تبليغاتX
بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم اَللهّمَّ كُن لِوَليِّكَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ عَلي آبائِه في هذِهِ الّساعه وَفي كُلِّ ساعَة وَليّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيناً حَتّي تُسكِنَهُ أرضَكَ طوعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً منتظران یوسف فاطمه

به نام خدا

 

چند وقت پيش تو كنفرانس دعاي عهد(هر روز 10 دقيقه مانده به شش صبح) با يكي از دوستان بحثي بود راجع به اينكه ما ايراني هستيم و بايد زبان دعا ها و مسايل ديني هم به فارسي گفته بشود و آيا ما مسلمان ايراني هستيم يا ايراني مسلمان؟ و ...

 

مي خواستم بگويم:

اين ملت دين خود  را با معيار حق و عدالت و نه زبان و نژاد و ..انتخاب كرده است.چون شعار اسلام عزيز مبارزه با ظلم و ناعدالتي بوده است.

و اگر هم از ديد احساسات ملي بنگريم بواسطه آنكه اسلام رنگ خاصي نداشته و مربوط به همه بوده مورد اقبال ايراني جماعت قرار گرفته است.

و نيز به زبان عربي نه به عنوان زبان قوم عرب بلكه به ديد زبان يك دين نگاه مي كرده و با خلوص نيت در راه پيشبرد آن تلاش و كاركرده است.خدماتي كه حتي خود عرب زبان هم به اين زبان نكرده!

همچنين ايراني از صميم قلب از تمام امكاناتش اعم از زبان فارسي و احساسات ملي و تمدن كهن و عظيمش پس از آنكه آنرا از خرافات بواسطه اسلام زدود به پيشبرد اين تمدن نو پا كمك كرده است.

به اميد روزي كه دوباره  اين تمدن اسلامي را  در قله هاي پيشرفت چنانكه در گذشته بوده شاهد باشيم.و اين اميد  با پيروزي انقلاب اسلامي و تلاش اين ملت و ديگران روز به روز در دل امت مسلمان زنده تر مي گردد.

التماس دعا..

 

شهادت حضرت جواد الائمه را تسليت مي گويم.

 و نيز شب يلدا مبارك باشه.

 

 

 

 

مسلمان ايراني و ايراني مسلمان

 

 

براي روشنتر شدن بحث بهتره به كتاب زير مراجعه بشود كه خلاصه اش اينجا آورده مي شود.

 

خلاصه كتاب  خدمات متقابل اسلام و ايران - شهيد مطهري

 

 

مقدمه

 

در حدود نود و هشت درصد از ما مردم ايران مسلمانيم  .

ما مسلمانان ايرانی به اسلام به حكم اينكه مذهب ماست ايمان و اعتقاد داريم‏ و به ايران به حكم اينكه ميهن ماست مهر می‏ورزيم .

از اينرو سخت علاقه‏ منديم كه مسائلی را كه از يك طرف با آنچه به آن ايمان و اعتقاد داريم و
از طرف ديگر با آنچه به آن مهر می‏ورزيم پيوند دارد روشن درك كنيم و تكليف خود را در آن مسائل بدانيم .

 

 عمده اين مسائل در سه پرسش ذيل خلاصه‏ می‏شود :

1 - ما هم احساسات مذهبی اسلامی داريم و هم احساسات ميهنی ايرانی ، آيا دارای دو نوع احساس متضاد می‏باشيم ، يا هيچگونه تضاد و تناقضی ميان‏ احساسات مذهبی ما و احساسات ملی ما وجود ندارد ؟

2 - دين ما اسلام آنگاه كه در چهارده قرن پيش به ميهن ما ايران وارد شد چه تحولات و دگرگونيها در ميهن ما به وجود آورد ؟ آن دگرگونيها در چه‏ جهت بود ؟ از ايران چه گرفت و به ايران چه داد ؟ آيا ورود اسلام به‏ ايران برای ايران موهبت بود يا فاجعه ؟

3 - ملل بسياری به اسلام گرويدند و در خدمت اين دين در آمدند و در راه‏ نشر و بسط تعاليم آن كوشيدند و با تشريك مساعی با يكديگر تمدنی عظيم و باشكوه به نام تمدن اسلامی به وجود آوردند

 

 

معيارهاي همبستگي ملي

(چه عواملي باعث نزديكي اين وجدان جمعي است؟)

 

از ديد غرب

(معيارهاي كلاسيك)

 

 

تعريف كلاسيك غربی اين است كه اين وجدان جمعی زاييده شرايط اقليمی ، نژادی ، زبان مشترك ، سنن و آداب تاريخی و فرهنگ مشترك است . ولی‏ دقت بيشتری در واقعيتهای فردی و اجتماعی بشر نشان می‏دهد كه اين عوامل‏ نقش بنيانی و درونی در تكوين وجدان جمعی ندارند و نمی توانند برای هميشه‏ مايه و ملاط چسبندگی و پيوستگی افرادی از ابناء بشر تحت يك مليت گردند

زبان

بديهی است كه در اولين مراحل تكوين يك مليت ، زبان و سنن مشترك‏ عامل معارفه و نزديكی افراد به هم و كانالی برای ارتباط قلوب و عواطف و در نتيجه رشد شعور جمعی و ملی است .

ولی به گذشته ملتها كه مراجعه‏ می‏كنيم عامل زبان مشترك را نه يك عنصر سازنده بلكه عاملی محصول مليت‏ می‏يابيم . زبان هيچيك از ملتها از ابتدای تكوينشان ، به صورت فعلی‏ نبوده ، بلكه پس از جمع شدن و پيوند يافتن قلوب جماعت در سرزمينی معين‏
،
زبان آنها هم با ايشان به وجود آمده تكامل پيدا كرده و قواعد و اصول‏ آن گسترش يافته و در طی قرنها ، با برخورد با زبانهای ملل ديگر تغيير شكلها و تحولاتی ممتد به خود پذيرفته تا به حد امروزی رسيده است .

اگر در دوره های معينی از تاريخ يك ملت ، مثلا در مبارزه استقلال ، زبان يا سنن معينی جلوه و ظهور بيشتر يافته و سمبل و شعار آرمان ملی‏  می‏گردد ، چنانكه زبان هندی به هنگام مبارزه استقلال طلبی هند و زبان عربی‏ به دوران جنگهای آزادی بخش الجزاير چنين نقشی داشته‏اند ، ولی اين جلوه و ظهوری موقت است و تنها حكم انگيزنده توده ملت را دارد .

 

نژاد

تحقيقات تاريخی و جامعه شناسی نشان می‏دهد كه همه نژادهای بشری ، در صورت حضور شرايط اجتماعی و اخلاقی معين ، می‏توانند از تمام خصوصيات‏ انسانها برخوردار شوند .

مشتركات ناشی از خصوصيات نژادی ، اغلب بيش از آنكه عامل ربط دهنده‏ و پيوند شود و مايه استحكام وجدان جمعی و همبستگی ملی گردد ، يا جدايی و تنافر می‏آفريند يا مليتی ضعيف و ناپايدار می‏سازد . اقوامی كه از ابتدا اهل جنگ و ستيز و حمله و غارت بودند عمرشان به نزاع و ستيز با هم يا با ديگران گذشته است تا اينكه يا مضمحل شدند و يا در طول تاريخشان عوامل‏
ربط دهنده ديگری از مقوله های اخلاقی واجتماعی پيدا شده و مايه جمع شدن و وحدت ايشان گرديده است " « و كنتم‏ اعداء فألف بين قلوبكم »" و بعكس آن

 

سنن

در بين ملتهای گوناگون سنتهای ملی مشترك بسيار ديده می‏شود . سنتهايی‏ كه گاه همچون زبان و نژاد وسيله شناخت و تميز مليتها از هم می‏گردد . اما اين سنن تا چه اندازه در تكوين ملتها نقش و تأثير داشته اند ؟رسوم و سنن و حتی فرهنگها نتيجه و محصول فعاليت ارادی و آگاهانه انسانهای گذشته‏ است و اگر از گذشته تا حال رابطه و پيوندی بين افراد و واحدهای جامعه‏
نبود ، اين سنن هرگز نسلا بعد نسل منتقل نمی شدند . تا مليت و وجدان جمعی‏ نباشد ، سنت و فرهنگی منتقل نمی گردد ، پس سنتهای ملی موجود هم خود محصول مليت است و حيات و فعاليت انسانها ، نه مايه و پايه آن .

 

شرايط اقليمی و طبيعی :

اصولا تكامل موجودات زنده در جهت آزادی از طبيعت و محيط بيرونی و نيز از غرايز درونی بوده است . در اجتماعات اوليه‏ عناصر اقليمی و طبيعی و بعدها عاطفی و خانوادگی و قبيلگی ، در بافت‏
وجدان جمعی عامل اساسی بود . ولی در جامعه رشيد و تكامل يافته كه عناصر ديگری وارد صحنه تأثيری بر روی روابط وجدانی و اجتماعی افراد انسان می‏شود ، نقش و اثر عوامل طبيعی من جمله شرايط اقليمی ناچيز و ناچيزتر می‏گردد .

امروزه كشورها و ملتهای بسياری را در منطقه‏ای معين و شرايط اقليمی و طبيعی مشابه می‏يابيم كه نه فقط با هم يك مليت را نمی‏سازند بلكه‏ اختلافات و تضادهای زيادی نيز دارند ، مليت هند و را با مليت مسلمان در شبه قاره هندوستان می‏يابيم كه با شرايط اقليمی و طبيعی مشابه زيست‏
می‏كنند ولی هرگز آن پيوند جمعی را كه حاكی از يك مليت باشدندارند ، يا ملت انگليسی و ايرلندی را مشاهده می‏كنيم كه عليرغم سوابق‏ تاريخی و نژادی و زبان ، تفاهم و توافق سازنده يك مليت در ميان آنها وجود ندارد .

 

هميشه عاملی اساسی تر و مخفی تر در وجدانهای مردم رو به بيداری و زنده‏ شدن می‏رود و موجب حيات و تظاهر خارجی آن گاه به لباس زبان و زمانی به‏ پوشش سنن ملی معينی جلوه می‏كند . غرض از تحقيق و پويندگی حقيقت اين‏ است كه از اين تجليات و ظهور و نمودهای خارجی به سوی واقع مكنون حوادث‏ و اشياء هدايت شويم .

