بود .

 

 

 

پس قرآن قائل به ممنوعيت شناخت نيست بلكه قائل به امكان شناخت‏ است .

اينچنين بايد بگوييم كه پس از اينكه ثابت شد كه انسان در ابتدای تولد هيچ شناختی ندارد . « اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا ، ولی امكان به دست آوردن شناخت را دارد.

اين است كه عرض می‏كنم كمتر انديشه‏ای ، فكری ، نظريه تحريف شده‏ای ، به اندازه اين تحريفی كه در تورات وارد شده است به بشريت و به عالم‏ دين ضرر زده است . هنوز كه هنوز است ، در دنيا اين موج مطرح است كه يا علم يا دين ، يكی از اينها .

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

منابع شناخت

 

 

وسيله ومنابع  انسان برای شناخت چيست ؟

شامل منابع زير:

 

 

طبيعت

(بوسيله حواس )

 

 

عقل

 

دل

 (تزكيه نفس)

 

 

 

 

تاريخ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عقل و دل

(انسان ، موجود دو كانونی)

 

در روح انسان دو مركز و دو كانون موجود است كه هر يك از ايندو منبع‏ يك نوع فعاليتها و تجليات روحی است . نام يكی از اين دو كانون ، عقل‏ يا خرد ، و نام آن ديگری قلب يا دل است . فكر و انديشه و دورانديشی و حسابگری و منطق و استدلال و علم و فلسفه از تجليات كانون عقل است و بعضی‏ ديگر از تجليات روحی مانند خواستن و شيفته شدن و آرزو كردن و به حركت‏ آوردن از كانون دل سرچشمه می‏گيرد .
از كانون دل حرارت و حركت بر می‏خيزد و از كانون عقل هدايت و روشنايی‏ . آن كس كه دلی افسرده و بی خواهش و بی اميد و آرزو دارد ، موجودی سرد و بی حركت و جامد است و هيچ گونه فعاليتی از او سر نخواهد زد - به مرگ‏ نزديكتر است تا به حيات و آن كس كه از نيروی عقل و فهم و تدبير بی نصيب است مانند ماشينی است‏ كه در شب تاريك در حركت است و فاقد چراغ و راهنماست .
گاهی ميان اين دو كانون توافق و هماهنگی حاصل می‏شود ، چيزی را دل‏ می‏پسندد و عقل هم خوبی آن را تصديق و اعتراف می‏كند . در اين گونه موارد انسان دچار اشكال و محظوری نمی شود . ولی بسيار اتفاق می‏افتد كه اين‏ توافق و هماهنگی حاصل نمی شود ، مثلا دل چيزی را می‏پسندد و شيفته و مايل‏ می‏شود ولی عقل دورانديش و حسابگر تصديق و امضاء نمی كند ، و يا آنكه عقل‏
خوبی چيزی را تصديق می‏كند و گواهی می‏دهد ولی برای دل ناپسند و دشوار است‏ . اينجاست كه كشمكش و تنازع بين قلب و عقل در می‏گيرد و اينجاست كه‏ افراد با يكديگر مختلف می‏شوند : بعضی فرمان عقل را می‏پذيرند و بعضی ديگر فرمان دل را .

(از كتاب بيست گفتار)

 

 

 

 

عقل و دل

 

قرآن نمی‏گويد فقط حس و عقل ، دل هيچ و همچنين نمی‏گويد كه همه‏اش دل ، و عقل هيچ ، چون‏

قلمروهای اينها را از يكديگر جدا می‏داند . قلمروها و موضوعات فرق می‏كند . برای اينكه خودت را بشناسی ، می‏گويد تزكيه نفس كن . هيچ روانشناس و روانكاوی نمی‏تواند به اعماق ضمير انسان آن مقدار [ آشنا شود ] كه تزكيه و تصفيه نفس ، انسان را به خودش آشنا می‏كند ، با تزكيه و تصفيه نفس ، يك سلسله حكمتهای الهی ، راه را و سلوك را به انسان نشان می‏دهد و غبارها را از جلوی چشم انسان برمی‏گيرد . قرآن نمی‏گويد اگر می‏خواهی طب ياد بگيری تزكيه نفس كن طب در دلت‏
نقش می‏بندد . اين ، حرف مفت است . درس طب را بايد خواند ، بايد رفت روی بيماريها مطالعه كرد

حسابها را با هم مخلوط نكنيد ، نه تو منكر او باش و نه او منكر تو باشد ، قلمروی حس و عقل محدود است ، قلمروی دل هم محدود است ، اين يك حساب دارد و آن حساب ديگری .

