![]() |
![]() |
|
|
«شناخت» کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن! ویک چکاوک در چمن زار آواز خواند،ولی کودک نشنید. پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن! وآذرخش در آسمان غرید، ولی کودک متوجه نشد. کودک فریاد زد:خدایا یک معجزه به من نشان بده! ویک زندگی متولد شد،ولی کودک نفهمید. کودک در ناامیدی گریه کرد وگفت:خدایا مرا لمس کن وبگذار تو را بشناسم! و او را لمس کرد... ولی کودک بالهای پروانه را شکست ودر حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد. ای بی نشان محض،نشان از که جویمت؟ گم گشت در تو هردو جهان،از که جویمت؟ پیــــدا بسی بجستـــــمت،اما نیافــــــــــتم اکنون مرا بگو،که نـــــــهان از که جـــویمت؟ چــــون در رهــــــت یقیـــن وگمانی هم رود ای برتر از یقیـــــن وگمان از کــــــه جویمت؟ در جست وجوی تو دلــم از پـــــــــرده اوفتاد ای در درون پـــــردۀ جــــــــان،از که جویمت؟ عطار نیشابوری غایب از نظر بازآ که دل هنوز بیــــاد تو دلبـــــر است جـــــان از دریچه نظرم چشم بر در است بازآ دگر که سایه ی دیــــوار انتــــــــظار سوزنده تر ز تابش خورشید محشر است بازآ که باز مردم چشـــمم ز درد هجـــر در موج خیز اشک چو کشتی شناور است بازآ که از فـــــراق توای غایـــــب از نظر دامن زخــــون دیده چو دریای گوهـر است ای صبح مهربخـــش دل از مشرق امید بنمای رخ که طالعم ازشـب سیه تر است زدنقش مهرروی تو بردل چنان که اشک آئینه دار چهره ات ای ماه منظـــــــر است ای رفته از برابـــــر یــــــاران «مشفقت» رویـــت بهر چه می نگرم در برابــــر است مشفق کاشانی
![]()
«منجی در ادیان» تورات:نویدهای مصلح غیبی که در آخر الزمان ظهور کرده جهان را پر از عدل وداد کند در تورات ودیگر کتابهای مندرج در «عهد عتیق»بسیار فراوان است که به سه نمونه کوتاه بسنده می کنیم: در کتاب اشعیا نبی می خوانیم:«مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد...گرگ با بره سکونت خواهد کرد،پلنگ با بزغاله خواهد خوابید...ودر تمامی کوه مقدس من،ضرر وفسادی نخواهد کرد،زیرا که جهان ازمعرفت خداوند پرخواهد شد». ودرکتاب دانیال نبی می خوانیم که خداوند خطاب به حضرت دانیال می فرماید: «و در آن زمان میکائیل،امیر عظیمی که برای پسران قوم تو «ایستاده» (قائم) است خواهد برخاست...وبسیاری از آنانکه در خاک زمین خوابیده اند،بیدار خواهند شد...آنانکه بسیاری را به راه عدالت رهبری می نمایند مانند ستارگان خواهند بودتا ابد الاباد.اما تو ای دانیال!کلام را مخفی داروکتاب را تا ان زمان مهر کن.بسیاری به سرعت تردد خواهند نمود...خوشابه حال آنانکه انتظار می کشند». ودر کتاب حقوق نبی آمده:«اگر چه تاخیر نمایدبرایش منتظر باش،زیرا که البته خواهد آمد ودرنگ نخواهد کرد...بلکه جمیع امتها را نزد خود جمع می کند وتمامی قوم ها را برای خویش فراهم می آورد». یاد مهدی(عج)- محمد خادمی شیرازی سلام دوستان از عزیزانی که وبلاگ بنده را لینک کرده اند تقاضا دارم آدرس جدید را ذکر فرمایند. در پناه امام زمان(عج)موفق وموید باشید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 8:3 توسط نرگس |