 

 

پس معيار اصلي همبستگي چيست؟

(در جستجوي معيار اساسي)

 

مرزهای واقعی

حال كه عوامل مؤثر در پيدايش وجدان جمعی و همبستگی ملی طبق تعريف كلاسيك غربی آن اصالت خود را از دست‏ داده‏اند ، آيا می توان ادعا كرد كه اصولا تفكيك و تمايزی بين واحدهای‏ اجتماعی بشری موجود نيست و همه مليتها می‏توانند و بايد در يكديگر حل‏ شوند و ملت واحدی بسازند ؟

تجربه تاريخی و شواهدی كه از مبارزات و تحولات اجتماعی كسب شده ، نشان می‏دهد كه به هر حال ، در عالم انسانها ، اصناف و شعبی وجود دارند ، اصنافی كه از يكديگر متمايزند و راههای مشخصی از يكديگر دارند و امكان‏ ادغام و اضمحلالشان در يكديگر طبيعة وجود ندارد .

هدف كشف عوامل و عناصری است‏ كه وجدان ملی را می‏سازد و روابط و عواطفی بين دسته ای از مردم برقرار می‏كند تا يك ملت به وجود آيد .

ديديم كه عوامل متعارف زبان و فرهنگ و سوابق تاريخی و نژادی ، گرچه‏ در مبادی تكوين يك ملت مؤثرند ، ولی نقش اساسی و هميشگی ندارند . بدين‏ جهت است كه می گوييم نقش اين عوامل اصالت ندارد ، نه جوهر بلكه‏ اعراضند . زيرا مردمی كه يكزمان برای استقلال و حيثيت مبارزه می‏كردند ، پس از وصول به منظور ، به حسب انتظارات و داعيه هايی كه در سر دارند ، با منافع و مطامع مورد نظرشان ، باز به دسته های حاكم و محكوم و بهره ور و محروم تقسيم می‏شوند و مبارزه ملی به صورت مبارزه داخلی و طبقاتی در می‏آيد . جدايی و مبارزه ای كه بين مردمی با يك فرهنگ و زبان و نژاد در می‏گيرد ، همان مردم و افرادی كه قبلا وجدان جمعی در آنان به وجود آمده بود ، ولی اكنون كه روابط عوض شده است ، وجدان جمعی هم می‏ميرد و محو می‏شود
.
پس به هر حال ، مايه و پايه تكوين يك واحد ملی يا يك ملت و ارتباط و پيوندی كه بين عواطف و دلهای افراد برقرار می‏شود ، و در نتيجه آرمان و ايده‏آلهای مشتركی به وجود می‏آورد چيست ؟

 

عامل اصلي همبستگي ملي

 

 

 

درد مشترك، عامل وحدت

اين مردمی كه در اطراف و اكناف عالم ارتباطات قلبی و آرمانی با يكديگر پيدا می‏كنند ، چه چيز مشتركی دارند كه آنان را به هم پيوند می‏دهد ، و در مقابل ، آنان را از همسايه‏ها و هموطنهای خود می‏برد ؟

اين عامل درد مشتركی است كه آنها دارند : درد از ظلم و تجاوز و استعمار .

 

وقتی به تمام دردهايی كه تا اين زمان موجب و موجد ملتها گرديده است‏ رسيدگی و آنها را با هم مقايسه كنيم عامل مشتركی در آنها می‏يابيم :

آدمی وقتی در برابر ظلم و جنايت و كفر و فساد قرار گرفت ، و از آنها رنج برد شوق عدالت و حقيقت در او بيدار می‏شود .

و اينهاست كه جمع كننده است

 

 

 

اسلام چه مي گويد؟

ما در جستجوی عوامل اساسی موجد وجدان مشترك بوديم و به عنصر درد و طلب مشترك در برابر سيطره و استثمار انسان ، يا مؤسسات بشری ، از انسان رسيديم و ديديم كه اين اشتراك درد آن زمان جمع كننده‏ای پايدار می‏شود كه داعيه عدالت و حق و تقوی ( به‏ قول نويسندگان غربی : داعيه های انسانی و مترقی ) خمير مايه آن باشد .

همين مايه و جوهر است كه همچون خود حيات ، زنده و فزاينده و حيات بخش‏ است و همين جوهر است كه چون به قالب جماعتی از مردم تزريق شد ، آن را به حركت و پويايی و تكامل دسته جمعی و فرهنگ سازی و سنت آفرينی‏ می‏انگيزد كه همه اينها ظواهر استقلال و تمايز يك ملتند .

 

 

اسلام به پيروان خود می‏گويد كه اين اختلاف رنگها و نژادها و زبانها كه‏ در ملتهای روی زمين می‏بينی و آنها آن را ملاك جدايی و تفرقه ساخته اند ، چيزی اصيل و جوهری نيست . در مجموع ، آن مردمی عزيز و شريف ترند كه در راه تكامل انسانيت قدم بردارند . رنگها و زبانها و سنتهايی كه در ميان‏ ابناء بشر مشاهده می‏كنی ، همچون اختلافی كه در خود طبيعت به چشمت می‏خورد
جلوه های گوناگون يك حقيقت و شمه‏ای از غنا و كثرت در وجود است ، كه‏ هر گلی رنگ و بويی دارد و خواص و فوايدی ، كه همه در راه حركت آدميت‏ به سوی مبدأ اعلای خود ارزيابی و تقدير می‏شوند . اين اختلاف و تفاوتها نه‏ تنها مايه جدايی و دشمنی نتوانند بود ، بلكه برخورد و آشنايی ( تعارف ) اينان است كه تكامل مادی و معنوی می‏زايد .

 

« يا ايها الذين آمنوا هل ادلكم علی تجارش تنجيكم من عذاب اليم 0 تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبيل الله باموالكم و انفسكم ، ذلكم‏ خير لكم ان كنتم تعملون »( 12 ) .

و بدين ترتيب بنای مليت شما و عامل سازنده وجدان مشترك در شما ، ايمان به خدا ( داعيه ) و جهاد شما ( درد مشتركی كه اثر عملی يافته و به‏ مرحله قيام و فدای نفس رسيده است ) خواهد بود

 

 

در قرن اول هجری ، اصول و داعيه های توحيد و اسلامی آنچنان آشكار و روشن‏ به مردم ابلاغ گرديد كه تمام مردم متمدن آن روزگار با جان و وجدان خويش‏ پذيرای آنها شدند . و به زودی يك ملت مشترك يا " بين الملل " اسلامی‏ به وجود آمد . ولی اين وحدت به زودی به تفرقه بدل شد ، چرا كه سر رشته‏ داران آن زمان نخواستند يا نتوانستند مفاهيم واقعی داعيه های اسلامی را
درك كنند . از بين الملل اسلامی به عنوان يك امپراطوری و خلافت عربی‏ برداشت شد و اين مخالفت صريح اصول اسلامی بود . به همين جهت وحدت به‏ دست آمده به زودی شكست خورد و به دنبال آن تحولات و ضعفها و انحرافات‏ ديگر پديد آمد ، تا آنكه مسلمين به تدريج به خواب رفتند .

 

همزمان با اين خواب ، غرب مسيحی بيدار می‏شد . با استفاده های سرشار از سنتهای اجتماعی و فرهنگی و علمی اسلامی ، غرب تمدن خود را بنا نهاد ، تمدنی كه صرف نظر از استفاده های علمی از سنتهای اسلامی ، از مايه های‏ دنيا پرستانه و ثروت و تجاوز و حكومت دنيا ، نشأت می‏گرفت .

 

 

***

 

 

 

بخش اول اسلام از نظر مليت ايرانی

 

 

ما و اسلام .
ملت پرستی در عصر حاضر .
واژه ملت .
كلمه ملت در اصطلاح امروز فارسی .
مليت از نظر اجتماعی .
تعصبات ملی .
ناسيوناليسم .
مقياس مليت .
انترناسيوناليسم اسلامی .
داعيه جهانی اسلام .
مقياسهای اسلامی .
اسلام ايرانيان .
خدمات ايرانيان به اسلام از كی شروع شد .
شكست ايرانيان از مسلمانان .
ناراضی بودن مردم .
نفوذ آرام و تدريجی .
زبان فارسی .
مذهب تشيع .

 

 

مليت از ديد احساسات ملي نه اسلامي...

 

چون طرف سخن ما كسانی هستند كه با مقياس احساسات ملی و ايرانی با ما سخن می‏گويند ، ما عجالتا با احساسات شيعی و حتی با احساسات اسلامی خودمان كاری نداريم ، تنها از جنبه افتخارات ملی مطلب‏ را محل بحث قرار می‏دهيم .

 می‏خواهيم ببينيم با منطق احساسات ملی ، آيا بايد اسلام را امری خودی به‏ شمار آوريم يا امری بيگانه و اجنبی ؟ آيا با مقياس مليت ، اسلام جزء مليت ايرانی يا خارج از آن است ؟ .

 

 

از اين رو بايد بحث خود را در دو قسمت ادامه دهيم : اول درباره‏ مقياس " مليت " يعنی ملاك اينكه چيزی را جزء مليت يك قوم يا خارج‏ از مليت يك قوم قرار دهيم چيست ؟ قسمت دوم درباره اينكه طبق اين‏ مقياس ، آيا اسلام از نظر مليت ايرانی يك امر " خودی " است يا يك‏ بيگانه و اجنبی ؟

 

 

مليت از نظر اجتماعی

(اسلام مليت پرستي را بطور كامل محكوم نمي كند)

 

نژاد سامی و آريايی و غيره به صورت جدا و مستقل از يكديگر فقط در گذشته‏ بوده است ، اما حالا آنقدر اختلاط و امتزاج و نقل و انتقال صورت گرفته‏ است كه اثری از نژادهای مستقل باقی نمانده است .
 

به هر حال در عصر حاضر دم زدن از استقلال خونی و نژادی خرافه‏ای بيش‏ نيست .

ناسيوناليسم(ملت پرستي) را نبايد به طور كلی محكوم كرد . ناسيوناليسم اگر تنها جنبه مثبت داشته باشد ، يعنی موجب همبستگی بيشتر و روابط حسنه بيشتر و احسان و خدمت بيشتر به كسانی كه با آنها زندگی‏ مشترك داريم بشود ضد عقل و منطق نيست و از نظر اسلام مذموم نمی‏باشد .