 

 

 

می‏دانيد كه چنين نظريه‏ای در ميان عرفا بسيار رايج بوده است . جنگ‏ ميان فلاسفه و عرفا

پای استدلاليان چوبين بود

پای چوبين سخت بی تمكين بود

 

مثلا: عارف به فيلسوف می‏گويد : آقای فيلسوف ! من با پاك كردن قلب خودم ، با صاف كردن قلب خودم ، با پاكيزه كردن نفس خودم ، جهان را بهتر از تو منعكس می‏كنم . تو می‏گويی فلسفه ، صيروره الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينی ( 1 ) ، تو می‏گويی هو العلم بحقائق الاشياء علی ما هی عليه‏ ( 2 ) ، تو برو جان بكن ، هر چه می‏خواهی از اين تلاشها بكن ، من خودم را در مقابل عالم صاف می‏كنم ، آئينه‏ای می‏شوم در مقابل عالم ، هيچ نقشی در خودم رسم نمی‏كنم ، تو برو اين ضابطه و آن قاعده را بخوان و در خودت نقش‏ ببند ، من در خودم هيچ نقشی نمی‏بندم ولی خود را پاك می‏كنم ، آنوقت جهان‏ در من نقش می‏بندد و جهان را می‏بينم .

و برعكس..

 

 

نظر قرآن در مورد منبع دل

 

قرآن نه در يك يا دو آيه و نه در ده آيه ، بلكه‏ در دهها آيه به‏ ظاهر توجه كرده است بدون آنكه از باطن اعراض كرده باشد

يك آيه برايتان می‏خوانم ، به نكته‏اش توجه بفرمائيد : « و من يخرج من‏ بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علی الله     هر كس از خانه خودش بيرون بيايد در حالی كه به سوی خدا و رسولش‏ هجرت كرده است و در خلال هجرتش ، مرگ ، او را فرا رسد ، اجر او با خداست ، يعنی چنين مهاجری مجاهد است و خدای متعال ضامن اوست .
اين آيه كدام هجرت را می‏گويد ؟ تعبير قرآن عجيب است ! مبدأ را وقتی‏ نگاه می‏كنيم می‏بينيم خانه فرد است كه يك مبدأ مادی است : " « و من‏ يخرج من بيته »" اگر ما يك مسافرت داشته باشيم كه مبدأش مادی است ، منتهايش هم بايد مادی باشد . اين معنا ندارد كه مثلا كسی بگويد من از
مشهد حركت كردم ، بعد به منزل مراقبه رسيدم ، بايد بگويد مثلا به نيشابور رسيدم . سفر معنوی مبدأش معنوی است ، منتهايش هم معنوی ، و سفر مادی‏ مبدأش مادی است ، منتهايش هم مادی . ولی تعبير اعجازآميز قرآن اين‏ است كه می‏گويد " هر كس از خانه‏اش به سوی خدا حركت كند " ( مبدأش‏ مادی است ) ، منتهايش معنوی . می‏خواهد بگويد چنين كسی هجرتش در آن‏ واحد دو هجرت است ، هم مادی است و هم معنوی . قرآن يكی را به تنهايی نگفته است . قرآن هجرتی را كه مادی محض باشد طرد می‏كند .

 

 

پس اينطور نيست كه بگوييم آيا قرآن عرفان را قبول دارد يا نه ؟ آيا احساس عرفان را قبول دارد يا قبول ندارد ، و وقتی از قرآن‏ بپرسيم عرفان يعنی چه ، بگويد عرفان يعنی اينكه انسان از جامعه‏اش كنار بكشد ، برود در دامنه كوه ، چله بنشيند و به كار مردم كاری نداشته باشد . قرآن اين را نمی‏گويد . آن چيزی كه قرآن آن را عرفان می‏نامد همان چيزی‏ است كه علی ( ع ) داشت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

چهارم

انواع شناخت بوسيله اين منابع:

 

 