|
|
تسبیح آفرینش! از تو می پرسم؟... چیست در انجم رخشان فلک چیست در جنبش این گوی مدور که زمینش خوانی چیست در سایه ی ابر انبوه که زند بوسه بر آن قله کوه چیست در نعره سیل که خروشنده به دریا ریزد چیست در گرد شتابنده که از دامن صحرا خیزد چیست در بهت وسکوت چیست در پرده ساز ملکوت گر شنیدی تو «مناجات درختان را هنگان سحر» نیست این ها همه جز ذکر عبودیت(او) همه از اوست که می اندیشند همه از اوست که: در رقص وقیامند وقمود آری،آری آفرینش،همه تسبیح خدامند دل است جواهری(وجدی)
بیا که نوبت دیــــدار ما رســــید بیا در انتظار تو شد دیده ام سپید بیا ببـــوی وصل تو ای گلـــبن مراد دلم چوغنچه پیرهن صبر را دریــــد بیا بمهر ماه تو ای آفتاب جـــان تا صبح دو چشم منتظـــر من نیارمیـــد بیا بجایاشک ندامت که شرم دارم ازآن مرا زچشم گنهکار خون چکیــد بیا بیامپیچ سراز کشتنم که دست قضا مرا بــــرای همین کـآار آفریـــــد بیا امید برق نگاه تو کشــت«وجدی» را شتاب کن بره ای مایه ی امید بیا جواهری(وجدی) قال الصادق(ع):«انَّ اجَلُّ وَ اعظَمُ مِن یَترُکَ الارضَ بِغَیرِامامٍ عَدلٍ» به راستی خدای والاتر وبزرگتر آن است که زمین را بی امام عادل رها سازد.
«منجی در ادیان» سیری گذرا در کتب مقدسه ادیان ومذاهب مختلف جهان،هر پژوهشگر با انصافی را به پذیرش این حقیقت نا گزیر می سازد که اعتقاد به ظهور مصلحی که در آخر الزمان ظهور کرده، جهان را پر از عدل وداد خواهد کرد یک اعتقاد جهانی است. از این رهگذر پیروان راستین همه ادیان آسمانی در انتظار آن مصلح بزرگ دقیقه شماری می کنند و نوید ظهور آن انقلابگر پیروز درهمه کتابهایی که از نظر پیروانشان "کتاب آسمانی" شناخته می شود،که در اینجا به چند نمونه کوتاه اشاره می کنیم: 1-زبور: قرآن کریم تعبیری را از زبور نقل می کند که در زبور فعلی عیناً موجود است.قرآن کریم می فرماید: «وَلَقَد کَتَبنا فِی الزّّبورمن بَعدَ الذِکرِاَنَّ الارضَ یَرنُهاعِبادیَ الصّلحونَ» «علاوه بر ذکر- تورات- در زبور نیز نوشتیم که بندگان صالح من وارث زمین خواهند شد» متن زبور:«زیرا که شریران منقطع خواهند شد،واما منتظران خداوند، وارث زمین خواهندشد.هان بعد ز اندک زمانی شریر نخواهد بود، در مکانش تامل خواهی کرد و نخواهد بود. و اما حلمیان وارث زمین خواهند شد... زیرا که بازوان شریر شکسته خواهد شد. واما صالحان را خداوند تایید می کند. خداوند روزهای کاملان را می داند ومیراث انها خواهد بود،تا ابدالاباد». ودر جای دیگر می فرماید:«قومها را به انصاف داوری خواهد کرد.آسمان شادی کندوزمین مسرور می گردد. دریا وپری آن غرّش نمایند.صحرا وهر چه در آن است به وجد آید.زیرا که می آید.زیرا که برای داوری جهان می آید.رُبع مسکون را به انصاف داوری خواهد کرد». نویدهای مصلح غیبی در زبور بسیار فراوان است،طالبین می توانند به متن «مزامیر» که در ضمن «عهد عتیق» چاپ شده،مراجعه نمایند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 7:57 توسط نرگس |