بلكه اسلام برای كسانی كه طبعا حقوق بيشتری دارند ، از قبيل همسايگان و خويشاوندان ، حقوق قانونی زيادتری قائل است .

 

مقياس مليت

در ابتدا چنين به نظر می‏رسد كه لازمه ناسيوناليسم و احساسات ملی اين‏ است كه هر چيزی كه محصول يك سرزمين معين يا نتيجه ابداع فكر مردم آن‏سرزمين است ، آن چيز را از نظر آن مردم بايد ملی بحساب آيد و احساسات‏ ملی و ناسيوناليستی ، آنرا در برگيرد و هر چيزی كه از مرز و بوم ديگر آمده است بايد برای مردم اين سرزمين بيگانه و اجنبی به شمار آيد .
ولی اين مقياس ، مقياس درستی نيست ، زيرا ملت از افراد زيادی تشكيل‏ می‏شود و ممكن است فردی از افراد ملت چيزی را ابداع كند و مورد قبول‏ ساير افراد واقع نشود و ذوق عمومی آنرا طرد كند بدون شك چنين چيزی نمی‏ تواند جنبه ملی به خود بگيرد .

 

 

و برعكس ممكن است يك سيستم اجتماعی در خارج از مرزهای‏ يك كشور به وسيله افرادی از غير آن ملت طرح شود ، ولی افراد آن كشور با آغوش باز آن را بپذيرند ، بديهی است در اينجا نمی توانيم آن سيستم‏ پذيرفته شده را به خاطر آنكه از جای ديگر آمده است بيگانه و اجنبی‏ بخوانيم و يا مدعی شويم كه مردمی كه چنين كاری كرده‏اند بر خلاف اصول‏ مليت خود عمل كرده و در ملت ديگر خود را هضم كرده‏اند و يا بالاتر ، مدعی‏ شويم كه چنين مردمی خود را تغيير داده‏اند . بلی در يك صورت آن چيزی كه از خارج رسيده است بيگانه و اجنبی خوانده‏ می‏شود و پذيرش آن بر خلاف اصول مليت شناخته می‏شود و احيانا پذيرش آن‏ نوعی تغيير مليت به شمار می‏آيد كه آن چيز رنگ يك ملت بالخصوص داشته‏ باشد و از شعارهای يك ملت بيگانه باشد . بديهی است كه در اين صورت‏ اگر ملتی شعار ملت ديگر را بپذيرد و رنگ آن ملت را به خود بگيرد ، بر خلاف اصول مليت خود عمل كرده است ، مثلا نازيسم آلمان و صهيونيزم يهود رنگ مليت‏ بالخصوصی دارد ، اگر افراد يك ملت ديگر بخواهند آن را بپذيرند بر خلاف‏ مليت خود عمل كرده‏اند .

 

اما اگر آن چيز رنگ مخصوص نداشته باشد ، نسبتش با همه ملتها علی‏ السوا باشد ، شعارهايش شعارهای كلی و عمومی و انسانی باشد و ملت مورد نظر هم آن را پذيرفته باشد ، آن چيز اجنبی و بيگانه و ضد ملی شمرده نمی‏ شود

 

به اين دليل ، دانشمندان و فيلسوفان و پيامبران به همه جهانيان تعلق‏ دارند ، كه عقايد و آرمانهای آنها محصور در محدوده يك قوم و ملت نيست‏ .

خورشيد از ملت خاصی نيست و هيچ ملتی نسبت به آن احساس بيگانگی نمی‏ كند ، زيرا خورشيد به همه عالم يك نسبت دارد و با هيچ سرزمينی وابستگی‏ مخصوص ندارد . اگر بعضی از سرزمينها كمتر از نور خورشيد استفاده می‏كنند ، مربوط به وضع خودشان است ، نه به خورشيد ، خورشيد خود را به سرزمينی‏ معين وابسته نكرده است .

پس معلوم شد صرف اينكه يك چيزی از ميان يك مردمی برخاسته باشد ، ملاك خودی بودن آن نمی‏شود . و صرف اينكه چيزی از خارج مرزها آمده باشد ، ملاك اجنبی بودن و بيگانه بودن آن نمی‏شود .

 همچنانكه سابقه تاريخی ملاك عمل نيست ، يعنی ممكن است ، ملتی قرنهايك سيستم خاص اجتماعی را پذيرفته باشد و بعد تغيير نظر بدهد و سيستم‏ نوينی را به جای آن انتخاب كند .
مثلا ما مردم ايران در طول بيست و پنج قرن تاريخ ملی ، مانند بسياری از كشورهای ديگر ، رژيم استبدادی داشتيم و اكنون كمی بيش از نيم قرن است‏ كه رژيم مشروطه را به جای آن انتخاب كرده‏ايم رژيم مشروطيت را ما ابداع‏ و ابتكار نكرديم ، بلكه از دنيای خارج به كشور ما آمده است . ولی ، ملت‏ ما آنرا پذيرفته و در راه تحصيل آن فداكاريها كرده است .

 

 

اساسا اگر اينگونه امور را به اعتبار ابداع كنندگان و پيروان معدودشان‏ ملی به حساب آوريم عواطف و احساسات اكثريت را ناديده گرفته‏ايم . از مجموع مطالبی كه گفته شد دانسته می‏شود كه از نظر احساسات ملی و عواطف قومی نه هر چيزی كه از وطن برخاست جنبه ملی پيدا می‏كند ، و نه هر چيزی كه از مرز و بوم ديگر آمده باشد بيگانه بشمار می‏رود ،

 

بلكه عمده آن‏ است كه ، اولا بدانيم آن چيز رنگ ملت بالخصوصی دارد ، يا بی رنگ است‏ و عمومی و جهانی است ، ثانيا آيا ملت مورد نظر ، آن چيز را به طوع و رغبت پذيرفته است يا به زور و اكراه ؟

اگر هر دو شرط جمع شد آن چيز خودی و غير اجنبی به شمار می‏رود و اگر اين‏ دو شرط جمع نشد ، خواه فقط يكی از اين دو موجود باشد و خواه هيچ كدام‏ موجود نباشد ، آن چيز بيگانه شمرده می‏شود . به هر حال عامل " اينكه اين‏ چيز از ميان چه ملتی برخاسته است " نه سبب می‏شود كه الزاما آن چيز خودی و ملی محسوب شود و نه سبب می‏شود كه اجنبی و بيگانه شمرده شود .
اكنون ، بايد وارد اين مبحث بشويم كه آيا اسلام در ايران واجد دو شرط هست يا نيست ؟ يعنی آيا اولا اسلام رنگ ملت مخصوصی مثلا ملت عرب را دارد يا دينی است جهانی و عمومی و از نظر مليتها و نژادها بی رنگ ، و ثانيا آيا ملت ايران به طوع و رغبت اسلام را پذيرفته است يا خير ؟

 

 

بدين ترتيب

آيا اسلام واجد اين دو شرط مليت هست يا خير؟

 

 

 

(شرط اول)

1- آيا اسلام رنگ ملت مخصوصی را دارد؟

 

 

اين مسئله مسلم است كه در دين اسلام ، مليت و قوميت به معنايی كه‏ امروز ميان مردم مصطلح است هيچ اعتباری ندارد ، بلكه اين دين به همه‏ ملتها و اقوام مختلف جهان با يك چشم نگاه می‏كند ، و از آغاز نيز دعوت‏ اسلامی به ملت و قوم مخصوصی اختصاص نداشته است ، بلكه اين دين هميشه‏ می‏كوشيده است كه به وسايل مختلف ريشه ملت پرستی و تفاخرات قومی را از
بيخ و بن بر كند .

 

 

 

(شرط دوم)

2-آيا اسلام خودي حساب مي شود؟

( اسلام در ايران پذيرش ملی داشته است يا خير ؟)

 

به عبارت ديگر آيا پيشرفت اسلام در ايران به خاطر محتوای عالی و انسانی و جهانی آن بوده است و ايرانيان‏ آنرا انتخاب كرده‏اند ، يا همان طور كه برخی اظهار می‏دارند آيين مزبور را بر خلاف تمايلات مردم ايران به آنان تحميل كرده‏اند ؟ .

 

در حدود چهارده قرن است كه ايرانيان مذاهب سابق خود را كنار گذاشته و آيين مسلمانی را پذيرفته‏اند در خلال اين قرون صدها ميليون ايرانی با مذهب‏ اسلامی زاده شدند و پس از گذراندن دوران زندگی با همين آيين جان به جان‏ آفرين تسليم كردند .

 

 

***توضيح بيشتر شرط دوم***

 

 

 

شكست ايرانيان از مسلمانان

مسئله برخورد مسلمانان با دولت ايران و سرانجام پيروز شدن آنان بر حكومت ساسانی يكی از مسائلی بود كه عظمت و واقعيت اسلام را در نظر ايرانيان بهتر جلوه گر می‏ساخت .

 

ايرانيان آنروز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسائل جنگی و چه از نظر كثرت جمعيت ، و چه از نظر آذوقه و تجهيزات و امكانات ديگر ، برتری‏ فوق العاده ای نسبت به مسلمانان داشتند .
اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آنروز در سطحی كه ايرانيان و روميان‏ آشنا بودند ، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور كامل نمی‏دانستند

ناراضی بودن مردم

 

معمولا هجوم دشمن سبب اتحاد بيشتر و از ميان رفتن اختلافات داخلی می‏شود ، اما اين به شرطی است كه يك روح زنده در آن مملكت كه از مذهب يا حكومت آنان سرچشمه بگيرد وجود داشته باشد .

 

بی علاقگی مردم ايران نسبت به حكومت و دستگاه دينی و روحانيتشان ، سبب می‏شد كه سربازان آنها در جنگها باميل و رغبت عليه مسلمانان نجنگند و حتی در بسياری از موارد به آنها كمك كنند

 

 

نفوذ آرام و تدريجی

هر چه روزگار ميگذشت بر علاقه و ارادت ايرانيان نسبت به اسلام و بر هجوم روز افزون آنان به اسلام و ترك كيشها و آيينهای قبلی و آداب و رسوم‏ پيشين افزوده می شد .
بهترين مثال ، ادبيات فارسی است . هر چه زمان گذشته است تأثير اسلام‏ و قرآن و حديث در ادبيات فارسی بيشتر شده است نفوذ اسلام در آثار ادبا و شعرا و حتی حكمای قرون ششم و هفتم به بعد بيشتر و مشهودتر است تا شعرا و ادبا و حكمای قرون سوم و چهارم . اين حقيقت از مقايسه آثار رودكی و فردوسی با آثار مولوی و سعدی و نظامی و حافظ و جامی كاملا هويدا است .