 

شناخت حسی

(بوسيله حواس و طبيعت)

 

شناخت عقلی

(بوسيله عقل)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعصب ، سد راه شناخت

 

دستگاه انديشه انسان طوری آفريده شده است كه اگر روح انسان از نظر عاطفی ، رنگ به خصوصی داشته باشد نمی‏تواند حقايق را آنچنان كه هست‏ ببيند ، بلكه مطابق آن رنگ می‏بيند . چه زيبا می‏فرمايد علی ( ع ) : « من‏ عشق شيئا اعشی بصره و امرض قلبه » ( 1 ) . يكی از آن چيزهايی كه به روح‏ انسان رنگ می‏دهد و وقتی رنگ داد انسان درست نمی‏تواند ببيند عشق و علاقه‏
است . آدمی به هر چيزی كه عشق بورزد نسبت به آن تعصب پيدا می‏كند . اگر عشق و تعصب پيدا شد انسان نمی‏تواند شی‏ء را آنچنان كه هست ببيند .

نقطه مقابل ، بغض ، دشمنی ، كينه و نفرت است . اگر انسان نسبت به‏ چيزی كينه و نفرت داشته باشد همان كينه و نفرت ، رنگی برای روح انسان‏ می‏شود و انسان نمی‏تواند شی‏ء را آنچنانكه هست ببيند . عاشق ، محبوب زشت‏ خودش را زيبا می‏بيند .

بعضی خيال می‏كنند [ فقط ] تعصب دينی [ بد ] است ، نمی‏دانند كه تعصب لادينی از تعصب دينی بدتر است . ما متعصبهائی در لامذهبی داريم كه هيچ متعصب مذهبی به پای اينها نمی‏رسد . من واقعا حيرت می‏كنم وقتی كه می‏شنوم بعضی از جوانان مسير انحرافی را پيموده‏اند و زمانی كه به آنها پيغام می‏دهم كه آقايان بيائيد با يكديگر بنشينيم صحبت كنيم ، شايد شما چيزی فهميده‏ايد كه ما نمی‏دانيم‏ ، بيائيد ما را راهنمائی كنيد ، مسائل را با يكديگر در ميان بگذاريم تا ببينيم قضيه چيست ، نمی‏آيند ، هر كاری می‏كنيم نمی‏آيند ، می‏گويند ما تازه‏ را همان را انتخاب كرده‏ايم و نمی‏آئيم . يك نفرشان گفته بود من نمی‏آيم‏ چون اخيرا نظريه و فكری را انتخاب كرده‏ام و فلانی - به تعبير او - انديشه‏ و منطقش قوی است ، می‏ترسم مرا متزلزل و بی عقيده كند . آقا ! تو الان در
لامذهبی تعصب داری . تعصبی كه منفور است تنها تعصب مذهبی نيست ، گاهی‏ تعصب لامذهبی از تعصب مذهبی بدتر است .

 

 

 

مخفي ترين مخفي هاي   انسان

 

برای انسان چيزی پنهان‏تر از اين نيست كه امری را در دل خود پنهان كند . اگر انسان چيزی را در دل خاك يا هر جای ديگر پنهان كند ممكن است كسی‏ پيدا كند . ولی اگر چيزی به صورت سر باشد ، يعنی اصلا از درون دل بيرون‏ نيايد ، چيزی مخفی‏تر از آن برای انسان نيست . علی ( ع ) در دعای كميل می‏فرمايد : « الذين وكلتهم بحفظ ما يكون منی » " تو ملائكه‏ای را بر من موكل كردی ( 2 ) ، آنها را مأمور من كردی و تمام‏ اعمال مرا ضبط و ثبت می‏كنند " . بعد برای اينكه مردم چنين خيال و توهمی‏ نكنند كه خدا كه ملائكه را فرستاده العياذبالله مثل كسی است كه به مأمور احتياج دارد و خودش به تنهايی نمی‏تواند ، يا شريك در ملك و به تعبير قرآن " ولی از ذل " دارد می‏فرمايد : « و كنت انت الرقيب علی من‏ ورائهم » تو خودت باز بر فرشتگان ، ناظر و شاهد هستی ، نه فقط شاهد بر آنها [ بلكه شاهد بر آنچه‏ از آنها پنهان است ] : « و الشاهد لما خفی عنهم » . چيزهائی در حوزه‏
وجود من است كه حتی بر ملائكه كه جنود غيبی هستند مخفی می‏ماند ، يعنی‏ وجود من غيب و پنهانهائی دارد كه ملائكه هم از آنها آگاه نيستند و نمی‏توانند آگاه باشند ولی تو خودت آن گواهی هستی كه آنچه را كه بر آنها هم پنهان است شاهدی .
از اينجا انسان می‏فهمد كه قضيه روح و روان انسان چقدر عجيب است كه‏ قرآن می‏گويد " سر و پنهانتر از سر " و علی ( ع ) می‏فرمايد چيزهائی [ در روح و روان انسان ] هست كه از ملائكه هم پنهان می‏ماند و تنها خداست كه‏ بر آنها آگاه است .