|
|
«الســــــــــلامُ عَلَیک یا صاحبَ الزَمـــان (عج)»
«الســـــلامُ عَلَیک یا علی بن موسیَ الرضا (ع)»
دهید مژده به یاران که گل به بار آمد تنور لاله بـــــــــرافروز نـــوبهار آمد نگارمن که سراپا بهشت موعود است به دلنـوازی ما با صد اقتـــــــــدار آمد مدینه رشک جنان شد که ماه ذیقعـــده برای چیــــــدن گل سوی لاله زار آمد به نجمه کرد عنایت خدای ما پســـری که جبرئیل امینش طـــــــــلایه دار آمد امام هشتــم ما شهریــار خطّه طـــوس ِبه غمـــــگساری ما تــاج افتـــخار آمد
«خاطره آن شب که ...» شب تولد آقا علی بن موسی الرضا(ع) بود. همه مردم دسته دسته خودشان را به داخل حرم آقا می رسانند. تعدادی هم که زیارتشان را انجام داده بودن ،از حرم خارج می شدند . ما؛یعنی من واکبر هم ، بعد از یک ساعتی معطلی ،زیارتمان را انجام دادیم وخوشحال وخوشنود از حرم خارج شدیم .هنوز من در حال وهوای ضریح آقا بودم که صدای اکبر رشته افکارم را پاره کرد . «علی جون موافقی یه گشتی این اطراف بزنیم؟» گفتم :«باشه،اما یادت باشه ساعت 8 با ،بابا ومامان قرار داریم...» نترس پسر جون ، تازه ساعت ششه، دو ساعت دیگر وقت داریم . بعد از گفتن این حرف ،شروع به قدم زدن در خیابان کردیم،جلوی یکی از ویترینها که ایستاده بودیم،ناگهان چیزی به شدت به ما برخورد کرد وهر دویمان را نقش بر زمین کرد . هنوز هاج وواج روی زمین بودیم که صدای مهربانی گفت:«آقا معذرت می خواهم .اصلا حواسم نبود...» وقتی بالای سرمان را نگاه کردیم ، پیرمرد نابینایی را دیدیم که عصای سفیدی در دست داشت . به هرحال اززمین بلند شدیم ،جلو رفتم وگفتم:«عیبی نداره پدر جان ...» هنوز حرفم تمام نشده بود که اکبر وسط حرفم پرید وگفت:«چی چی عیبی نداره...»اکبرراعقب کشیدم وگفتم:«ازاین حرفها خجالت نمی کشی مگر نمی بینی پیرمرد بیچاره نابینا ست ؟» من از رفتار اکبر خیلی ناراحت شده بودم ،به پیر مرد گفتم:«پدر جان شما به دل نگیرید...راستی شما توی این شلوغی چه می کنید؟» - پسرم حقیقتش می خواهم بروم داخل حرم آقا ولی دوساعته هر کاری می کنم نمی توانم داخل حرم شوم. - اینکه دیگه مشکلی نیست ...خودمان شما را داخل می بریم . دست پیرمرد را گرفتم ودوباره به طرف حرم راه افتادیم .وقتی به داخل حرم رسیدیم لبخند موزیانه ای بر لبان اکبر نقش بست ، زود پرید جلو ودست پیرمرد را گرفت وگفت :علی جان،بگذار خودم آقا را به داخل صحن ببرم . اکبر بعد از عبور از حیاطها به طرف یکی از خروجی ها رفت. - اکبر پیرمرد بیچاره را کجا می بری؟صحن که طرف دیگه است... - تو کاریت نباشه... پیرمرد بیچاره را از حرم بیرون آورد وبا لبخند موذیانه ای گفت:«امشب صحن اصلی را بستند ومی خواهند غبار روبی کنند؛وحالا کسی را راه نمی دهند.» - یعنی امشب نمی توانیم برویم زیارت... - چرا نمی توانیم ...هر کس نتوانه ما می توانیم،آخه پدر ما جزء خدامه...حالا شما را آنجا می برم با خبال راحت تا صبح زیارت کنید،کسی مزاحم شما نمی شود. - پسر جان خیر از جوانیت ببینی،الهی خود آقا اجرت بده. من که خیلی ناراحت شده بودم به اکبر گفتم :«پسر حالیته چی کار می کنی؟» - چند بار تکرار کنم...