 

چه عاملی سبب شد كه قرنها بعد از زوال سيادت سياسی عرب ، مردم ايران‏ گرايش بيشتری نسبت به اسلام نشان بدهند ؟ آيا جز جاذبه اسلام و سازگاری‏ آن با روح ايرانی چيز ديگری در كار بوده است ؟

 

 

 

زبان فارسی

يكی از مسائلی كه بهانه قرار داده شده تا آيين مسلمانی را بر ايرانيان‏ تحميلی نشان دهند اين است كه می‏گويند : ايرانيان در طول اين تاريخ زبان‏ خود را حفظ كردند و آنرا در زبان عربی محو و نابود نساختند .

شگفتا ! مگر پذيرفتن اسلام مستلزم اين است كه اهل يك زبان ، زبان خود را كنار بگذارند و به عربی سخن گويند ؟ شما در كجای قرآن يا روايات و قوانين اسلام چنين چيزی را می‏توانيد پيدا كنيد ؟

اصولا در مذهب اسلام كه آئين همگانی است مسئله زبان مطرح نيست . ايرانيان هرگز در مخيله شان خطور نمی كرد كه تكلم و احيای زبان فارسی‏ مخالف اصول اسلام است ، و نبايد هم خطور می‏كرد .

اگر احيای زبان فارسی به خاطر مبارزه با اسلام بود چرا همين ايرانيان‏ اين قدر در احيای لغت عربی ، قواعد زبان عربی ، صرف و نحو عربی ، معانی‏ و بيان بديع و فصاحت و بلاغت زبان عربی كوشش كردند و جديت نمودند ؟

هرگز اعراب به قدر ايرانيان به زبان عربی خدمت نكرده اند .

 

اگر احياء زبان فارسی به خاطر مبارزه با اسلام يا عرب يا زبان عربی‏ می‏بود مردم ايران به جای اين همه كتاب لغت و دستور زبان و قواعد فصاحت‏ و بلاغت برای زبان عربی ، كتابهای لغت و دستور زبان و قواعد بلاغت برای‏ زبان فارسی می‏نوشتند ، و يا لااقل از ترويج و تأييد و اشاعه زبان عربی‏
خودداری می‏كردند .

 

ايرانيان نه توجه شان به زبان فارسی به عنوان ضديت با اسلام يا عرب‏ بود و نه زبان عربی را زبان بيگانه می‏دانستند ، آنها زبان عربی را زبان‏ اسلام می‏دانستند نه زبان قوم عرب ، و چون اسلام را متعلق به همه می‏دانستند زبان عربی را نيز متعلق به خود و همه مسلمانان می‏دانستند .

حقيقت اينست كه اگر زبانهای ديگر از قبيل فارسی ، تركی ، انگليسی ، فرانسوی ، آلمانی زبان يك قوم و ملت است زبان عربی تنها زبان يك‏ كتاب است . مثلا زبان فارسی زبانی است كه تعلق دارد به يك قوم و يك‏ ملت ، افرادی بيشمار در حيات و بقای آن سهيم بوده‏اند . هر يك از آنها
به تنهايی اگر نبودند ، باز زبان فارسی در جهان بود . زبان فارسی زبان‏ هيچكس و هيچ كتاب به تنهايی نيست نه زبان فردوسی است و نه زبان رودكی‏ و نه نظامی و نه سعدی و نه مولوی و نه حافظ و نه هيچ كس ديگر ، زبان همه‏ است ولی زبان عربی فقط زبان يك كتاب است به نام قرآن . قرآن تنها نگهدارنده و حافظ و عامل حيات و بقای اين زبان است . تمام آثاری كه به‏ اين زبان به وجود آمده در پرتو قرآن و به خاطر قرآن بوده است علوم‏ دستوری كه برای اين زبان به وجود آمده به خاطر قرآن بوده است .

كسانی كه به اين زبان خدمت كرده اند و كتاب نوشته اند به خاطر قرآن‏ بوده است ، كتابهای فلسفی . عرفانی ، تاريخی ، طبی ، رياضی ، حقوقی و غيره كه به اين زبان ترجمه يا تأليف شده فقط به خاطر قرآن است . پس‏ حقا زبان عربی زبان يك كتاب است نه زبان يك قوم و يك ملت ،
اگر افراد برجسته ای برای اين زبان احترام بيشتری از زبان مادری‏ خود قائل بودند از اين جهت بود كه اين زبان را متعلق به يك قوم معين‏ نمی دانستند بلكه آنرا زبان آيين خود می‏دانستند و لهذا اين كار را توهين‏ به ملت و مليت خود نمی شمردند . احساس افراد ملل غير عرب اين بود كه‏ زبان عربی زبان دين است و زبان مادری آنها زبان ملت .

 

مولوی پس از چند شعر معروف خود در مثنوی كه به عربی سروده است :

اقتلونی اقتلونی يا ثقات

ان فی قتلی حيوش فی حيوش

می‏گويد :

پارسی گو گر چه تازی خوشتر است

عشق را خود صد زبان ديگر است

مولوی در اين شعر زبان عربی را بر زبان فارسی كه زبان مادری اوست‏ ترجيح می‏دهد ، به اين دليل كه زبان عربی زبان دين است .

سعدی در باب پنجم گلستان حكايتی به صورت محاوره با يك جوان كاشغری‏ كه مقدمه نحو زمخشری می‏خوانده است ساخته است . در آن حكايت از زبان‏ فارسی و عربی چنان ياد می‏كند كه زبان فارسی زبان مردم عوام است و زبان‏ عربی زبان اهل فضل و دانش .
حافظ در غزل معروف خود می‏گويد :

اگر چه عرض هنر پيش ياربی ادبی است زبان خموش ولكن دهان پر از عربی است از قراری كه مرحوم قزوينی در بيست مقاله نوشته است ، يكی از عنكبوتان‏ گرفتار تارهای حماقت كه از بركت نقشه های استعماری فعلا كم نيستند هميشه‏ از حافظ گله مند بوده است كه چرا در اين شعر زبان عربی را هنر دانسته‏ است ؟ !

 

اسلام چنانكه پيش از اين گفتيم به ملت يا قوم و دسته مخصوصی توجه‏ ندارد كه بخواهد زبان آنها را رسمی بشناسد و زبان قوم ديگر را از رسميت‏ بيندازد .

 

 

 

 

 

 

 

***

 

بخش دوم خدمات اسلام به ايران

موهبت يا فاجعه ؟
اظهار نظرها .
نظام فكری و اعتقادی :
اديان و مذاهب .
آيين زردشتی .
آيين مسيحی .
آيين مانوی .
آيين مزدكی .
آيين بودايی .
عقائد آريايی .
ثنويت زردشتی .
آتش و پرستش .
نظام اجتماعی .
نظام خانوادگی .
نظام اخلاقی .
كتابسوزی ايران و مصر
كارنامه اسلام در ايران .

 

 

 

***

بخش سوم خدمات ايران به اسلام

گستردگی و همه جانبگی خدمات .
تمدن كهن ايرانی .
صميميت ايرانيان نسبت به اسلام .
انگيزه‏ها .
فعاليتهای اسلامی ايرانيان .
عكس‏العملها .
نشر و تبليغ اسلام .
سربازی و فداكاری .
علم و فرهنگ .
نخستين حوزه علمی .
نخستين موضوع .
آغاز تدوين و تأليف .
علل و عوامل سرعت .
قرائت و تفسير .
حديث و روايت .
فقه و فقاهت .
ادبيات .
كلام .
فلسفه و حكمت .
عرفان و تصوف .
ذوق و صنعت .
دو قرن سكوت .

 

***

عناوين اين دو فصل  در بالا آورده شد براي تفصيل بيشتر به كتاب لطفا رجوع كنيد.

 

اما در دو پاراگراف :

 

 

 

 

همچنانكه قبلا گفتيم ما نه در صدد تشريح خدمات تمدن كهن ايرانی به تمدن‏ جوان اسلام هستيم و نه اين كار در صلاحيت ماست . هدف ما از نقل مطالب‏ گذشته كه از مسلمات تاريخ است اين است كه دو نكته را تأكيد كنيم :

يكی اينكه ايران قبل از اسلام از تمدنی برخوردار بوده است و اين تمدن‏ يكی از مايه‏های تمدن اسلامی است .

 

ديگر اينكه اسلام به ايران حياتی تازه بخشيد و تمدن در حال انحطاط ايران‏ به واسطه اسلام جانی تازه گرفت و شكلی تازه يافت . اين دو نكته قابل‏ انكار نيست . طالبان خود می‏توانند به منابع و مدارك فراوانی كه در هر دو زمينه هست مراجعه كنند .

 

پايان

 

 

 

دريافت كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران شهيد مطهري

 

 

والسلام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 5:42  توسط عليرضا صدوقی | 

 

                            به نام خدا

 

روز جمعه 24 آذر دو انتخاب مهم خبرگان و شوراها در پيش است.

 

فرشته حضور، بهار شادماني من و تو، آسمان نيلگون يگانگي و اتحاد.

 

حضور در انتخابات نمايه اي از پيوند ملي و هماوايي ميهن.

 

 

 

 

 

كارهايي كه مي شه كرد تا تعداد بازديدكنندگان وبلاگ  زياد شوند عبارتند از:

- ريختن مقاله در وبلاگ جهت افزايش محتوايي

- افزايش بيشتر و بيشتر لينكها

- بكار گيري كلمات كليدي مناسب قابل جستجو  و...

 

 

تعداد بازديد كننده وبلاگ حقير به روزي 100 بازديد كننده رسيده.

 بازديدكننده اعم ار شما دوست عزيز تا پژوهشگراني كه  بوسيله جستجوي گوگل به اين صفحات مي رسند هست.

كار خيلي مانده.البته رقبا زيادند مخصوصا سايتهايي با روزانه 6000 بازديد!

 

 

و اما پژوهشگراني كه با سرچ گوگل به اين صفحات مي رسند;

اميدوارم  تا حد زيادي اينجا به هدفشون نزديك بشوند.