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

هشتم

 

حقيقت چيست؟

 

شناختها دو گونه است : شناختی كه حقيقت است ، و شناختی كه‏ خطاست .

در زير  يك سلسله تعريفها در زمينه شناخت راستين است در مجموع پنج تعريف‏ عجالتا برای حقيقت به دست آورديم . حال كداميك از اين تعريفها درست‏ است و كداميك غلط ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعريف اول حقيقت

(از نظر علمای قديم و اشكالات مطرح شده)

 

اينچنين تعريف می‏كردند : شناخت يا مطابق‏ با واقع است و يا مخالف ، شناخت حقيقی يعنی آن‏ شناختی كه با واقع مطابق است

 

در عصر جديد اشكالاتی ‏ برای اين تعريف وارد می‏شده

 

البته هيچكدام از اين ايرادها وارد و درست نيست .

 

تعريف دوم  حقيقت

(اجماع)

 

حقيقت عبارت است از انديشه‏ای كه در ذهن آن فرد وجود دارد و با انديشه‏های ديگر او سازگار است

يا: " انديشه‏ای كه مردم يك زمان بر آن توافق دارند "

 

مثلا  اعتقاد علماي نجوم بر اينكه زمين مركز عالم است در گذشته و و نبودن آن در زمان حال..

آن حقيقت بوده و اكنون اين حقيقت است.

 

واضح است كه اين ، تعريف غلطی است

 

 

 

هم علمای شيعه و هم علمای اهل تسنن ، اجماع را معتبر می‏دانند ، ولی‏ شيعه اجماع را به گونه‏ای معتبر می‏داند و سنی به گونه‏ای ديگر . اهل تسنن‏ می‏گويند اساسا اتفاق علما خودش به اصطلاح " موضوعيت " دارد ، يعنی اگر در يك زمان علمای اسلام روی يك مسئله فقهی وفاق نظر پيدا كنند كه مثلا فلان چيز حلال است ، همين قدر كه اتفاق نظر پيدا كردند ، ديگر آن چيز حلال‏
است . و اگر در زمانی ديگر ، علمای اسلام اتفاق پيدا كردند بر خلاف آنچه كه علمای زمان قبل اتفاق پيدا كرده‏ بودند ، باز حقيقت ، اين دومی است

 

شيعه می‏گويد علما فقط می‏توانند كاشف حكم خدا باشند و حكم خدا با وفاق‏ علما در يك زمان عوض نمی‏شود . اگر علمای قرن سيزدهم هم اتفاق نظر پيدا كردند كه يك چيز حلال است و علمای قرن چهاردهم آنچه را كه آنها گفته‏ بودند حرام است بگويند حلال است ، حكم خدا يكی از اين دو است ، يا آنها اشتباه كرده‏اند يا اينها . از اين جهت است كه شيعه اساسا برای اتفاق‏ نظر علمای يك زمان اصالت قائل نيست مگر آنكه به شكلی منتهی به امام‏ شود . اجماع ، تا در جائی به امام نرسد ، حجت نيست .

 

 

 

 

تعريف سوم حقيقت

 

بعضی ديگر شناخت راستين را به گونه ديگر تعريف كردند ، گفتند :
شناخت راستين آن شناختی است كه اثر مفيد به حال بشر داشته باشد...