این کارها به تو هیچ ربطی نداره. به هر حال با هزار جان کندن از داخل حرم بیرون آمدیم .اکبر پیرمرد بیچاره را با سرعت هر چه تمام تر به دنبال خود می کشید وفریاد می زد:«آقا برید کنار...من پسر آقای فلانیم ...زود درها را باز کنید...» پیرمرد از همه جا بی خبر پشت سر هم برای اکبر دعا می کرد،تا اینکه به یک مغازه رسیدیم .مغازه بسته بود وکرکره های آن را به طور کامل کشیده بودند .اکبر آنجا ایستاد ودست پیرمرد را به کرکره های مشبک مغازه چسباند وگفت:بیا پدر جان ،این هم ضریح آقا که می خواستی... تا این حرف را از دهان اکبر شنیدم ،بدنم شروع به لرزیدن کرد. به هر حال اکبر پس از اینکه پیرمرد را جلوی مغازه رها کرد،دست مرا گرفت وبه سرعت مرا با خود به مسافرخانه برد. هنوز پدر ومادرم نیامده بودند،سریع خودمان را به پنجره رساندیم،بله؛پیرمرد در کنار مغازه بود وزار زار گریه می کرد. نمی دانم چه چیز باعث شد از خواب بپرم.نگاهم به ساعت افتاد.ساعت 3 بعد از نیمه شب بود،اتفاقا پدر ومادر واکبر هم از خواب بیدار شده بودند همه هاج و واج بودیم که چه چیزی ما را بیدار کرده است که ناگهان توجهمان به خیابان جلب شد.عده بسیار زیادی از مردم در اطراف مغازه روبروی مسافرخانه یعنی دقیقا همان جایی که پیرمرد بود جمع شده بودند من واکبر هم به سرعت لباسهایمان را پوشیدیم وخودمان را به مغازه رساندیم.همه مردم پیرمرد را احاطه کرده بودندومرتب ذکر یا علی بن موسی الرضا(ع) سر می دادند.به هر زحمتی بود جمعیت را شکافتیم وتوانستیم پیرمرد را برای یک لحظه مشاهده کنیم. الله اکبر خدایا چه می دیدم؟پیرمرد کور شفا پیدا کرده بود. من واکبر خودمان را از داخل جمعیت بیرون کشیدیم ومات ومبهوت به یکدیگر نگاه کردیم.اشک در چشمهایمان جمع شده بود.هیچ کدام قدرت گفتن یک کلمه را نداشتیم . همان طور درمانده در وسط پیاده رو ایستاده بودیم که ناگهان صدایی توجه ما را به خودش جلب کرد.صدا،صدای درویش دوره گردی بود که به ما نزدیک می شد گویی اوهم قصد داشت تا صبح به عشق آقا مجنون وار در خیابانها بچرخد وبخواند. از کنارما عبور کرد ومن از تمام ابیاتی که می خواند فقط این بیت را متوجه شدم: صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیــــــــــرت زیبا بیـار
«کرامات امام رضا(ع)- مهدی خراسانی» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 15:38 توسط نرگس |
|
|
صفحه نخست ايميل عليرضا آرشيو |
| درباره وبلاگ |
در این غروب بی کسی
در این کوچه پس کوچه های حیرانی در این لحظات دلواپسی در این ثانیه های صبوری در این سالهای مهجوری دل ها به هوای تو در تلاطم است. از آن هنگام که عقد خود بر سینه ام افکندی وشکوفه ی محبتت بر درخت خزان زده ی دلم نشاندی در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده تو روزی هزار بار از گذرگاه دلم عبور می کنی. در فراقت یعقوب وار می گریم و ایوب گونه شکیب دارم. مهدی جان |
| نوشته هاي پيشين |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|