يك درصدشون هم راضي باشند خودش خيليه...

راستي 25 آذر روز پژوهش مبارك باشه.

 

                         

 

                            ***                 

         



مناجات

ملِكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي

نروم جز به همان ره كه توام راه نمايي


همه درگاه تو جويم، همه از فضل تو پويم

همه توحيد تو گويم، كه به توحيد سزايي


تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي

تو نماينده ي فضلي تو سزاوار ثنايي


نتوان وصف تو گفتن، كه تو در فهم نگنجي

نتوان شبه تو گفتن، كه تو در وهم نيايي


همه عزّي و جلالي، همه علمي و يقيني

همه نوري و سروري همه جودي و جزايي


همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي

همه بيشي تو بكاهي، همه كمّي تو فزايي


لب و دندان سنايي همه توحيد تو گويد

مگر از آتش دوزخ بُوَدَش روي رهايي


سنايي غزنوي



 

 

                       ***

 

در متن زير دو پاراگرافش برام جالبتر بود رنگي(صورتي) كردم.اگه شد يه نگاهي بكنيد.

رهبرى در فرهنگ اسلامى از ديدگاه شهيد مطهرى

سيد صمصام الدين قوامى


1. تعريف رهبرى

2. خاستگاه رهبرى

3. ضرورت رهبرى

4. اصول رهبرى

5. شرايط رهبرى<

ايمان و اعتقاد به هدف

همدردى

جلب علاقه و محبت افراد

ظرفيت تحمل عقايد مخالف

6. روش رهبرى

7. رهبرى و حقوق مردم

«اصل رهبر براى مردم، نه مردم براى رهبر»

8. جايگاه خطير رهبرى




رهبرى در فرهنگ اسلامى از ديدگاه شهيد مطهرى

 

از جمله مباحثى كه استاد شهيد مطهرى در آثار خود به خوبى به آن پرداخته، مسأله رهبرىِ اسلامى است كه به شكلى ريشه‏اى و بر اساس معارف پايه‏اىِ دين، به تنقيح آن همت گماشته است. ايشان رهبرى را مرادف امامت معرفى مى‏كند؛ همانگونه كه نبوّت وراهنمايى را به يك معنا مى‏داند. براين اساس، رهبرى برخاسته ازاصول دين و امرى مبتنى بر اعتقادات بنيادين اسلامى است و با توجه به‏جايگاه ويژه‏اى كه امر رهبرى درنظريه‏هاى نوينِ مديريّت پيدا كرده،تا آنجا كه آن‏را عنصرى فراتر ازمديريّت مى‏دانند (در عين حال كه‏درخلال‏مباحث مديريّت طرح‏مى‏شود) ضرورت پردازش نظريه رهبرى دراسلام جلوه بيش‏ترى‏مى‏يابد ومى‏تواند كمك خوبى به مديريت‏پژوهان نيز به حساب‏آيد.

اصلى‏ترين نظريه و ديدگاه استاد شهيد در خصوص رهبرى را مى‏توان در «يادداشتهاى رهبرى و مديريّت» ايشان جستجو كرد كه در حقيقت هسته مركزى بحث به حساب مى‏آيد و شاخ وبرگ مطلب را در آثار ديگرش يافت. آن شهيد عزيز، منابع مورد نظر خود در بحث رهبرى را با ارجاع به آنها روشن نموده و كارپژوهشگر را آسان كرده است. وى در اين يادداشتها مطالب ويژه رهبرى را از ساير آثار خويش برگزيده و با دادن نشانى، به محقّق اين امكان را مى‏دهد كه به توسعه بحث در چهار چوب ديدگاه استادِ شهيد همت گمارد.



1. تعريف رهبرى

 

 

استاد شهيد مطهرى در اين زمينه مى‏نويسد:

«رهبرى و مديريّت در عرف امروز، با همه توسعه و شمولى كه پيدا كرده است، اگر بخواهيم مرادف و همانندى براى آنها در مصطلحات اسلامى پيدا كنيم، بايد بگوييم: ارشاد [2] و رشد يا هدايت و رشد. قدرت رهبرى همان قدرت بر هدايت و ارشاد است در اصطلاحات اسلامى» [3]

اين تعريف، در مقابل آن حجم از تعاريف طبقه بندى شده، مى‏تواند روشن كننده غوامض باشد. پردازش استاد شهيد نسبت به تعريف خويش، بر اين روشنگرى مى‏افزايد. ايشان در تعريف رشد كه هسته اصلى تعريف است، مى‏نويسد:

«رشد در اصطلاح عرف و معمولىِ ما، يك كيفيت جسمى است و وصف اندام است، قامتها واندام‏ها در اصطلاح و در عرف امروز فارسى، متصف به صفت رشد مى‏شود ولى در اصطلاح فقه اسلامى يك كيفيت روحى است يعنى نوعى بلوغ است در مقابل بلوغ جسمى. مى‏گويند كودك پس از بلوغ جسمى، بايد بلوغ روحى نيز پيدا كند تا ثروت را در اختيارش بگذاريم ومى‏گويند تنها بلوغ جسمى براى ازدواج كافى نيست، رشد؛ يعنى بلوغ روحى نيز لازم است. مقصود از رشد و بلوغ روحى شايستگى و قدرت تشخيص، درك سود و زيان و لياقت اداره وبهره بردارى است به عبارت ديگر، رشد عبارت است از شايستگى و لياقت براى نگه دارى واستفاده و بهره بردارى صحيح از وسائل و سرمايه‏هاى حيات.» [4]

در جاى ديگر مى‏افزايد:

«يكى از سرمايه‏ها و بلكه مهم‏ترين سرمايه‏ها، سرمايه‏هاى انسانى است و اداره اين سرمايه، نگه‏دارى آن، هدر ندادن آن، استفاده و بهره‏بردارى صحيح از آن، رشد (است).» [5]

در جاى ديگر مى‏افزايد [6]

«رشد بهره بردارى از سرمايه‏هاى انسانى و اداره و به كار گرفتن آنها و پرورش دادن آن‏ها و بهره بردارى از آنها و سامان دادن و سازمان دادن به آن نيروها و آزاد كردن و حرارت بخشيدن و از سردى افسردگى و جمود خارج كردن آنها و باز كردن آنها؛ يعنى پاره كردن زنجيرهاى معنوى و روحى آنها كه (...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إصْرَهُم وَ الاغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِم...). [7] اين چنين‏رشدى همان است كه امروز به نام مديريّت و يا رهبرى ناميده مى‏شود.»

با قدرى دقت در تعريف بالا و پردازش آن، كه مى‏تواند «نظريه رشد» قلمداد شود. نقطه اشتراك تمامى تعاريف طبقه بندى شده، كه عبارت شد «از يك فرآيند نفوذ، كه بدان وسيله نفوذ ارادى رهبر به پيروان اعمال مى‏گردد.» [8] در اين تعريف ديده‏مى‏شود، بلكه فرآيند نفوذ را هم و حتى برآيند آن را نيز مشاهده مى‏كنيم.



2. خاستگاه رهبرى

 

همانگونه كه گفته شد، منشأ و اساس رهبرى، اصل امامت است؛ استاد مى‏نويسد:

«ميان نبوّت و امامت فرق است، اوّلى راهنمايى است و دومى رهبرى، همچنانكه راهنمايى دينى نوعى رهنمايى است كه از افق غيب بايد رسيده باشد؛ يعنى راهنما بايد غيبى باشد. رهبرى نيز اين چنين است و اينكه پيامبر خدا(ص) و برخى پيامبران ديگر، هم راهنما بوده‏اند و هم رهبر و ختم نبوّت، ختم راهنمايى الهى است نه ختم رهبرى الهى... وظيفه نبى تبليغ است؛ (وَ ما عَلَى الرَّسُول ألّا البَلاغ) ولى وظيفه امام اين است كه ولايت و سرپرستى ورهبرى كند بر كسانى كه رهبرى او را پذيرفته‏اند.» [9]

«نبوّت از نوع راهنمايى و امامت از نوع رهبرى است و اين دو، مورداً عامين من وجه هستند. ممكن است كسى فقط راهنما باشد و رهبر نباشد؛ مانند همه مبلغان درست ما (روشن است آنانكه تبلغشان نادرست است از بحث خارج‏اند) اينها كنارى ايستاده و راه وچاه را به ديگران ارائه مى‏كنند و مى‏گويند «تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال»، ممكن است به عكس، كسى رهبر باشد ولى راهنما نباشد؛ يعنى راهى است آشكار و هدفى است مشخص ولى نياز به نيرويى است كه قدرتها را متمركز و متشكل كند وسازمان بخشد و نيروهاى خفته را بيدار و ناشكفته را به سوى سازندگى و ابتكار بسيج كند. همچنانكه ممكن است يك شخص در آنِ واحد، هم رهبر باشد هم راهنما.» [11]

در عبارات بالا امامت مرادف رهبرى گرفته شده؛ يعنى راهى كه نبى و پيامبر نشان داده است، توسط رهبر و پيروان رهبر طى مى‏شود. شايد بتوان گفت كه نبوّت «ارائه طريق» و امامت «ايصال إلى المطلوب» است. [12]

اين بحث كه پيش از انقلاب در حسينيه ارشاد، توسط استاد بيان شده، تحليلى است از امامت در مقابل عالمان اهل سنت كه امامت را منحصر در حكومت و رهبرىِ سياسى - اجتماعى مى‏دانند كه در آن نياز به نص نيست، تا تنصيص پيامبر نسبت به امامِ بعدى را نفى كنند. [13] استاد در كتاب امامت و رهبرى، كه ملهم امامتِ مرحوم محمد تقى شريعتى است، [14] سعى بر اين دارد كه از كتاب خلافت وامامت را فراتر و كامل‏تر از مبناى رهبرى ظاهرى يا حكومت بداند. او مى‏نويسد:

«حكومت يكى از شاخه‏هاى امامت است. امروز اين اشتباه خيلى تكرار مى‏شود؛ تا مى‏گويند امامت، متوجّه مسأله حكومت مى‏شوند، در حاليكه مسأله حكومت از فروع و يكى از شاخه‏هاى خيلى كوچك مسأله امامت است.» [15]