 

 

تعريف چهارم حقيقت

(نسبي بودن حقيقت)

گفته‏اند حقيقت چيزی است كه در نتيجه برخورد قوای ادراكی ما با عالم خارج پيدا شده باشد ( تز ، آنتی تز ، سنتز ) .


می‏گوئيم گاهی دو نفر در آن واحد يك چيز را دو گونه حس می‏كنند و حتی‏ يك نفر در آن واحد يك چيز را دو جور حس می‏كند . مثلا كسی كه بيماری‏ می‏گويند هر دو حقيقت است و هيچكدام خطا نيست .

می‏گويند اين افكار از آنجا پيدا شده است كه شما حقيقت را مطلق انديشيده‏ايد ، حقيقت نسبی است امروز می‏بينيد چقدر اين جمله رايج است كه " مطلق انديشی معنی ندارد " ، " هر انديشه‏ای را به صورت نسبی بايد تلقی كرد " ،و مثلا  انديشه‏ بطليموس را نسبت به زمان خودش  بايد سنجيد

 

 

اين هم تعريف غلطی است ، چرا ؟

زيرا اگر مقصود اين است كه اين دو انديشه ، در حكايتشان از واقعيت ، هر دو حقيقتند  غلط است ، زيرا  واقعيت به يك شكل بيشتر نيست يا اين‏ حقيقت است يا آن ، و يا هيچكدام حقيقت نيست ، هر دو نمی‏تواند حقيقت‏ باشد .

 

مثال:

ببينيم اشتباه از كجا پيدا شده است . آبی داريم كه 20 درجه حرارت‏ دارد ، يعنی ميزان الحراره‏ای كه گذاشته‏ايم ، 20 درجه را نشان می‏دهد . من‏ دست راستم را داخل آب 80 درجه ، و دست چپم را درون آب صفر درجه قرار داده‏ام . بعد كه آن دستم داغ شد و اين دستم يخ كرد ، هر دو را در آن واحد
درون همان آبی كه ميزان الحراره دمای آن را 20 درجه نشان می‏دهد می‏گذارم . دست راستم احساس می‏كند كه اين آب سرد است و دست چپم احساس می‏كند گرم است ، اينها می‏گويند هر دو حقيقت است .

يك آدم " واقع گرا " می‏گويد نه ، اينطور نيست .

 

 

تعريف پنجم   حقيقت

(با محك عمل و تجربه)

 

گفتند: هر انديشه‏ای كه تجربه‏ و عمل آن را تأييد كند حقيقت است ، و هر انديشه‏ای كه تجربه و عمل آن را تأييد نكند حقيقت نيستهر فرضيه‏ای كه يك دانشمند ابراز می‏دارد اگر در مقام عمل ، خوب جواب داد حقيقت است چون در عمل خوب جواب‏ داده است .

 

 

گو اينكه ما اين را رد مي كنيم.

 

 

 

يكی از مشكلاتی كه اين منطق به وجود آورد ، در مسائل معنوی و مسائل‏ مذهبی بود ، يعنی در مسائلی كه نمی‏توان آنها را در عمل آزمود . اگر گفتيم فقط با معيار عمل می‏توانيم حقيقی بودن يك انديشه را بسنجيم درباره اين نوع انديشه‏ها چه بايد بگوئيم ؟ ما نمی‏توانيم اين نوع‏ انديشه‏ها را در عمل ، مثلا در لابراتوار بيازمائيم ، برويم ببينيم در آنجا خدا را پيدا می‏كنيم يا پيدا نمی‏كنيم ! اگر در لابراتوار چيزی را پيدا كنيم‏ و بگوئيم اين خداست ، همان وقت است كه ديگر خدا ، خدا نيست

...

 

پايان

 

 

 

 

 دريافت كتاب  مسئلــه شناخت  شهيد مطهـــري

 

 

 

اينم براي تشكر  linksbox شامل لينكهاي  دوستان من و صد البته دوستان خودتون رو اينجا مي آرم.دوستاني كه با نظراتشون هست كه نفسي مي كشيم.