در كتاب ولاءها و ولايت‏ها، ايشان براى امامت چهار شأن ولايى قائل شده‏اند، [16] كه عبارتند از: «ولاء محبت، ولاء مرجعيت، ولاء زعامت و ولاء تصرف» كه مراد از ولاء محبّت، دوست داشتن امام است كه توسط پيامبر(ص) خواسته شده [17] ومراد از ولايت مرجعيت، همان برترى و تسلّط علمى است كه امام دارد و همگان در مسائل خود بايد به ايشان رجوع كنند و سوم ولاء تصرف است كه نوعى ولايت تكوينى است كه به اذن خدا مى‏تواند در عالم وجود تصرف كند و نهايتاً ولاء زعامت است كه در حقيقت شاخه رهبرىِ اجتماعىِ امامت است كه اين مقاله، آن را مطمح نظر خود دارد. ولى به هر حال مسأله رهبرى تبلور وتجلّى امامت به معناى عام است. استاد اصرار دارد كه اهل سنت امامت را منحصر در بعد ولاء زعامت كرده‏اند تا بگويند نياز به تنصيص نبى(ص) نيست؛

«با اين معنا از امامت، حق با اهل سنت است. حضرت حجت در زمان غيبت كه نمى‏توانند زمامدار مسلمين باشند» [18]

با معناى فراگير از امامت كه استاد بيان مى‏كنند، رهبرى اجتماعى در عين اصولى بودن، مى‏تواند از فروع محسوب شود. به هر حال خاستگاه رهبرى در فرهنگ اسلامى ريشه در فرهنگ وسيع و عميق امامت دارد و از شعبه‏هاى ولايت و هدايت توحيدى است كه در نبوّت و امامت تجلّى مى‏يابد و ظاهرترين شكل آن، رهبرى اجتماعى است. بر اين اساس، رهبرى اسلامى داراى چنين پشتوانه غنىِ باطنى و معنوى بوده و متصدّيان آن بايد از چنين اعتقادات و التزامات علمى و عملى برخوردار باشند.



3. ضرورت رهبرى

 

استاد در حاشيه كتاب «از كجا آغاز كنيم» [19] مى‏نگارند:

«يكى از نتايج منطق ديالكتيك اين است كه نياز جامعه را به هدايت و رهبرى نفى مى‏كند. حداكثر نياز جامعه به روشنفكر ورهبر طبق اين منطق اين است كه توده را واقف به ناهنجاريها وتضادها و نابرابريها بكند و تضاد موجود در جامعه را وارد شعور توده نمايد تا حركت ديالكتيكى ايجاد شود. و چون حركت جبرى است و عبور از «تز» و «آنتى تز» و «سنتز» لايتخلّف است، جامعه خود به خود راهش را طى مى‏كند و به تكامل منتهى مى‏گردد.»

و سپس در پاسخ مى‏گويند: [20]

«جامعه بيش از هر چيز نياز به رهبرى و هدايت و امامت دارد، لازمه جبرى تضادها تكامل نيست، تكامل بدون هدايت و پيشوايى و رهنمايى و رهبرى غير ميسّر است.»

«اساسى‏ترين مسائل ارباب امامت اين است كه مولود چه نيازى است؟» [21]

«مسأله ديگر مسأله نياز به رهبر و رهبرى است كه اين بيت القصيده و زير بناى تعليمات انبياءاست در مذهب شيعه مسأله امامت مبتنى بر اصل نياز به رهبرى يك مقام معصوم و فوق خطا است.» [22]

«حديثى معروف كه از ورقه نقل كرده‏ايم، از رسول خدا(ص)است كه فرمود: اگر دو نفر (يا سه نفر) در سفر بوديد، يكى را به عنوان رييس و مدير خود انتخاب كنيد» نشان مى‏دهد كه اسلام نياز انسان به رهبرى و نظم را تا چه اندازه اهميت مى‏دهد.» [23]

قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن

ظلمات است بترس از خطر گمراهى

«هلك مَنْ ليس له حكيمٌ يرشده...» [24]

«بشر به رهبرى هم نياز دارد. نيازمند است به افراد يا گروه يا دستگاهى كه قوا و نيروهاى وى را بسيج كنند. حركت دهند. سامان و سازمان بخشند.» [25]

«اين سرمايه‏هاى انسانى؛ يعنى انسانها، نيازمند به مديريّت و رهبرى و اكتشاف و استخراج هستند؛ همچنانكه نفت نيازمند اكتشاف و استخراج و تصفيه و بهره بردارى است. بشر به عكس حيوانات كه مجهز به نيروى خودكار غريزه‏اند، فاقد غريزه است و در هدايت نيازمند به تحصيل و اكتساب و به عبارت ديگر نيازمند به راهنمايى و رهبرى است و مسأله نيازمندى بشر به رهبرى اساس تعليمات انبيا و فلسفه بعثت انبيا است. بعثت رسول الله بر اساس فلسفه نيازمندى بشر به راهنمايى و رهبرى و مديريّت است.» [26]

عبارات پيشين، ضمن تبيين مجدد خاستگاه رهبرى، ضرورت و نياز به رهبرى را به خوبى روشن مى‏كند. به ظاهر، افزون بر طرفداران نظريه ديالكتيك كه نياز به رهبرى را زير سؤال مى‏برند و پاسخ خود را از استاد گرفتند، خوارج نهروان نيز از جمله مخالفان نياز به رهبرى هستند. ايشان در مقاله دهم از سلسله مقالات سيرى در نهج البلاغه‏ [27] تصريح مى‏كنند كه نظر خوارج مبنى بر اينكه قرآن كافى است و نيازى به حكومت و دستگاه مديريّت و رهبرى نيست، غلط است و با اشاره به جمله اميرالمؤمنين(ع) [28] كه به آنها فرمود:«مردم را از فرمانروايى نيك يا بد چاره‏اى نيست» نتيجه مى‏گيرد كه‏ [29] «دستگاه حكومت از آن جهت «حكومت» ناميده مى‏شود كه حافظ امنيت داخلى و خارجى است و مجرىِ قانون است و از آن جهت «امامت» ناميده مى‏شود كه مشتمل بر رهبرى است، نيروها را به حركت در مى‏آورد و بسيج مى‏كند و سازمان مى‏بخشد و استعدادها را شكوفا مى‏كند.» بنابراين، از ديد استاد شهيد، نياز به حكومتى كه به رخ خوارج كشيده شد، در باطن همان نياز به رهبرى است.

جالب است كه استاد پاسخ مخالفان جديد (طرفداران ديالكتيك) و قديم (خوارج) را در نياز به رهبرى با يك آهنگ پاسخ مى‏دهد و آن نياز انسانها به هدايت و راهنمايى است كه بعثت انبيا هم به همين اساس از طرف خداوند صورت گرفته است.



4. اصول رهبرى

 

استاد در تبيين اصول رهبرى، اعتناى زيادى به كتاب «ديباچه‏اى بر رهبرى» اثر دكتر ناصرالدين صاحب الزمانى دارد و با نقل كلمات ايشان، به اصول 3 گانه‏اى در رهبرى اشاره‏مى‏كند: [30]

1- اهميت انسان و ذخاير سرشار و نيروهاى نهفته او.

2- نياز به رهبرى براى اكتشاف و استخراج اين ذخاير (عدم كفايت غريزه).

3- شناخت قوانين و مكانيسم‏هاى پيچيده روح انسان (به عنوان كليد رمز تسلّط بر دلها).

استاد اين اصول را با عبارات گوناگون، در چند جاى آثار مربوط به رهبرى بيان مى‏كند ودر حقيقت نياز انسان به رهبر و راهنما، به حكم اين سه اصل است كه غير از ملاك نياز به حكومت است. [31]

استاد در يك عبارت به شكل اجمال به هر سه اصل اشاره‏مى‏كند:

«نياز به مديريّت (رهبرى) انسانها، بيش از حيوانات است، گلّه گوسفند، اداره‏اش با يك چوپان بى سواد است كه مراتع را بشناسد، آبخورها را بشناسد، مانع تفرّق شود، مانع گرگ شود، احياناً اگر گوسفندى مريض شد معالجه كند، اما گوسفند دنياى مرموز روحى ندارد، گوسفند نيروهاى سرگردان ذخيره شده ندارد، گوسفند قوانين پيچيده روحى كه لازم است شناخته شود، ندارد. گوسفند خليفة اللّه و مظهر صفات و اسماء و صفات الهى وداراى احسن تقويم نيست، به همين دليل بيش از آنچه گوسفند نيازمند به چوپان است، انسان نيازمند به رهبر است و بيش از تفاوت سطحى چوپان و گوسفند تفاوت سطحى رهبر انسان با خود انسان لازم است؛ يعنى راهنمايان و رهبران الهى.» [32]

...

...

در مجموع، استاد معتقد است كه تا اهميت انسان دانسته نشود، راز و رمزش ناشناخته مى‏ماند، نياز و رهبر خواهى او محرز نگردد، نمى‏توان رهبرى واقعى انسانها را مدعى شد - و رهبرى در فرهنگ اسلامى، در سيره عملى و نظرى معصومين(ع)مبتنى بر اعمال اين اصول سه گانه بوده و هر كس مى‏خواهد با فرهنگى اسلامى رهبرى كند، بايد اين اصول را مراعات كند و براى مراعات اين اصول، راهى جز مطالعه سيره معصومين و دستورات آنها در مقام رهبرى نيست، بايد اين سيره نظرى و عملى معصومان مطالعه شود تا شناخته شود و با اقتباس از آنها، به رهبرى انسانها پرداخت و خود و آنها را به رشد و تعالى سوق داد.



5. شرايط رهبرى[44]

الف. پيش قدمى

ب. همدردى (زندگى در سطح عامه)

ج. قدرت سازمان بخشى

د. شناخت لياقت افراد براى كارهاى محوله

ه. مؤمن ساختن افراد به هدف كلى اجتماعى

و. جذب و علاقه و محبت به افراد.