 

والسلام.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 5:20  توسط عليرضا صدوقی | 
 
صفحه نخست
ايميل عليرضا
آرشيو
درباره وبلاگ
در این غروب بی کسی
در این کوچه پس کوچه های حیرانی
در این لحظات دلواپسی
در این ثانیه های صبوری
در این سالهای مهجوری
دل ها به هوای تو در تلاطم است.
از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی
وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی
در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده
تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی.
در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم.
مهدی جان

مهمترين نوشته ها
حجاب
امر به معروف و نهي از منكر
شيرين ترين خاطره زندگيم
* كتابهاي رايگان
* پيامبر اعظم
زن-شهيد مطهري
مسئله شناخت-شهيد مطهري
بسيج
* مجموعه صوتي-دانلود
رهبري-شهيدمطهري
مسلمان ايراني يا ايراني مسلمان- مطهري
* پيامبر امـّــي
حجاب2
پيشرفت
پيوندهاي روزانه
صبح سفيد
علي(ويژگيهاي حضرت مهدي_عج)
فريدون(عشق پاك الهي)
منتظرگل نرگس(بوستان منتظران عزيز زهرا)
ز.سلطاني(حوزه علمیه فاطمه الزهراء _شهید دقایقی )
روياالسادات(معصومين)
تشنه معرفت
رضا(يوسف زهرا)
سينا(غايب)
سيد عبدالله(بسم رب الشهدا و الصديقين)
سيد حسن(آموزش عربي)
پايگاه اطلاع رسانی حزب الله شهرکرد
ياسرخدمتي(السلام عليك يازينب كبري)
رويا السادات(ادبيات)
انتظار(ظهور)
سيدروح الله نوربخش(هيئت ديوانگان حسين)
م.يزدي و ثنا ثبوري(فاطمه الزهرا سلام الله عليها)
سيدمحمد(ابوالفضل سلام الله عليه)
سيدمحمدجوادحسيني(نوشته هاي سيد)
سيد(سقاي كربلا)
آواي انتظار(اوخواهدآمدباكوله باري ازعدالت)
ياس سفيد(ياس فاطمي)
محبين بقيه الله(هيئت ختم صلوات بقيه الله استان يزد)
خادم الزينب(آلاء)
محمدمهدي حاجي پروانه(كتابهاي رايگان براي شما)
يادداشتهاي يك طلبه امروزي
يه دوست(سوغات عاشقي)
عاشق مهدي صاحب الزمان(عج)
عبدالمهدي(منتظرم تا كه او برگردد)
پرنده عاشق(ايران سرزميني آباد)
سيده حميده(قرارمون ساعت عشق)
پروانه مهاجر
قافله عشق(چفيه يعني عشق)
گمنام(غروب شلمچه)
محبان آقا(منتظران ظهور)
مريم السادات رضوي(پنجره فولاد)
واله اهل بيت(اي كه اميرحرم دل توئي)
يه منتظرمثل تو(شميم يار)
آواي انتظار(يوسف گمگشته)
ملكه عذاب(عذابهاي جهنم)
محمدجوادرضايي(مجرنما)
فائزه(پيداي پنهان)
مريم(پيامبر آسماني)
پريسا پشنگ(حضرت محمد_ص)
نورا(سرزمين نور)
سارا(سلام علي آل ياسين)
يك بجا مانده(شلمچه)
سعيد(عشق)
سعيد(نسيم ظهور)
حاج آقا داودي(خاطرات باور نكردني يك حاج آقا)
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پيوندها
منتظران یوسف فاطمه
وبلاگ عصر
ماه گرفته
بامداد سعادت
صاحبان درفش سیاه
گره گم
خورشید مغرب
لحظه
صفحات انتظار...
هفت شهر عشق
انا مجنون الحسین(ع)
شیعه یعنی...
نابغه قرن بیست
منتظران وعاشقان آقا
صیغه...)
عجایب خلقت
دردسرزندگی
وبلاگ دوستداران حضرت مهدی(عج)
گفتار صادقانه
بین الحرمین
میر مهر
آخرالزمان وظهور مهدی موعود(عج)
..::.. لينكهاي ..::..
عليرضا صدوقي_(سابقين)
مرضيه السادات _ (قلم)
ستار...پسر خاله عزيزم
احمدرضاجهانديده_(كاكوشيرازي)
شيدا _ (آن سفركرده)
آواي انتظار_(يوسف گمگشته)
مريم مولايي(همــا راضـي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
ديجيتال كيوان

<BGSOUND src="http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/tavashih06.wma" loop=infinite>

كد نوا