ز. شناخت وضعيت زمانى

ح. ايمان و اعتماد به هدف

ط. ايمان و اعتماد به موقعيت، عدم ترديد و دو دلى، اعتماد به نفس (رسول خدا و ايمان و موفقيتش در رسالت - ايضاً ايمان امام حسين به نتيجه كارش)

ى. حسن تشخيص

ك. سرعت تشخيص

ل. قاطعيت

م. تصميم (عدم ترديد و دودلى در انتخاب كارها، همچنانكه نسبت به اصل هدف نيز نبايد مردّد و دو دل باشد)

ن. شهادت و عدم هراس از عواقب اقدام

س. پيش بينى

ع. اقدامات احتياطى براى شكست

ف. ظرفيت تحمل عقايد مخالف؛ سعه صدر (آلة الرئاسة سِعَة الصّدر)

ص. شهامت قبول مسؤوليت شكست

ق. تقسيم مناسبت كار و نيروى انسانى

ر. از همه بالاتر قوّت اراده و شخصيت و تحت تأثير قرار دادن اراده‏ها و تسخير اراده‏ها كه بى اختيار از اراده او تبعيت كنند و اين با نوعى قدرت القا و تلقين همراه است. اين جهت بود كه رسول خدا را داراى قدرت مرموز جادو مى‏دانستند، حال آنكه عظمت شخصيت بود.

استاد تقريباً تمام شرايط پيشگفته را از كتاب ديباچه‏اى بر رهبرى‏ [45] نقل مى‏كند، البته با قدرى اختلاف و به دنبال آن برخى شرايط منفى را نيز از آن منبع مى‏آورد

و در پايان، نويسنده كتاب مى‏نويسد: «هر كسى كه شرايط بالا را فاقد باشد، قادر نخواهد بود نيروهاى شگرف و ناشكفته خلق‏ها را به سوى سازندگى و ابتكار بسيج دهد و بى سامانيها را سامان بخشد.» [46]

از آنجا كه روش استاد شهيد اين است كه در پايان هر يادداشت، اگر نقدى داشته باشد صريح مى‏نويسد، مشخص مى‏شود كه شرايط مندرج در كتاب ديباچه‏اى بر رهبرى، مورد پذيرش ايشان است.

براي توضيح بيشتر هر قسمت  به كتاب كه آخر اين كادر آورده شده رجوع شود....

6. روش رهبرى

 

استاد در اين زمينه معتقد است:

«شيوه رهبرى، ممكن است مستبدانه، تحميلى و صددرصد فردى باشد و ممكن است شورايى و هم انديشانه و همكارانه باشد.

البته در افراد عادى لازمه شيوه فردى و مستبدانه اين است كه فرد تمام دستورها وسياست لازم را خود به پيروان خود ديكته كند و به مشورت تن ندهد، تشويق و يا توبيخ اتفاقى پيروان در درجه اول منوط به دادرسى و احساس شخصى خود او باشد و به قول «ديباچه‏اى بر رهبرى» صفحه 77: رهبر خود سالار باشد» [68]

و لازمه رهبرىِ مشورتى و همكارانه اين است كه رهبر راه حلهاى لازم را از خلال پيشنهاد پيروان خود كشف كند و به قول آن كتاب (ديباچه‏اى بر رهبرى) مردم سالار باشد.

ولى علاوه بر آنچه در بالا گفته شد؛ يعنى قطع نظر از نياز رهبر به اينكه راه حلهاى مشكلات خود را از پيشنهادهاى پيروان خود كشف كند، رهبرى مشورتى مستلزم شخصيت دادن به پيروان و به حساب آوردن آنها است و هرگونه حقارتى را از آنها دور مى‏سازد و اين جهت، بيشتر آنها را به همكارى و پيروى تشويق و نيروهاى آنها را بسيج مى‏سازد.

ايشان معتقدند «آيه كريمه (فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّه لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلبِ لا نْفَضُّوا مِنْ حَولِك فَاْعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِر لَهُمْ وَ شاوِرهُم في الامْرِ فَإذا عَزَمتَ فَتَوكَّل عَلَى الله...) [69] نقش رهبرىِ خلّاق و فعّال رسول اللّه(ص) را روشن مى‏كند.» [70]

از جمع دو عبارت بالا مناسب‏ترين شيوه در رهبرى از نظر استاد، همان شيوه شورايى و هم انديشانه است كه نمونه بارز آن در رهبرى خلّاق و فعّال رسول اللّه(ص) جلوه‏گر است.



7. رهبرى و حقوق مردم

 

در يكى از مقالاتِ كتاب «سيرى در نهج البلاغه» در اين رابطه آمده است:

«احتياجات بشر در آب و نان و جامه و خانه، خلاصه نمى‏شود. يك اسب يا يك كبوتر را مى‏توان با سير نگه‏داشتن و فراهم كردن وسيله آسايشِ تن، راضى نگه‏داشت ولى براى جلب رضايت انسان عوامل روانى به همان اندازه مى‏تواند مؤثر باشد كه عوامل جسمانى.» [71]

حكومت‏ها ممكن است از نظر تأمين حوايج مادىِ مردم يكسان عمل كنند، در عين حال از نظر جلب و تحصيل رضايت عمومى يكسان نتيجه نگيرند، بدان جهت كه يكى حوايج روانى اجتماعى را بر مى‏آورد و ديگرى چنين نمى‏كند.

يكى از چيزهايى كه رضايت عموم بدان بستگى دارد، اين است كه حكومت با چه ديدى به توده مردم و به خود مى‏نگرد با اين نگاه كه آنها برده و مملوك و خود مالك و صاحب اختيار است؟ و يا با اين نگاه كه آنها صاحب حق‏اند و او خود، تنها وكيل و امين و نماينده است؟ در صورت نخست هر خدمتى انجام دهد، از نوع تيمارى است كه مالك يك حيوان براى حيوان انجام مى‏دهد و در صورت دوم از نوع خدمتى است كه يك امين صالح انجام مى‏دهد. اعتراف حكومت به حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى كه مشعر بر نفى حاكميت آنها باشد، از شرايط اوليه جلب رضايت و اطمينان آنان است.

 



«اصل رهبر براى مردم، نه مردم براى رهبر»

 

ايشان معتقد است رهبرى در فرهنگ اسلامى كاملاً بر عكس‏است:

«در منطق قرآن امام و حكمران، امين و پاسبان حقوق مردم ومسؤول در برابر آنهاست، از اين‏رو (حكمران و مردم) اگر بنا است يكى براى ديگرى باشد، اين حكمران است كه براى توده‏محكوم است نه توده محكوم براى حكمران. سعدى همين معنى را بيان كرده، آنجا كه گفته است:

گوسفند از براى چوپان نيست

بلكه چوپان از براى خدمت اوست.» [76]

 

 

 

ايشان در همين باره مى‏نويسد: «برخى معتقدند علت اينكه پيامبران حنيف، همه يا اكثرشان مبعوثان چوپان بوده‏اند، اين است كه عملاً تمرين رهبرى كنند و مخصوصاً فاصله فكرى آنها با امت، آنان را از رهبرى مأيوس نكند، ولى البته هر رهبرى فطرى غير معصوم، نيازمند به تجربه و تعلم و اكتساب است، وقتى كه پيامبران تمرين چوپانى مى‏كنند تكليف ديگران روشن است.» [80]       

بديهى است نظريه استاد در مورد چوپان و گوسفند براى رهبرى و مردم، متضمّن توهين به مردم نيست بلكه در راستاى همان اصل حياتى (رهبر براى مردم) است.



8. جايگاه خطير رهبرى

 

استاد در اين خصوص مى‏نويسد:

«اما مطلبى كه مسخره است و از بى‏خبرى مردم، حكايت مى‏كند، اين است كه هر كس كه مدتى فقه و اصول خواند و اطلاعات محدودى را در همين زمينه كسب كرد و رساله‏اى نوشت، فوراً مريدها مى‏نويسند «رهبر عالى‏قدر مذهب تشيع» به همين دليل، مسأله مرجع به جاى «رهبر»، يكى از اساسى‏ترين مشكلات جهان شيعه است و بايد ان شاءاللّه در يك مقاله‏اى تحت عنوان «يكى از مشكلات اساسى روحانيت» اين مطلب را ذكر كنيم، نيروهاى شيعه را همين نقطه جمود جامد كرده است كه جامعه را، كه حداكثر صلاحيت آنها در ابلاغ فقه است به جاى رهبر مى‏گيرند و حال آنكه ابلاغ فتوا جانشينى مقام نبوّت و رسالت (در قسمتى از احكام) است اما رهبرى جانشينى مقام امامت است (كه هم عهده‏دار ابلاغ فتوا است و هم عهده دار زعامت مسلمين.)» [81]

عبارات فوق مرزبندى دقيق رهبرى و مرجعيت را نشان مى‏دهد و نيز برترى مقام رهبرى بر مقام مرجعيت را بيان مى‏كند. و در حقيقت بيانگر مطلبى است كه اگر خوب درك شود، از خلط وظايف و اختيارات جلوگيرى مى‏گردد.

به هر حال، از ديد استاد، رهبرى از شاخه‏هاى شجره طيّبه نبوّت و امامت است كه به ريشه توحيد استوار است و حالتى مقدس به خود مى‏گيرد و شرايط خاصى براى تصدّى آن وجود دارد و با همه عظمت، در خدمت مردم و براى مردم است و با آنها مشورت مى‏كند. مستبد نيست و مثل چوپان و راعى است كه رعيت و ملت را به سمت تعالى هدايت مى‏كند و رشد مى‏دهد و اصولاً رهبرى اسلامى يعنى رشد و ارشاد.

پى‏نوشت‏ها


[1]. فصلنامه مصباح، ش‏4 - 3، ص‏145، مقاله «پديده رهبرى»، حسن عابدى جعفرى.

[2]. البته ارشاد در اصطلاح متصوفه كه به معناى رهبرى و دستگيرى است (پاورقى از استاد).

[3]. امامت و رهبرى، ص‏209 (انتشارات صدرا، چاپ نهم، 1368).

[4]. همان مدرك.

[5]. همان مدرك، 221

[6]. همان مدرك، 222

[7]. اعراف: 157

[8]. فصلنامه مصباح، شماره 4 - 3، ص‏158(كه پيشتر اشاره شد).

[9]. امامت و رهبرى، ص‏28

[10]. همان مدرك، ص 29

...

...

براي توضيح بيشتر هر قسمت  به كتاب كه در زير آورده شده رجوع شود....

 

دريافت كتاب رهبري در فرهنگ اسلامي از ديدگاه شهيد مطهري

 

 

والسلام.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 5:54  توسط عليرضا صدوقی | 

به نام خدا

چند حكمت از كتاب حكمتها واندرزهاي شهيد مطهري اينجا آورده مي شود از تعاليم پيامبر عظيم اشان كه اميدوارم مورد استفاده دوستان واقع بشود.

 

السلام عليك يا رسول الله 

 

 

سرمايه خلق نيك

 

رسول اكرم صلی الله عليه و آله و سلم فرمود : " شما البته قادر نيستيدكه همه مردم را با پول و مال از خود راضی كنيد و آنقدر ببخشيد و بپاشيد كه شامل همه بشود ولی می‏توانيد با اخلاق و رفتار خود طوری عمل كنيد كه همه‏ مردم را از خود راضی سازيد " . سرمايه خلق نيك و كار نيك مانند سرمايه‏ مالی محدود نيست كه به دست يك نفر برسد و هزاران نفر ديگر از آن محروم‏ بمانند و بلكه موجب بغض و كينه و نفرت ديگران گردد ، نيك خو و پاك‏ سرشت بودن ، مزين به صفات عالی انسانيت بودن ، خير خواه بودن ، خردمند بودن ، مطيع امر حق بودن ، خدا را بنده بودن ، اينها همگی اموری هستند كه‏ بدون آنكه كسی انتظار داشته باشد يك فايده شخصی از اينها عايد او بشود اينها را دوست می‏دارد .

 

وقتی يك حقيقت ، رفعت و عظمت پيدا كند ، از اختصاص به يك فرد و چند فرد خارج می‏شود ، آيا می‏توان زيبايی و تلالؤ ستارگان را در شب و منظره بديع افق را در شامگاهان و يا نور خورشيد را
در روز در انحصار يك طبقه معين قرار داد ؟ چرا مردان بزرگ بشريت كه‏ معلم و مربی و هادی و پيشرو ديگران‏اند از حدود منطقه و رنگ و نژاد و زبان و خصوصيات يك ملت‏ بالخصوص خارج می‏باشند ؟ برای آنكه عظمت و رفعت آنها آنان را در مقامی‏ قرار داده كه با همه قاره‏ها و منطقه‏ها ، رنگها و نژادها ، زبانها و عادتها نسبت متساوی دارند . در دنيا به اين حقيقت معترف است كه‏ بزرگان علم و دانش و اخلاق و معنويات متعلق به همه جهان می‏باشند .

رسول خدا فرمود : اگر می‏خواهيد وجود شما مثل ابر و باران و ماه و خورشيد نعمت شامل و جامعی بشود كه به همه احاطه پيدا كند ، رفعت و عظمت پيدا كنيد ، چه رفعت و چه عظمتی ؟ رفعت و عظمتی كه از صفات عالی‏ انسانيت برای انسان پيدا می‏شود ، رفعت و عظمتی كه وابسته به مال و
ثروت نيست كه خطر دزديدن و سوختن و غرق شدن داشته باشد ، وابسته به‏ مقام اجتماعی نيست كه با يك تصميم ما فوق يكباره معدوم شود ، رفعت و عظمتی كه با روح و جان شما يكی بشود .

 

 

 

 

تعارفهای دروغين



. . . ] كودك ] چشمش به يك خوردنی يا اسباب بازی در دست ديگری‏ بيفتد بی محابا علاقه مندی خود را ظاهر می‏كند و اگر از چيزی ناراحت بشود فورا جلو گريه را رها می‏كند ، در صورتی كه بزرگسالان تحت تأثير عرف و عادات و به خيال حفظ شئون و شخصيت خود ممكن نيست در چنين مواردی‏ احساسات خود را ظاهر سازند و حتی صاحبخانه هر اندازه اصرار و تعارف كند ميهمان بيشتر اظهار بی ميلی می‏كند .

 

در تواريخ آمده است كه در شب زفاف عايشه كه به سادگی برگزار می‏شد ، كاسه شيری به دست رسول خدا صلي الله عليه و آله داده شد ، آن حضرت بعد از اينكه مقداری از آن شير را تناول فرمود كاسه را به ام سلمه داد و فرمود : ميل كن ام سلمه‏ ، گفت : ميل ندارم . رسول خدا فرمود : هم گرسنگی كشيدن و هم دروغ ؟

يعنی‏ می‏دانم ميل داری و به دروغ تعارف می‏كنی ، عرض كرد : آيا اين هم دروغ‏ محسوب می‏شود ؟ فرمود : بلی .


تعارف ، تا آنجا كه پای عواطف واقعی در كار باشد و مقصود شخص ابراز عاطفه و علاقه و محبت بوده باشد خوب و پسنديده است . زندگی اگر عاری از عواطف باشد خشك و بی روح است ، و از ادب عاطفه و محبت اين است كه‏ مكتوم نماند و به طرف اظهار شود تا محبت او نيز جلب گردد . رسول خدا
فرمود : علاقه‏ای كه ميان تو و دوستت هست آن را زود ظاهر ساز كه رشته‏ دوستی را محكم تر می‏كند . تعارف ، تا آنجا كه به صورت تبادل عواطف‏ واقعی و اظهار محبت صميمی باشد خوب و مستحسن است ، اما ملتهايی كه رشد اخلاقی و اجتماعی ندارند گرفتار انواع تعارفهای دروغين می‏باشند ، دو نفر از آنها كه همراه يكديگر هستند و می‏خواهند به اتاقی وارد شوند يا از اتاقی خارج گردند مدتی با يكديگر تعارف می‏كنند در صورتی كه هر كدام از آنها در دل خود از جلو افتادن ديگری ناراضی است . همچنين است تعارفهايی‏ كه بعضی ميزبانها نسبت به مهمانان می‏كنند ، همه اظهارات بی روح و خشك‏ است ، تصنع و ظاهر سازی است . اين گونه تعارفات داخل در نفاق و دورويی‏
است .

 

 

 

 

 

روح اجتماعی مؤمن

 


رسول اكرم صلی الله عليه و آله جواب سؤالی را در ميان اصحاب و ياران‏ خود به مسابقه گذاشت .

سؤالی كه رسول خدا طرح كرد اين بود : كداميك از دستگيره‏های‏ ايمان محكم تر است ؟ يعنی در ميان وسايل نجات و موجبات سعادتی كه دين‏ مقرر فرموده كداميك بيشتر قابل اطمينان است ؟

 

 

 يكی از اصحاب جواب داد و گفت : نماز ، يعنی نماز محكم‏ترين دستگيره‏هاست ، فرمود : نه .

 ديگری‏ گفت : زكات ، فرمود : نه .

 سومی گفت : روزه ، فرمود : نه .

 چهارمی‏ گفت : حج و عمره ، فرمود : نه .

پنجمی گفت : جهاد در راه خدا ، فرمود : نه .

 هر كسی هر چه به نظرش رسيد گفت و همه پاسخ منفی شنيدند ، فرمود تمام اينها كه نام برديد از نماز و زكات و روزه و حج و عمره و جهاد ، كارهای بزرگ و با فضيلتی می‏باشند ولی هيچكدام از اينها آنكه من می‏گويم‏ نيست ،

 

 

 بعد خودش فرمود : " محكم ترين دستگيره‏های ايمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به‏
خاطر خداست " . ممكن است آدمی ندانسته و به حكم عادت نماز بخواند و يا روزه بگيرد يا زكات بدهد يا به حج برود و يا تحت تأثير يك غريزه طبيعی جهاد كند و دلاوريها به خرج دهد ، ولی تا گوهر وجودش خالص نشود و افكار و احساساتش‏ رقاء و تعالی پيدا نكند ممكن نيست كه به خاطر حق دوست داشته باشد و مهر بورزد و به خاطر حق تنفر داشته باشد و كراهت بورزد ، زيرا دوستی و مهر ورزيدن آن هم برای خدا و رضای خدا چيزی نيست كه عادت بردار باشد .

 

رسول خدا فرمود : مثل اهل ايمان در دوستی متبادل و عاطفه مشترك همانا مثل يك پيكر است كه چون عضوی درد می‏گيرد ساير اعضای جسد بيقراری و همدردی می‏كنند.

جامعه نيز به نوبه خود حيات و ممات دارد ، روح‏ اجتماعی نيز به نوبه خود حقيقتی است از حقايق اين جهان ، اگر روح‏ اجتماعی وجود داشته باشد و جامعه زنده و جاندار باشد بدون شك همدردی و مكاری در آن جامعه وجود دارد ، ديگر در آن جامعه جنس تقلبی برای يكديگر تهيه نمی‏كنند ، به يكديگر كم نمی‏فروشند ، رعايت انصاف و عدالت را می‏نمايند ، در خوشی و ناخوشی ديگران شريك می‏باشند .

 

 

والسلام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 4:45  توسط عليرضا صدوقی | 

به نام خدا

تعدادي فايل صوتي جمع آوري و دسته بندي شده اينجا آورده مي شود.البته چون طولاني بود و آپ نمي شد در دو پست آوردم اگه نظري بود لطفا به پست قبلي (پايين صفحه) نظر بدهيد.ممنون.

 

اميدوارم مورد استفاده دوستان واقع بشه و مورد رضاي حضرت دوست قرار گيرد

التماس دعا.

 

 

 

 

براي جستجو در همين صفحه كليدهاي Ctrl+F    را بفشاريد و كلمه مورد نظر خود را سرچ كنيد.

 

به مناسبت ميلاد خجسته حضرت امام رضا (ع)     

 

 

گل باغ فاطمه                 Play     Download

دل و دلبر مني                Play     Download

قبله اهل دل                   Play     Download

ابوالحسن                      Play     Download

علي موسي الرضا          Play     Download

بده مژده                        Play     Download

دارالشفاء                      Play     Download

دلبر و دلدار من               Play     Download

منم غلام تو                   Play     Download

الهي من فدات شم         Play     Download

ابو فاضل                        Play     Download

علي ابن موسي الرضا     Play     Download

آمد غريب الغربا               Play     Download

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

تواشيح و سرودهاي مذهبي

 

يه تواشيح بسيار زيبا به مناسبت سال پيامبر اعظم(ص)
mohammad ( s ).rar (618.5 كيلو بايت


مجموعه (1)
تواشيحهاي كَروه الغدير (RM)

مدح الرسول الأعظم
في رحاب آل الرسول
مدح امير المؤمنين
مدح حضرت زهرا
مدح امام رضا عليه السلام
مدح امام زمان عجل الله فرجه الشريف